نگاهی به فیلم | جاده مالهلند | دیوید لینچ

پوستر فیلم جاده مالهالند | دیوید لینچ

دیوید لینچ David Lynch کارگردان و فیلمساز شهیر آمریکایی و خالق آثار ؛بزرگراه گمشده،مخمل آبی، بلوار مالهلند،توئین پیکس:آتش با من گام بردار،دیون،دیوانه از ته دل و...می باشد که آثار او با عکس العمل های متفاوتی از ستایش تا مزمت مواجه بوده است اکنون بیش از بیست سال است که دیوید لینچ برای مخاطبان آمریکایی ،اروپایی و در واقع کل دنیا به ساختن فیلم می پردازد . او که به سینماگری مولف معروف است از سبک و سیاق اروپایی فیلم سازی پیروی می کند و گاه او را فیلم سازی پست مدرن می نامند که در نهایت جزء مشتی ابهامات برای مخاظبان چیزی به ارمغان نمی آورد. تکنیک دیوید لینچ از کنار هم قرار دادن دو قلمرو متناقض یکدیگر که در عین حال به آنها اجازه تعددی به یکدیگر را نمی دهد تشکیل شده است. اسلاوی ژیژک ،کل هستی شناسی لینچ را مبتنی بر نا همخوانی میان واقعیت که از فاصله امن به آن نگریسته می شودو نزدیکی مطلق امر واقعی به ما می داند.در واقع شیوه پایه ای فیلم های لینچ حرکت از یک نمای ثابت از واقعیت به یک نمای نزدیک ناراحت کننده است که ذات نفرت انگیز لذت «ژوئیسانس» یعنی وجه برجسته زندگی خلل ناپذیر را نشان می دهد.

خلاصه ای از فیلم بلوار مالهلند: فیلم با صحنه ی رقص چند جوان آغاز می شود ، که تصویر بازیگر نقش اول زن با قیافه ای خندان و راضی به شکلی که گویا مورد تشویق مخاطبان است همراه با یک زن و مرد سالمند به صورت محو و گنگ برتصویر ظاهر می شود . صحنه ی بعدی با نشان دادن یک پتوی قرمز و یک کلوزآپ مات از آن ادامه میابد . نمای بعد حرکت یک لیموزین در جاده ای تاریک است که سرنشینان آن دو مرد و یک زن ((ریتا ، دایان، کاملیا))که در صندلی عقب نشسته است تشکیل شده ."نام اصلی زن کاملیا است که در جریان فیلم با دو نام دیگر خطاب می شود و کاملیا نامی است که ما در پایان به آن پی می بریم ." ریتا با خارج شدن ماشین از مسیر اصلی به اعتراض پرداخته و با تهدید اسلحه راننده روبرو می گردد . که با رسیدن دو ماشین با سرنینان جوان و هیجان زده و تصادف آن با لیموزین ، از جاده خارج شد و مصدوم می گردد . ریتا در حالی که مصدوم شده است از مسیر میان جنگل وارد شهر شده و برای دیده نشدن توسط عابرین به باغچه ی خانه ای ویلایی پناه برده و به خواب می رود. صبح در حالی که صاحب خانه به گذاشتن وسایل خود داخل ماشین می پردازد ، کاملیا وارد خانه می شود . در صحنه ی بعد آمدن بازیگر نقش اول زن (( دایان ، بتی "که در ابتدا بتی و در پایان دایان نام اصلی او مشخص می شود")) همراه با زن و مرد سالمند به شهر "هالیوود" مشاهده می گردد. بتی به همان خانه ای که ریتا
ادامه مطلب

ادامه نوشته

نقدي بر كتاب |  من یک پسر بد بودم (چاپ پنجم) | حامد داراب



از همان روز كه استادم «سيد كريم قنبري» گفتند كه نقد تاثري را ژي بگيرم ژس از تكميل مطالعه هايم روي اين نوع نقد يك فرمول مشخص را براي چند كتاب پي گرفته ام كه خودش بعد از سال ها به عنوان نوعي رويكرد مورد توجه قرار مي گيرد و آسيب هاي ادبيات را مشخص مي كند. مثل هميشه فكر مي كنم اگر هنوز ضرورتي انسان كنوني را ميان انبوه روزمرگي‌ها به خواندن شعر ترغيب كند آنگاه مي‌توان پرسيد توقع او در موقعيت خاص فرهنگي، سياسي و اجتماعي‌اي كه در آن قرار دارد، از شعر چيست؟ آيا خواننده شعر به دنبال چيزي يا كسي مي‌گردد كه در جهان خودش امكان يافتنش را نمي‌يابد؟ در پي التيام است؟ يا اينكه لذت، هدف غايي اوست؟‌ 
‌تلاش براي يافتن پاسخي براي اين پرسش‌ها اگر به هيچ دردي نخورد لااقل روشن كننده واقعيت‌هايي خواهد بود كه در عين وضوح به فراموشي سپرده شده و در ميان حرف‌هاي پرطمطراق رنگ باخته‌اند. پيداست كه گمان‌هاي بالاو هر گمان ديگري مي تواند دليل خوانده شدن شعر باشد همانطور كه شاعران بي‌آنكه بتوانند به زبان بياورند دلايل زيادي براي نوشتن شعر دارند. اما آنچه ضرورت خوانده شدن ترجمه شعر را در موقعيت‌هاي فرهنگي و دوره‌هاي تاريخي پر رنگ مي كند، ريشه در مسائل روان‌شناختي و تغییر هویت شعری دارد و بايد در نوع رابطه شعر و شاعر واكاوي شود. اين به معناي كنار گذاشتن ريشه هاي جامعه شناختي موضوع نيست اما وضعيت فعلي اهميت روانكاوي و شعری اين رابطه را افزايش داده است. به زعم من گسترش بي اعتمادي در رابطه شعر تولدی داخل علاوه بر متاثر بودن از تحميل ساختار سياسي جامعه به طور قابل توجهي از غريبه بودن جهان متفاوت شاعران آن‌ها تاثير گرفته است. اين ربطي به زبان شعر نخواهد داشت چراكه اين خانه وجود به هر حال خود در پي‌ساختن جهاني براي درك شدن است و در شعر به عنوان قوه ناطقه اجتماعي نقشي انتقالي براي گسترش رابطه خواهد داشت. با این همه خاستگاه متن‌هايي كه منشي دلالت گر را به ويژه در زمينه مختصات عيني ترجمه شعر مانند زبان و فرم و ساختار دنبال مي‌كنند، بخشي از ناآگاهي سركوفته است (به عقيده فرويد رفتارهاي بخش ناآگاه سركوفته سخت دلالت گرند) كه طي سال‌هاي اخير و از طريق برابرنهاد قرار دادن گرايش‌هاي شعري و اعتراض به مختصات عيني آثار در حال ترويج است. غالب اين متن‌ها كه جايي را هم در مطبوعات اشغال مي‌كنند، با تكيه بر واژگان و سطرهايي كه از متون ترجمه به عاريت مي‌گيرند در شكلي مغاير با محتوايشان ظاهر شده و اين‌گونه خود را محق به انكار واقعيت‌ها دانسته و به تعيين تكليف رو آورده‌اند. در حالي كه چنين رفتارهايي با وجود ادعايي كه در زمينه نقد ادبي دارند اساس نقد را زير سوال برده و كارايي آن در برابر آثار ادبي را به متوني دلالت‌گر كاهش مي‌دهند. درست همین مسئله است که مترجم و شاعر را وامی‌دارد، که نسبت به انتخاب شاعر، شعر، زمان و آنچه می‌خواهد ارائه دهد مسئول باشد. از این دیدگاه است که می‌توان مدعی بود «رسول يونان» در مجموعه «من يك ژسر بد بودم» که به تازگی  چاپ پنجم آن به ژيشخوان كتابفروشي ها آمده  به عنوان یک شاعر و یک مترجم، انسانی مسئول بوده و انتخابی به جا داشته و مجموعه اي تحسین برانگیز ارائه داده، که در روند رو به رشد شعر معاصر ایران بی هیچ تردیدی، البته در دراز مدت، تاثیری ژرف خواهد نهاد. درباره مجموعه شعر من «یک پسر بد بودم» می‌توان نوشت که علاوه بر قابليت ايجاد پرسشگري در محتوا، اهميت بيشتري براي گفتن دارد، استقلال قابل توجهي است كه در زبان سروده‌ها به چشم مي‌خورد. منظورم از استقلال، اشاره به فردشدگي زبان در اين مجموعه است. فرد شدگي به همان معنايي كه بارت در كتاب معروف خود در حوزه زبان مي آورد. نمي‌توان انكار كرد كه جامعه ادبي ما طي سال‌هاي اخير شاهد نوشته شدن و عرضه آثاري بوده و هست كه به دليل معطوف شدن بر وضوح كلامي دچار شباهت‌هايي ناگزير شد‌ه‌اند اما جست‌وجو براي يافتن علت اين عارضه نشان‌گر واقعيت‌هايي خواهد بود كه خيلي هم غريب و ناشناخته نيستند. عمده علت شباهت‌ها را بايد در نقص ژرف ساختار سروده‌ها رديابي كرد. اما تردیدی نیست که مجموعه خوب رسول يونان و مجموعه‌هایی از این دست، به رغم پیشنهادهای واژگانی، فضاساز و نو،  توانایی های را برای شعر معاصر ما پدید آورده و خواهند آورد. به هر روی چيزي كه نوشتن شعر با كلامي شفاف و زباني ساده را دشوار مي‌كند، نياز آن به ژرف ساختار و درونمايه‌يي است كه شايد قابليت شفاف شدن را داشته باشد اما نمي‌توان ساده‌اش كرد. اين مربوط به پيچيدگي خاصي است كه حتي در ميان نظم طبيعي و روابط ساده اجتماعي وجود دارد. تعيين پيش قرارداد هايي مانند اينكه ساده نوشتن خوب است و دشوار نوشتن بد يا بالعكس، رفتاري است ارتجاعي و لاجرم مروج جزم انديشي در حوزه زيباشناسي. پتانسيل ابتذال هميشه در سطوح اوليه كه مهم‌ترين آن قوه نطق شخصي يا همان كلام است، وجود دارد و دامنه‌اش مي‌تواند به قوه نطق اجتماعي يا زبان كه لايه لايه است و پيوندي گريزناپذير با كلام دارد، كشيده شود. اين ابتذال به طور چشم‌گيري معلول ذهنيت اثر خواهد بود. از این دیدگاه باید گفت که زبان در ترجمه‌های اين مجموعه هر چقدر به سادگي نزديك‌تر مي شود از زبان معمول فاصله گرفته و عملكرد شاعرانه در همين مقاطع افزايش مي يابد. همچنین لازم به تاکید است که حضور المان‌های شفافيت كلامي، شعرها که با رویکرد خاص يونان ایجاد شده، بر قابليت انتقادي آن‌ها افزوده است. 
شاعر این مجموعه، جهاني كه در بيشتر شعرهایش می‌سازند از طريق رابطه استعاري و گاهي از طريق نشانه‌ها به صورت ارجاعي با جهان واقعي در ارتباط است و دغدغه‌هاي قابل توجهي مي‌توان در آنها يافت، مسئله‌ای که رسول يونان با دیدی دقیق بر آن بخصوص بر امر نشانه‌ها  توانسته است به خوبی، از پس سرکشی‌ها و لایه‌های پنهان دارنده‌اش بر بی‌آید.
با همه این‌ها دغدغه‌هاي موجود در  این مجموعه از فضاي ذهني مولف دورتر مي شود و او سعی کرده تا با نوشتن خود به نوعی شعر را به گونه اي كه بيشتر رويكرد مخاطب محمر دارد بكشد. يعني استفاده از فضاهاي شهري كه مولف و شايد بسيار مخاطبانش آن را تجربه كرده اند. با همه این ها باید تاکید نمود که ساختار بيان شده در  اثر، ويژه شاعر آن است،  اما وجود ميل توصيفي، باعث سلطه نسبي تخيل شده و به همين مناسبت توجه به عينيت كه زمينه ساز بخشي از ميل ساختار شعری است، كمرنگ شده است. بين كاركرد تخيل‌ها تفاوت‌هايي وجود دارد كه البته از تفاوت ذهنيت آثار در آن‌ها ناشي مي‌شود. با اين حال ويژگي  كلام در شعرها  يكسان است. مختصاتشعر از حیث زبان، اعم از تمايل مادي يا ميل استعاري به مناسبت تغيير ساختارها در آثار تغيير مي‌كند و جنس واژگان نيز به همين مناسبت است. اما آنچه ما را با زباني يكپارچه در این کتاب روبه رو مي‌كند همان يكپارچگي و ثباتكلامي است. 

برگرفته از مجله «ارغوان» دانشگاه تهران. دي 1390

یادداشتی بر فیلم | جدایی نادر از سیمین | اصغر فرهادی

 

جدایی نادر از سیمین | پوستر

جدایی نادر از سیمین" (یا به اسم جهانی اش؛ یک جدایی) موضوع پیچیده ای ندارد، هیچ چیز خاصی در میان نیست، تنها خودمان هستیم که از دریچه دوربین فیلمبردار به زندگی اطراف و روزمره مان نگاه می کنیم.. و یک جدایی گسترده بینمان مفروش شده به پهنای همان نوشتن جدایی در پوستر فیلم و همین یعنی اوج هنر و زیبایی!

داستان فیلم درباره رابطه آدم امروزی ست که خودخواهیش بر دیگرخواهی و دروغ به ظاهر مصلحت آمیزش بر راستی نجات بخش سایه افکنده و همه چیز در نگاه زندگی اش به جای "ما"، "من" شده و یادش رفته که همه به با هم بودن، در عین جدا بودن ظاهریمان محتاجیم و گره هایی که زندگی اش از این طریق به دیگران خورده را کمرنگ می بیند.. تا جایی که با گشودن این گره های چاره ساز سبب نابودی خود می شود. فرهادی روایتی دارد از اینکه: چقدر در سرنوشت هایمان به هم وابسته ایم.نگاه کنید که انسان های فیلم چقدر به خاطر خودخواهی هایشان (یکی برای اینکه احساس می کند فرزندش در خارج از کشور بهتر بزرگ می شود، یکی برای باج ندادن به حریف و یکی برای اثبات جرم طرف مقابل) چقدر به اطرافیانشان –که اتفاقاً سنگ همان ها را هم ظاهراً به سینه می زنند- بدی می کنند (جای امثال ترمه و فرزند راضیه در دادگاه نیست، پدری که برای کارهای عادیش به سختی حرکت می کند به زحمت به پزشک قانونی برده می شود، فرزندی که پدر و مادرش ادعای دوست داشتنش را دارند دائماً شاهد درگیری آن ها در خانه است و حتی در مدرسه هم از صحبت های دوستانش به خاطر اعمال آن ها در امان نیست). این یک خودخواهی است. همیشه هم بوده، اصلاً ما هر کار که می کنیم برای خودمان است! فقط بستگی دارد زندگی بهینه را در چه دیده باشیم.. خودخواهی های مادر زن نادر را ببینید (که رفتارش در برابر نادری که دارد از دخترش جدا می شود برایم عجیب بود) که در دادگاه فرزند از دست رفته راضیه را مسئله مهمی نمی داند (و اگر همین بچه، بچه ی سیمین بود زمین را به آسمان می دوخت) و یا نادر را که به خاطر اثبات حرف خودش (با آن که می دانسته راضیه باردار بوده) حاضر نیست زیر بار دیه برود و حتی به خاطر آن حاضر است به زندان برود. که چه بشود؟ حرفش به کرسی بنشیند! بعید نیست این دوستی های خاله خرسه ای که برای خودمان هم تجویز می کنیم!.. یا نگاه کنید به وقتی که برای پیرمردی (پدر نادر) که به سختی نفس می کشد و به دستگاه اکسیژن متصل است کراواتی تنگ بسته شده تا شیک به نظر برسد! (و ترمه به زورپیرمرد را از آن نجات می دهد) یا نادر که در ظاهر و جایی که پای اعتقاد خودش در میان است حاضر به گفتن تضمین به جای گارانتی نیست و پشتوانه را پیشنهاد می دهد تا سخن درست گفته شود و سخن نا درست دیگران مهم نباشد، اما جایی که پای رفتن خودش به زندان در میان است درست را قربانی نادرست می کند.. یا حجت که با قرآن در دست به مدرسه دختر نادر می رود تا از معلم برای گواهی اش شهادت بگیرد وقتی پای رگه های خودخواهیش برای دادن طلب طلبکاران به میان میاید حاضر است زنش قسم دروغ بخورد.

شوهر راضیه از نادر شکایت می کند، نادر از راضیه. به نوعی همه در اتفاقات افتاده در این دنیا مقصریم. من که سکوت می کنم مثل تویی هستم که ظلم می کنی. خوب است که فرهادی به جریان درست خاکستری بینی آدم ها به خوبی نگاه می کند. دنیای جاری در فیلم دنیای سیاهی ست.. همه اش درگیری، جنگ، افسردگی، بیماری و قتل.. اصلاً کجای این دنیا زیباست؟ خب اگر زیبا بود که کار علی (ع) گریه در چاه نبود.. اتفاقاً دلیل نویسنده در تصویر به سیاهی زندگی جالب است؛ ریشه در اشتباهات خودمان.. وگرنه بیماری پدر نادر با همراهی این زوج مسئله مهمی نبود (صحنه فوتبالدستی را به خاطر بیاورید.. پس می شود در همین شرایط هم با خوشی زندگی کرد) و مسئله جدایی این دو هم ریشه مهمی ندارد (که قاضی هم به آن اشاره می کند). گریه های علی (ع) هم برای کج فهمی مردم است.. نه اینکه واقعاً دنیا در زشتی آفریده شده بود.. طعنه فرهادی به قصه گوی شب های بچه ها هم که زندگی را بسیار شیرین می بیند جالب توجه است. در دادگاه شاهدیم که مادربزرگ ترمه از او درس تاریخ می پرسد و یادآوری می شود که: در زمان ساسانیان (و کلاً دوره پادشاهی گذشته ملت ها) مردم به دو دسته اشرافی و معمولی تقسیم می شدند. خب، حالا امروز که این طبقات به مانند آن گذشته ها شکافته نیست چطور؟ آیا وضع مان فرق کرده و متمدن شده ایم؟ خیر! نه نادر و سیمین را می توان به طبقه مرفه جامعه نسبت داد (نشانه هایش در اتوموبیل هر دو و خانه پدری نادر و اینکه چیزی برای گرو گذاشتن ندارد مشخص است) و نه راضیه و حجت را بسیار دور از آن دو تصور کرد. امروز در همه دنیا فواصل طبقاتی عامه مردم در حال کاهش است.. اما این موجب خوشبختی نشده.. چرا که اخلاق گمشده این روند مدرنیته است. در فیلم اشاره خوبی به تفاوت های زن و مرد از نظر روانشناسی هم می شود؛ مرد مغرور و زن احساساتی. راضیه ای که بدون اجازه شوهرش برای کار به بیرون از منزل می رود آیا به همسرش برای پرداخت بدهی ها لطف می کند یا حالا حق او را در داشتن فرزندی دیگر ضایع کرده است؟ راضیه اما در لحظاتی در فیلم درگیر غرور مردانی می شود که احساسات زنانه او را نمی بینند (صحنه دادگاه و درگیری نادر و حجت و راضیه ای که حالا بعد سقط باید این طرف و آن طرف بدود تا مانع دعوای این دو شود بسیار تاثیر گذار است). جواب دادن به این سوالات و چرایی ها کار آسانی نیست.. همان طور که فرهادی هم قصد مردد گذاشتن ما در پاسخ دادن به سوالات ذهنی مان را دارد و اصلاً هدف اصلی او در ساخت فیلم های اخیرش گوشزد کردن خطرات قضاوت است.. و البته در این فیلم که به صراحت به دادگاه قضایی هم اشاره شده نقص های قانون با وجود لزوم وجودش گوشزد می شود.. به راستی آیا عدالت کامل در دنیای ما قابل اجراست؟.. خیر! (این خودش می شود نظر موحدین درباره لزوم وجود زندگی پس از مرگ برای تحقق عدالت الهی). فرهادی عاشق مذموم کردن خودخواهی، پنهان کاری، دروغ و قضاوت عجولانه در روابط انسانی است؛ پنهان کردن بارداری راضیه از سوی خودش، دروغ درباره ریختن آشغال ها در راه پله از سوی راضیه، دروغ درباره ندانستن بارداری راضیه از سوی نادر، تهمت دزدی به راضیه در مورد پول های گمشده (که البته در ابتدای فیلم می بینیم که سیمین پول را بابت اضافه حمل بار پیانو به کارگر ها داده است)، عدم صداقت حجت درباره گرفتن پول و حاضر شدنش به قسم دروغ برای گرفتن پول، دروغ ترمه در دادگاه برای رهایی پدرش، دروغ معلم به دانش آموز بابت نحوه مردن جنین و خودخواهی، خودخواهی، خودخواهی... اصلاً می شد اسم فیلم را همین خودخواهی گذاشت! از نظر منتقد نشریه پنجره قهرمان داستان راضیه است. آقای فهیم و منتقدانی دیگر هم ترمه را شخصیت اصلی داستان می دانند. اما به نظر من فیلم قهرمان ندارد. همه در حال اشتباهند.. همه مقصرند.. و البته اگر بخواهیم بر مبنای یک تصمیم (و آن هم تصمیم به نگرفتن پول به دلیل حرام بودن شرعی اش) قهرمان فیلم را معلوم کنیم راضیه است.. آن هم نه در طول کل فیلم (که بارها با دروغ های ظاهراً مصلحتی اش در ریختن آشغال ها و یا تصادفش با اتوموبیل – و نگاه کنید که همین دروغ ها چگونه یقه تک تک همین افراد را می گیرد و راضیه را در تنگنای ماجرای هل داده شدنش می گذارد و نادر را با ترمه درگیر می کند و حتی دروغ را به نسل بعد یاد می دهد به طوری که دیگر حتی نیازی به آموزش از قبل ترمه برای دروغ گفتن نیست!-) وجهه انسانی و خطاکار خود را نشان می دهد.. نسل ما نسل سوپرمن ها نیست، نسل انسان های سوخته در خطا و در عین حال ترحم انگیز به خاطر همان انسان بودن (از نسیان به معنای فراموشکار) شان است. نادر و سیمین اما هیچکدام به طیف مذهبی متعلق نیستند (نشانه هایش را در وجود ماهواره در خانه مادر سیمین و دیش ماهوراه در خانه پدری فرهاد و کراوات پدرش و دوری او از به کار بردن کلمات عربی ببینید).

"یک جدایی" لزوماً در رابطه با طلاق نیست.. به معنای جدایی ما آدم ها از یکدیگر است، از حقیقت مستمر زندگی که با حماقت به ظاهر هوشمندانه ای آن را به کنار انداخته ایم؛ جدایی نادر از سیمین، ترمه از هر دو، پدر نادر از دنیا، حجت از راضیه، طلبکاران از حجت، مادر زن نادر از حجت و راضیه، قصه گوی شب از واقعیت ها و اگر به طور نمادین و کلاسیک به معنای نشانه ای عناصر فیلم نگاه کنیم (زن را نماد سرزمین و مردم و مرد را نماد حکومت بدانیم)، جدایی همه از هم است.. و در این دو سوی شیشه شفاف که نادر و سیمین می توانند به هم نگاه کنند و همدیگر را ببینند، هر یک سرش را به پایین می اندازد و تیتراژ هم اگر آن ها را آنقدر دنبال کند تا شاید.. هیچ اتفاق بهتری نخواهد افتاد تا این دو تلاشی برای رسیدن به هم نکنند.. تلاش فرهادی شاید موجب تلاشی از سوی ما شود برای رساندن خود به کلام منفعت بخش خداوند که: "حق را بگوئید، حتی اگر به زیان خود و یا والدین و یا اطرافیانتان باشد". به شخصه نقد های مربوط به غیر مذهبی بودن و خود انکاری فیلم را قبول ندارم؛ نگاه فرهادی فراتر از مرزها و ادیان است.. فراموش کنید ماجرای رفتن سیمین به خارج را که به قول یک منتقد: بگوئید کجای دنیا دچار این اوضاع نیست تا به آنجا فرار کنم.. و البته سیمین هم دلیل چندان واضحی برای رفتن ارائه نمی کند و ظاهراً تنها فریفته مدرنیته شده.. و یا دروغ گفتن های راضیه به ظاهر خشکه مذهب را که برای کارهای شرعی اش به دفتر مرجع زنگ می زند.. که البته در آخر راه حق را انتخاب می کند.. و در مقابلش این ترمه همیشه پرسنده درباره چرایی راست نگفتن ست که در جو زمانه بالاخره دروغ می گوید.. و پدری که به جای یاد دادن خوبی ها تنها پس گرفتن بقیه پول از متصدی پمپ بنزین را به فرزندش یاد می دهد.. طرف محاکمه فرهادی تیپ و شخص خاصی نیست، از نگاه او همه ی ما مقصریم. در عین همه حسن ها نمی توان عیب ریز فیلمنامه را ندید: اگر سیمین کار خارج از منزل دارد تا به حال چه کسی از پدر نادر نگهداری می کرده که حالا باید برای نگهداری از او پرستار استخدام کنند؟
فیلم با مشکلی اساسی هم روبروست: در نهایت آنچه به بیننده القا می شود، نه حس بیزاری از ناراستی، که دیدن شرایط دشوار راستگویی و احساس ناخودآگاه تمایل به دروغ مصلحت آمیز است. به شخصه با دیدن فیلم به این نتیجه رسیدم که قانون های ما آنقدر در برابر حقیقت آنجه باید تصمیم بگیرند گنگ و علیل هستند که نمی توان در مسائل انسانی مقصری واقعی و صرف را پیدا کرد. آن صحنه به یاد ماندنی که قاضی از ترمه درباره ماندن با پدر یا مادر می پرسد و اصلاً گریه ترمه برایش فرقی ندارد و فقط باید مجری قانون باشد، خلاصه حرف من است! در همین حال این مسئله را نمی توان اشکال فیلم دانست، که شاید در این موضوع واقعیت تلخ است!
فیلم جدید اصغر فرهادی کم نظیر است (پرهیز می کنم همیشه از این واژه "بی" در اول کلمات که دست بالای دست، بسیار است!)؛ از هر نظر که به آن نگاه کنی؛ بازیگران، کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین و ... جایی برای حرف باقی نمی گذارد . لحظات احساساتی کننده برای بیننده هم کم نیستند (گریه نادر در حمام از روی استیصال، گریه ترمه موقع انتخاب محل ماندن اگر هنوز اخلاقیات و روابط انسانی مشغولیات روزمره تان است، هرگز این فیلم "به ظاهر ساده اما پیچیده" (به قول هایلیوود ریپورتر) را از دست ندهید! ترمه سرانجام با کدام یک می رود؟ پاسخ به این سوال کار درستی نیست.. اصلاً هدف فیلم هم پاسخ دادن به این سوال یا حتی ایجاد پرسش در ذهن برای فهمیدن پاسخ آن نیست اما... من فکر می کنم با سیمین برود.. او تا به حال به خاطر بازگشت مادر پیش پدر مانده (که در گفت و گویش با سیمین هم معلوم می شود) و هر بار به مادر اصرار می کند که وسایلش را نبرد و البته مطمئناً از وضعیت نابه سامانش در مدرسه هم دل خوشی ندارد و سختی های همراهی با پدر فرتوت نادر هم مسئله جذابی برای ماندن او نخواهد بود. در عین حال باید ببینیم که او زمان هایی که می خواست نزد پدر بماند در معذوریت نبود و حالا که باید حرفی دیگر بزند از پدر و مادر می خواهند به بیرون اتاق بروند.

در حاشیه:
فیلم برنده سه جایزه از شصت و یکمین دوره جشنواره فیلم برلین شد؛ بهترین فیلم، بهترین گروه بازیگران زن (شامل لیلا حاتمی، ساره بیات و سارینا فرهادی) و گروه بازیگران مرد (شامل پیمان معادی و شهاب حسینی). فرهادی سال 2009 با فیلم «درباره الی» برنده خرس نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره برلین شده بود. گویا دز نمایش غیر رسمی فیلم فاصله بین شروع پایان‌بندی و تشویق تماشاگران یک ثانیه هم طول نکشیده است! تشویقی که چند دقیقه ادامه هم پیدا کرده. از همین تشویق می‌شد انتظار چند جایزه را برای فیلم داشت. اصغر فرهادی در این نشست درباره «جدایی نادر از سیمین»، گفت: «در ادامه فیلم‌های قبلی من می‌شود از زاویه‌های مختلفی به این فیلم نگاه کرد. هم می‌شود به عنوان یک کار انسانی به آن نگاه کرد هم فیلم اجتماعی و هم یک فیلم روانشناسانه. بستگی دارد تماشاگر دوست داشته باشد از چه زاویه‌ای فیلم را تماشا کند.» او در ادامه گفت: «پایان فیلم مثل فیلم‌های قبلی من شبیه به پایان‌هایی که تماشاگر سینما به آنها عادت دارد نیست. فکر می‌کنم پایان نباید به معنی پایان یک فیلم باشد. باید شروعی باشد برای یافتن پاسخ به سئوالاتی که در طول فیلم مطرح می‌شود .این نوع پایان به تماشاگر اجازه می‌دهد وقتی از سالن خارج می‌شود تعداد زیادی سئوال با خودش ببرد و احساس نکند همه چیز تمام شده است. هیچ وقت نخواستم با پایان فیلم داستان فیلم هم تمام بشود، بلکه آغاز داستانی دیگر است در ذهن تماشاگر.» فرهادی با اشاره به موضوع فیلم «جدایی نادر از سیمین»، گفت: «من خودم تجربه طلاق و جدایی نداشتم. شاهدش هم حضور همسرم و دخترم در اینجاست (خنده) اما در مدتی که فیلمنامه را می‌نوشتم، مدام به دادگاه‌های خانواده سر می‌زدم و از نزدیک شاهد این جدایی‌ها بودم. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که آمار طلاق بسیار بالاست. در حالیکه به نظر می‌آید ایران کشوری است که مردمش پایبند سنت‌ها هستند و طلاق گرفتن هم یک پدیده سنتی نیست و پدیده‌ای مدرن محسوب می‌شود. علت این تناقض هم حرکت سریع کشور به سمت مدرن شدن است نه اینکه مدرن شده، بلکه تمایل به مدرن شدن دارد. آرزوی مدرن شدن در این کشور زیاد است و یکی از تبعاتش فارغ از اینکه قضاوتی درباره خوب یا بد بودنش داشته باشیم پدیده طلاق است. دعوای پنهانی هم در جامعه وجود دارد و یکی از بحران‌های بزرگ جامعه است که در آینده می‌تواند تبدیل به یک خطر بسیار بزرگ بشود. جنگ پنهان بین طبقات اجتماعی است. جنگ بین افراد طبقه محروم و پایبند به سنت‌ها و طبقه‌ای که تمایل دارد با قواعد دنیای جدید زندگی کند. شفاف‌تر بگویم، جنگ بین نو و کهنه. مسیری که هزینه‌های بسیاری به همراه خواهد داشت.» لیلا حاتمی دراین جلسه گفت: او گفت: «این فیلم درباره بشر و ضعف‌ها و اشتباهاتش است و اینکه یک انسان چگونه برای حفظ خودش می‌تواند به دیگران صدمه بزند. سیمین باید آینده دخترش را تضمین کند و همزمان می‌داند جداییش از نادر دخترش را رنج می‌دهد. فارغ از فرهنگ و طبقه اجتماعی، این می‌تواند درد مشترک همه زنان باشد و من به عنوان یک زن بازیگر چنین چیزی را به راحتی درک می‌کنم.» فرهادی در بخش دیگر نشست، گفت: «یکی از بحران‌های بشر امروز که ربطی به جغرافیا هم ندارد تعریف اخلاق است. ما بر اساس یک سری قوانین که طی سال‌ها از طریق دین و یا عرف شکل گرفته‌اند کارهایمان را می‌سنجیم تا ببینیم اخلاقی هستند یا نه، اما در دنیای امروز با پیچیده شدن ذهن بشر ممکن است آن قواعد دیگر کارآمد نباشند. در واقع متر و معیار سنجش کار اخلاقی بسیار کمرنگ شده است. آنهایی که رفتار خودشان را با اصول سنتی می‌سنجند راحت‌ترند، اما آدمهایی مثل نادر که زندگی مدرن‌تری دارد دچار دوراهی‌های زیادی می شود. بنابراین باید به دنبال تعریف جدیدی از اخلاق بود. ما به راحتی نمی‌توانیم بگوییم نادر دروغ می‌گوید و کار بدی انجام می‌دهد و کارش را ارزش‌گذاری کنیم وقتی موقعیت نادر را میبینیم و دلیل رفتارش را، می‌توانیم او را ببخشیم.» فرهادی با اشاره به نگرانی‌های شخصیت‌های اصلی فیلم، گفت: «شخصیت مرد داستان نگران وضعیت پدرش - نماینده نسل قبل - است و در عین حال بسیار هم به او وابسته است که در واقع نشانه وابستگیش به ریشه‌هاست و شخصیت زن بیشتر نگاهش به دخترش - نسل آینده - است که می‌تواند تفاوت این دو نفر محسوب شود، اما گرچه مرد نگران پدرش است، ولی هیچ گفت‌وگویی بین آنها وجود ندارد. به نظر می‌آید این ارتباط قطع شده است.» او در پاسخ به این سئوال که آیا «جدایی نادر از سیمین» فیلمی مذهبی است یا نه، گفت: «پاسخ به سئوال دشوار است. باید تعریفی شفاف و تمیز از مذهب داشته باشم که بتوانم به این سئوال پاسخ بدهم. ترجیح می‌دهم نگویم فیلمم درباره چیست و شما کشف کنید. خوشحال می‌شوم اگر بگوئید فیلمم یک فیلم انسانی است.» فرهادی در پایان نشست مطبوعاتی خود گفت: «در دنیای امروز قضاوت درباره درست یا نادرست به سادگی امکان‌پذیر نیست. یک پزشک سوئدی به بیمار محتضرش می‌گوید شما شش ماه زنده می‌مانی تا بیمار بتواند به کارهایش برسد. در ایران پزشک به همان بیمار می گوید، ان شاا... خوب می‌‌شوی، برای اینکه بیمار از همان چند روز باقیمانده زندگی لذت ببرد. من از شما می خواهم هر کس دوست دارد از پزشکش پاسخی مثل پاسخ پزشک سوئدی بشنود دستش را بلند کند (سه نفر دست بلند کردند) ببینید! در این جمع نسبتا زیاد فقط سه نفر دوست دارند در چنین وضعیتی به آنها راست گفته شود. در فیلم هم دو کاراکتر داریم که یکی با واقعیات روز کنار آمده و دیگری به اصولش پایبند است و این باعث جدایی آنهاست.»
• فیلم‌نامه منتخب جایزه آسیا-پاسیفیک شد. صندوق فیلم‌نامه آسیا-پاسیفیک ویژه توسعه فیلم‌نامه است
• سیمرغ‌های بهترین کارگردان، فیلم‌نامه و بهترین فیلم طبق نظرسنجی مردمی جشنواره‌ی فیلم فجر به اصغر فرهادی برای «جدایی نادر از سیمین» اهدا شد. همچنین در بخش بهترین فیلمبرداری و صدابرداری نیز سیمرغ به این فیلم رسید و شهاب حسینی و ساره بیات هم دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و زن را دریافت کردند. حسینی جایزه‌اش را به جمعیت امدادی امام علی (ع) تقدیم کرد و نوشته بیات به این مضمون نیز قرائت شد: با دلم عهد بستم که اگر برای دریافت سیمرغ خداوند یاری‌ام کند هزینه اش را به اعضا خانواده تقدیم کنم، امروز مقدر شد که آنجا نباشم تا پدرم خود با دستان فداکارش این جایزه را دریافت کند. این حاصل دسترنج من بود، مغموم‌ام که در کنار شما نیستم و خرسندم در کنار آقای فرهادی در محفل دیگری حضور دارم.
• فیلمبرداری فیلم در مراحل پیشرفت به طور ناگهانی با دستور وزارت ارشاد متوقف شده بود که علت آن برخی اظهار نظرها از سوی کارگردان عنوان شده است. توضیحاتی که فرهادی در مورد فیلم و کلامش می دهد موجب رفع این توقیف شده است. فرهادی درباره اظهار نظرش درباره جعفر پناهی گفته است: من اگر قصدم مقابله بود، اساساً نمی‌ماندم و فیلم شروع نمی‌کردم فرصت آماده‌ای هم آن سوی آب برایم پیش آماده بود. نرفتم، خیلی‌ها هم گفتند اشتباه می‌کنی، اما مـاندم... این شائبه که من تحت تأثیر دیدگاه سیاسی و بیانیه‌های اخیر او از وی نام برده‌ام به راحتی قابل رد است، اگر من چنین دیدگاه تندی داشتم، چرا ماندم و فیلم ساختم. اولین قدم این بود که در خواست پروانه ساخت نمی‌کردم، من حتی اگر به لحاظ نگرش سیاسی موافق با دیدگاه سیاسی معاونت سینمایی هم نباشم معنی‌اش این نیست که هم کلام و مؤید دیدگاه این فیلمسازم، با رادیکال برخوردن کردن در هر شکل مخالفم.
• اصغر فرهادی پس از نمایش فیلم در برج میلاد گفت: من در همان زمان ساخت فیلم لذتم را از این فیلم بردم و بعد از آن هر اتفاقی که بیفتد، برایم مانند یک کادو می‌ماند. امیدوارم بتوانم مسیری که این چند سال دنبالش بودم ادامه بدهم و این مسیر قطع نشود و یا من تغییر مسیر ندهم. به هیچ چیز مطلق نگاه نمی‌کنم و به عبارتی به همه چیز نگاهی نسبی دارم. این مساله جزو باورهای من است و احتمالا در کارهایم هم هست. اصغر فرهادی دراین نشست در پاسخ به مطلبی که این فیلم را وامدار دو ساخته قبلی او برشمرده بود، توضیح داد: این فیلم به نوعی گسترش و تجمیع مضامین و تم‌های سه فیلم قبلی من است، اما این موضوع حالت از پیش تعیین‌شده و برنامه‌ریزی شده نداشت. وقتی که قصه‌ی این فیلم نوشته شد، احساس کردم که این فیلم و این قصه می‌تواند برای بخشی از فیلم‌سازی من حالت پایانی داشته باشد و بعد از ساخت آن من به دنبال مسیر دیگری در فیلم‌سازی بروم. وی درباره عکس العمل های مردم به فیلم گفت: سر ساخت فیلم قبلی‌ام «درباره‌ الی» عباس کیارستمی یک خاطره تعریف کرد و گفت سر صحنه‌ی نمایش این فیلم یک خانم می‌خندید و دیگری گریه می‌کرد و من از دست هر دوی آنها عصبانی بودم. فکر می‌کنم باید ما این اختیار را به تماشاگر بدهیم که هر آنگونه که دوست دارد، فیلم ببیند. من فکر می‌کنم تنها کاری که تماشاگر حق ندارد انجام بدهد، حرف‌زدن با موبایل در حین نمایش فیلم است و این مساله خیلی مرا عصبانی می‌کند. او در پاسخ به سوالی مبنی بر این‌که چگونه فیلم‌نامه می‌نویسد، توضیح داد: زمانی که می‌نویسم مانند رانندگی ‌کردن است. در رانندگی ما قواعدی که پیش‌تر آموخته‌ایم را به طور ناخودآگاه به کار می‌گیریم. من فکر می‌کنم در زمان نگارش فیلمنامه‌هایم هم چنین روندی دارم و واقعا نمی‌دانم که چگونه این کار را می‌کنم. وی گفت: قرار بوده نقش فرد سالخروده فیلم را نصرت کریمی بازی کند که با پاسخ منفی وزارت ارشاد از علی‌اصغر شهبازی استفاده شد. وی در ادامه با بیان این‌که دستیارانش مدت‌ها در خانه سالمندان و آسایشگاه فیلم می‌گرفتند تا او بتواند برای این نقش یک نفر را پیدا کند، ادامه داد: در نهایت خانم بخت‌آور که فیلم «زیر درخت هلو» آقای شهبازی را دیده بودند، ایشان را انتخاب کردند که مورد پذیرش قرار گرفت، البته واجب بود که این بخش‌های فیلم‌نامه را با حضور آقای شهبازی مجددا بازنویسی کنم. این کارگردان در پایان صحبت‌های خود در پاسخ به این‌که آیا قرار است ایده‌ی قضاوت و دروغ گفتن افراد دوباره در کارهای او تکرار شود، گفت: واقعا نمی‌دانم در آینده چه اتفاقی می‌افتد، اما همواره زمانی که می‌خواهم شروع به نوشتن کنم فاقد یک مضمون مشخص هستم. من همیشه قصه‌ای را شروع می‌کنم که اصراری ندارم خودم هم همه‌ی جزییات آن را شفاف بدانم، در واقع سعی می‌کنم داستان‌هایم حالت چند وجهی داشته باشند و در آنها وجوه مورد نظرم کمی پررنگ ‌تر باشد. این سبکی است که مورد علاقه‌ی من است و حس می‌کنم زمانی هم که فیلم می‌سازم، لازم است به گونه‌ای طراحی کنم که سوالات بعدی تماشاگر، سوالات خود من باشد.

• سرمایه گذار فیلم بانک پاسارگاد است؛ خدا را شکر که به مانند سریال تلویزیونی "موج و صخره" حاصل کار یک معجون بی محتوا از کار در نیامده و برعکس...!
• رخشان بنی اعتماد در مورد فیلم گفته: «فیلم «جدایی نادر از سیمین» را دیده‌ایم، می‌بینیم و همچنان خواهیم دید تا یادمان نرود که هنوز سینمای ایران وجود دارد.

* به نظرم معادی باید جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره فیلم فجر را هم می گرفت.. شاید هم باید صبر کنم ببینم مهدی هاشمی (بازیگر مورد علاقه ام) چه شاهکاری داشته که او را پشت سر گذاشته است!

نمایشعر | زنانگی در آستانه فروپاشی عصبی | حامد داراب

در تو مردی ست رند و بازاری
دهنش بوی پول می دهدت
اسدالله عسگر اولادیسم
دارد از من افول می دهدت
تو ولی حس تازه ای داری
برج دارد دُخول می دهدت

خانه تا مرز خودکشی رفته
کینه تا خون و بغض و غزافی
دست های من الجزیره ای اند
چشم های تو مست و اشرافی
      
                                  شعری ازحامد داراب

در ابتدا باید به ایمیل های دوستان عزیزی که درخواست کرده بودند که دوست دارند با من در ارتباط باشند پاسخ دهم، حتما خودتان هم می دونید که اینترنت به خصوص توی ایران جایی نیست برای اطمینان، به دیگران، برای اینکه ارتباط مجازی تبدیل به یک ارتباط غیر مجازی شود، بخصوص با شرایط امنیتی این روزها که حتی توی خیابان های تهران قدم زدن هم، برای خانم ها مشکل ساز شده است. اما با این حال چون دوست نداشتم ایمیل های متعدد و فراوان دوستان رو در این باره بی پاسخ بگذارم شماره ی تلفن ۰۹۱۲۱۲۳۳۶۵۷ رو در نظر گرفتم برای وبلاگ و دوستان می تونند با این شماره با من در تماس باشند، توضیح اینکه این شماره تنها از ساعت ۱۶ تا ۲۰ پاسخ گوست و باقی ساعات خاموش می باشد.

اما اولین مطلب سال ۹۰ قرار بود نقدی درباره ی فیلم «قوی سیاه» باشد، که به علت نشر مطلبم در مجله ی «Paris review» تصمیم گرفتم کمی مابینش فاصله قرار گیرد و بعد به فارسی در وبلاگ قرار دهم، در خصوص نبودن این چهار ماه و اندی هم بهانه ای ندارم جز اینکه حس و حال وب نویسی نبود و کافه نشینی های تهران هم بیشتر از روزهای پیـــش شده بود و غیره. همه ی اینها با حضور موفق دوست خوبم «حامد داراب» در مقام بازیگر، در نمایش «آخرین روایت از شهرزاد قصه گو» کاری از «گروه تئاتر تجربه گران نواندیش» پیوند خورد، تا من نسبت به این دوست و البته شاعر، نویسنده، و منتقد هنری توانای این روزهایمان، که حالا نشان داده است در بازیگری هم مانند حوزه های دیگر پویا، تاثیر گذار، و صاحب نظر است، ادای دین نمایم، چرا که فکر می کنم با آنکه دوستان و مجله های مختلفی در فضای اینترنت پس از فیلتر شدن وبلاگ های حامد داراب، آثار و مقاله هایی از او را منتشر نموده اند، هنوز هم وی مورد بی مهری برخی دوستانش قرار دارد که خودش آنها را بارها استاد خودش معرفی نموده است، مثلا بعد از فیلتر شدن پی آ پی وبلاگ های «دکتر سید مهدی موسوی» او در اطلاعیه ای نسبت به این موضوع موضع گرفت و آن را محکوم کرد، و حتی در مجله ی خانه ی سینما، ضمن معرفی مهدی موسوی به عنوان یک شاعر توانا این موضوع را مطرح و اطلاعیه اش را بازنشر نمود، اما پس از فیلتر شدن وی در اینترنت هرگز دلداری و همدردی ای از جانب دکتر موسوی با حامد داراب نشد و این جای بسی تامل است، که چرا ایشان در مقابل فیلتر شدن حامد داراب که پس از جریان جمع شدن کتاب های انتشارات سخن در نمایشگاه کتاب هم اولین کسی بود که طی اطلاعیه ای اعتراض خودش را اعلام کرد و حتی در مصاحبه ای هم که با رادیو جوان داشت این موضوع را مطرح نمود و از حقوق دوستانش دفاع کرد، هرگز در دفاع از حامد داراب، مطلبی یا حتی سطری منتشر نشد، با همه ی اینها، همه می دانند که حامد داراب نیازی به این مسائل ندارد و اگر من هم این مسائل را مطرح نمودم به خاطر این بود که افرادی که خود را جریان ساز و تاثیر گذار مطرح می کنند و ما هم به آنها ایمان داریم، بهتر است با همه ی تواضع و فروتنی چشم های خود را به آنچه در پیرامونشان می گذرد باز کنند و به احترام حداقل دوستان نزدیکشان احترام بگذارند و در روزهایی که دیکتاتورها برای آنها حقی قائل نیستند، خودشان برای دوستان و هم کیشان خودشان حق قائل باشند و از یکدیگر حمایت نمایند.

حامد داراب در نمایی از نمایش آخرین روایت از شهرزاد قصه گو
حامد داراب در نمایی از نمایش «آخرین روایت از شهرزاد قصه گو»

اما آنچه بیشتر وادارم کرد تا اولین پست وبلاگ را درباره ی حامد داراب بنویسم اجرای گروه تئاتر موسسه ی کارنامه در مرداد ماه می باشد که قرار است یک ماه به صورتی اختصاصی «نمایشعر ِ زنانگی در آستانه ی فروپاشی عصبی» را اجرا کند، این اثر که یکی از «نمایشعر» های حامد داراب است از ابتدای مردادماه هر روز به کارگردانی «تکین آغداشلو» توسط چند تن از بهترین های تئاتر این روزهایمان اجرا می شود، نمایشعری که در انتهای پست این ماه متن آن را برایتان می گذارم.

حامد داراب، در اواسط دهه ی هشتاد با نوشتن، مقاله ی «شعر بی تریبن،شعر بی مخاطب» اگر چه نتوانست آنگونه که پیش بینی می شد، یکباره در رسانه های ادبی و خبری ایران ظهور نام و نشان و نظر داشته باشد، اما با شرحی غیر متعارف ولی البته به حد معقول قابل قبول از تجربه ی شعری و آکادمیکی که در آن مقاله بدست داده بود، توانست نظر اساتید و صاحبان نظری را به خود جلب کند که خودش می گوید، برایش بسیار مفید تر است، با این وجود اندیشه ی وی در آن مقاله که به نوعی، اندیشه ی ناممکن این روزها ی شعر است، از او تاریخ ادبیات پژوهی، ضد تاریخ ادبیات، پساساختگرایی ضد پساساختگرا، متن محوری، ضد متن، پساتجددگرایی، ضد پساتجددگرایی، و... ساخت، که اگر این ها را به سبک نگارش فشرده و پیچیده ی او که در عین حال کولاژ وار، تحکم آمیز و تردید آور است بیفزاییم، از وی پله هایی که به سکو هایی پایین تر از خودشان می رسند بدست می آید، که می نویسد: مخاطبان شعر امروز به تعداد شاعران هستند، یعنی همان شاعرانند که مخاطبان شعرهای شاعران می باشند. این گفته ی حامد داراب در مقدمه ی مقاله ی کاملا روش شناسانه ی اش نوشته شده است که خود عمدتا شامل انکار مواضعی است، که وی بدانها قائل نیست، اما گمان می رود که احتمالا از جانب «شاعران خود خوانده، دلقک ها و اوباش ِ» جهان شاعری، به اعتقاد بدانها متهم شود، وی در مقاله ی خود که به نظر نگارنده نه تنها در آینده که همین امروز هم می توان تاریخ نشر آن را،تاریخ تحول شعر و آمیزش متن و نشانه و تصویر دانست، می نویسد: (سینما به همان اندازه ی ادبیات داستانی از موهبت قصه گویی برخوردار است، و به همان اندازه ی نقاشی از موهبت خلق تصویر، سینما از موسیقی بسیار بیشتر از آنچه موسیقی دراماتیک است بهره می برد، سینما توانایی قابل رویت کردن صحنه ی خود را از همه سو از مجسمه سازی به ارث برده و هم از مجسمه سازی و نقاشی موهبت ایستا کردن حرکت در زمان و مکان را وام گرفته است، سینما تقریبا از همه ی هنرها حتی از پیش پاافتاده ترینشان که مُد باشد چیزی را وام گرفته است یا به ارث برده است، تا تریبن هنر زمان ما را در دست بگیرد، و توده های مردمی را به سمت خود بکشاند،...پس در این میان شعر باید بتواند به اجرا برسد...). همینجاست که او نمایشعر را مطرح می کند و به شاعرانی که مدعی و فعال حوزه ی پست مدرن اند، پیشنهاد می کند که نمایشعر را به عنوان یکی از راهبردی ترین سبک های نگارش شعر پست مدرن بپذیرند و در پخته تر شدن و پویاتر شدن آن بکوشند، نمایشعر، که بنیان گذارش را بی تردید حامد داراب می دانیم، با آنکه او هرگز خود را قائل به نوشتن مانیفست یا بیانیه ای درباره اش ندانسته و همیشه در صحبت ها و نوشته هایش آن را طرحی معرفی می کند که در تاریخ ادبیات ایران سابقه دارد اگرچه به این عنوان (نمایشعر) خوانده نشده است، نوعی از نوشتار است که می توان آن را برای شعر زمانمان مفید معرفی نماییم.

اولین نمایشعری که از حامد داراب در فضای اینترنت منتشر شد، اثری بود با عنوان «اپرای بیست و هفتم ژانویه» که همانطور که از نامش بر می آید اثری بود در سوگ بیست و هفتم ژانویه، سالروز هالوکاست، و در احترام به یهودیان کشته شده در این رابطه، شاید بسیاری از ما شاهد اجرای زیرزمینی این نمایش در سال ۱۳۸۷ توسط «گروه تئاتر سوال» بودیم، و بسیاری مان این اجرا و اثر را تحسین نمودیم، حالا برای دومین بار یکی از نمایشعرهای حامد داراب با عنوان «زنانگی درآستانه ی فروپاشی عصبی» قرار است اجرا شود، که متن آن را در زیر می آورم، باعث خوشوقتی و خوشحالی است که دوستان عزیز نظرات خود را در بخش کامنت ها بیان نمایند، کامنت های این پست به استثناء باز می باشد.

Feminize On The Verge Of a Nervous Breakdown
زنانگی در آستانه فروپاشی عصبی.
نمایشعری از حامد داراب::

[شخصی ، در سیاهی مطلق به طوری که جنسیتش مشخص نیست ، وهمواره با دستانش اعضای بدنش را لمس می کند ، به جلوی صحنه می آید و باصدایی بسیار بلند ،کمی وحشت زده ،و عصبانی خیره به تماشاگران می گوید:]

می خواستم بدونم دندون قسمتی از ماست مگه نه؟ مثل قسمتی از شخصیت ما ، یادمه تو روزنامه خوندم ، یه مردی دستشو تو تصادف از دست داد و می خواست که اونو بده براش دفن کنن ، مسئولین امتنا کردن ، دست سوخته شد] مکث[ و خاکستر شد . نمی دونم اونا از دادن خاکسترش ممانعت کردن یا نه ؟ و اگه این کارو کردن به چه حقی. دقیقا از چه لحظه ای یه شخص از چیزی که فکر میکنه هست دست می کشه ؟ مثلا یکی دست منو قطع می کنه من می گم من و دستم اون یکی دستم هم قطع می کنه من میگم من و دوتا دستم ، دل و روده ، کبدم و بیرون می کشه ، و من میگم من و روده هام ، و حالا اگه سرمو از تنم جدا کنه من می گم منو سرم ، یا منو اندامم؟ سر من چه حقی داره که به خودش بگه من؟ چه حقی ؟ می بینی کشمکش هام همیشه اونقدر مهم بودن .
                                                 كه دستام به خونِ خوشيم آلودن
                                             به خونِ ريش داشتن، به خونِ سيبيلم 
                                               به يك عذابِ زن نشده ، درون زنبيلم
                                               به خونِ رنگ های مرده ي كفِ حمام
                                                   به همنواييِ اركسترِ النگوهام
                                                به يك تشنج مايوسِ شکلِ بابايي
                                                 و گريه كردنِ من در اتاقِ مامايي
                                           به دردِ قاعده داری که در تنم جاریست
                                          و زخم های زبانت که زخم ها کاری ست 
                                            به دست های بریدم و جایشان به تنم
                                               به عشق بازی تو با ادامه ی بدنم

[در همان سیاهی مطلق صحنه عوض می شود ، یک قاضی در جایگاه خود وسط صحنه روبه روی تماشاگران نشسته است تاریکی با نوری که بالای سر قاضی است روشن تر شده است ، در کنار قاضی شخصی مکرر روی دستگاه تایپ، بسیار محکم و بی وقفه می نویسد، حتی زمانی که کسی صحبتی نمی کند، شخصی در سمت راست صحنه در جایگاه نشسته است که نقابی بر صورت دارد و در سمت چپ صحنه شخص دیگری با نقاب نشسته است شخص سمت چپ همواره اعضای بدن خود را لمس می کند]

قاضی : ممکنه دلیل مستدل خودتونو اعلام کنید؟
شخص سمت راست : [بدون هیجان و با صدایی مایوس] دلیل قانع کننده؟
شخص سمت چپ : [همزمان با شخص سمت راست با صدایی بلند و عصبی] یه دلیل قانع کننده.
قاضی : بله قانع کننده .

[چند لحضه سکوت ، تایپیست همچنان می نویسد
]

شخص سمت راست : [با چشمانی خمار خیره به شخص سمت چپ] ازدواج ما به وصال نرسید
شخص سمت چپ: ناتوانی جنسی [مکث] به وصال نرسید.

[چند لحضه سکوت ، تایپیست همچنان می نویسد ، شخص سمت چپ خیره به شخس سمت راست حالات عصبی اش بیشتر شده]

قاضی : آیا اظهارات ایشون رو تایید می کنید
شخص سمت راست : [از جایش بلند می شود] وقتی با هم دیگر آشنا شدیم
شخص سمت چپ : و [مکث] وقتی ازدواج کردیم
شخص سمت راست : [با لحنی لوس و با حرارت] با همدیگر سکس داشتیم [انگار می خواهد ادامه دهد]

[قاضی با دست می خواهد به او بفهماند که نیازی به توضیح بیشتر نیست]

شخص سمت راست : [با اضرابی توام با عصبانیت در حالی که اعضای بدنش را آرام تر لمس می کند و هی میخواهد روی صندلی بنشید اما بلند می شود ، جلو می آید] پس عدالت کجاست ؟ چون نمی تونم خوب بگم به دلایل من گوش نمیدید [مکث] توجه نمی کنید.
قاضی : شما از من چی می خوایید؟

شخص سمت راست :[ مکث ، دستهایش را روبه چشمهایش می گیرد ، بعد سرش را لمس می کند]العان من کاملم ، عالیجناب من وقت می خوام تا خودمونو نجات بدم [مکث] چون مطمئنم که بین ما [به شخص سمت چپ خیره می شود] یعنی ، یه شب من آماده شده بودم تا ، از آینه نترسم ، همه چیز داشت فرق می کرد ، خستگی همه ی جونمون رو گرفته بود.
قاضی : اونشب شما سکس داشتین؟
شخص سمت چپ : [در حالی که نیم خیز می شود وبعد آهسته از روی صندلی بلند می شود] عالیجناب عذر می خوام.
قاضی : آیا شما ایشونو دوست دارین؟
شخص سمت چپ : سابقا. [مکث] بله سابقا وقتی دوازده یا سیزده سالم بود درست وقتی یه پسر به یه مرد تبدیل می شه و آدم شروع می کنه یک نیازی رو حس کردن، چطور باید منظورم رو بگم؟ [مکث] به سمت عشق، به سمت مسائل جنسی، آدم اشتیاق داره برای رهایی، من تو یه دهکده زندگی می کردم و خانم های زیادی اونجا نبودن،[شخص هرچه در صحبت هایش جلو تر می رود، باحرارت تر و با حرکات دست و ... تصاویری که ترسیم می کند را به نمایش در می آورد] و با وجود اینکه هنوز یه بچه بودم دوازده سیزده ساله، خودم رو از درون حس می کردم، برای اینکه علاقه ای رو که تازه ایجاد شده بود آزاد کنم، همون طوری که دوستام آزاد می کردند، ما عشق بازی می کردیم با، چطور باید بگم؟ [مکث] با کدو تنبل، گرم، زیبا، نرم، تازه، با هسته هایی در درونش، گرد، کاملا گرد، و ما، و ما، کمک کنید تا کلامات درست رو پیدا کنم عالیجناب، و ما موفق شدیم خودمون رو با کدو سبک کنیم، تا اینکه تو یک سن مشخص من دیگه این کار رو نکردم، من نمیدونم که آیا دوست هام هم از این کار دست کشیدن یانه؟ و این به خودشون مربوطه، من دست کشیدم عالیجناب، و اینجا شما باید من رو تایید کنید، چون من به عنوان یک آدم درون گرا، با احساسات ظریف، و حتی به خاطر اعتقادات مذهبی، احساس می کردم که، سکس یک چیزیه که هرکسی بهش احتیاج داره، اما نه با سبزیجات، بلکه با یه چیز جاندار، یه چیزی که خودش رو حرکت میده، که گرمه، یه چیزی که توی چشمات نگاه می کنه، یه چیزی که روح داره، خوب اونجا، اونجا عالیجناب، اونجا یه گوسفند بود، یه گوسفند خوشگل کوچولو، من صداش می کردم لولا، نه، عالیجناب اشتباه نکنید، اون یه گوسفند کوچولوی جون بود نه مثل بقیه پیر و چروکیده، پشم نرم، دوتا چشم درشت که به من نگاه می کردند، اینطوری شد که اون بود که برای اولین بار منو لخت دید، و چه صدای شیرین و نرمی، بع بع بع، [صدای گوسفند را بسیار با ضرافت در می آورد] من در آینده اونو رها کردم، چون وقتی من پیش دوست هام بودم، اون می آمد و خودش رو به من می مالید، مردم توجهشون جمع شد، این خجالت آور بود، می دونید عالیجناب بعد ها پدرم، لولای منو فروت، به یه قصاب زشت و زمخت، از همون موقع بود که من دیگه گوشت گوسفند نخوردم، تا امروز، من سبزیجات هم نمی خورم، بخاطر کدو، اصلا دیگه زیاد چیزی پیدا نمیشه که من بخورم، و این مسئله برای من خیلی دراماتیکه، [مکث] چیزی که من می خوام بگم اینه که من می دونم اینها گناه های سنگینیه عالیجناب، اما اینها گناه های عشق هستن، گناه های عشق
قاضی :: [با صدایی بلند] پس ناتوانی جنسی، درسته؟
شخص سمت راست :: [در حالی که شخص سمت چپ می خواهد ادامه دهد، سریع شروع می کند] دختر خشگلیه، این طور نیست؟،[مکث] زن برادرت، بله عالیجناب برادش هم همینجا زندگی می کنه، اون یک کارگر تاسیسات لوله کشیه، اما نه فاضلاب، اون لوله های آب رو تعمیر می کنه، یک بار ما رو به عنوان شام دعوت کرد، اون و خانمش، خوب ما رفتیم پیششون، و اون با مونیکا تنها موند، مونیکا خوشگله، شما باید اون رو ببینید، یک خانم واقعا زیبا، اون من رو واقعا دوست داره، روز عروسیشون، من بهش گفتم براتون آرزوی خشبختی دارم،اما اون منو یه جور دیگه نگاه کرد، با یه نگاه عجیب، خوب اونها تنها مونده بودن، اون و مونیکا، که شروع کرد به شستن ظرف ها، و به طرف جلو خم شده بود، و از این موقعیت می شد دید، یک ماتحت قابل پرستش، با یک شرت با نمک، که یک کمی به سمت بالا لیز خورده بود، و اون نتونست خودشو بیشتر از این کنترل کنه، و یک دفعه اونها روی هم بودن، صورت نرم و گردش برای اون مثل یک کدو تنبل بود، اون شرت نرم و پنبه ایش مث یه گوسفند خوشگل جون، کدو تنبل، گوسفند، زن برادر، اون اتفاق خیلی زیبا افتاد، اونا لذت می بردن، تصور کنید آقای قاضی، برای خودتون تصور کیند. تصور کنید و قتی اون به خودش می گفت، اما این زن زن برادرته، اما نمی تونست دست بکشه، و دوباره برای خودش تکرار می کرد که این خانم زن برادرته، ادامه نده، اما نمی تونست و اون کار سالها طول کشید. و اون فریاد میزد، یوآآآآآآآآ و زن برادش فریاد می زد یواییییییی، اون ترسناکه، اون همیشه زیبا بوده و ترسناک، درست عین بهشته زن داداش فوق العاده ی اون، شاید برای احساس ش شما هم باید با زن داداشتون بخوابید، و اونوقته که شما هم اعتراف خواهید کرد، اعتراف می کنید که
                                              من به شب پرسه های تو مشکوک
                                                    تو به تنهایی خودت با من
                                                 سابقا دوستت داشتی عشق
                                                    سابقا دوستم داشتم زن
 
                                                                   

لینک های مرتبط::
» مصاحبه ی دکتر کیانا آتشی با حامد داراب درباره نویسندگی(مجله متن نو)
» یادداشتی درباره داستان، نمایشنامه، و فیلمنامه نویسی(مجله مرور)

نقد فیلم | شبح آزادی | لوئیس بونوئل

 

شبح آزادی | پوستر فیلم

كارگردان: لوئیس بونوئل/ نويسنده: لوئیس بونوئل، ژان کلود کاریر/  بازيگران: آدرینا آستی (خواهر فرماندار)، ژولین بارتپو (فرمانده اول)، ژان کلود برلی (آقای فوکو)، پل فرانکوئر (مسافرخانه دار)، آدولفو سلی (دکتر پازولینی)، میشل لونسدیل (کلاهفروش)، پیر ماگولن (پلیس)، فرانسوا میستره (پروفسور)، هلن پردری یر (عمه)، میشل پیچولی (فرمانده دوم)، کلود پیپلو (کمیسیونر)، ژان راش فورت (آقای لگندر)، برنارد ورلی (قاضی)، ملینا فوکوتیک (پرستار)، مونیکا ویتی (خانم فوکو)/ فيلمبردار: ادموند ریچارد/ تدوين: هلن پلمانیکوف / تهيه كننده: سرج سیلبرمن/ مدیر تولید: اولریش پیکارد/ طراحی صحنه: فرانسوا سون/ رنگي، 104 دقیقه، محصول 1975 اسپانیا-فرانسه-ایتالیا/ برنده روبون نقره ای 1975.

شعار «مرگ بر آزادی»، یک حکایت متناقض –علیرغم زعم فلسفی آن- در بیانیه تصویری سوررئالیسم نیست. آزادی، چیزی که در سراسر جهان بر سرش خون ریخته میشود، مانیفست صادر میشود، منشور تولید میگردد و انقلاب تبلور می یابد کلمه ایست نمادین؛ درست به همان شکلی که یک تصویر فراواقعی قابل تاویل است. «لوئیس بونوئل» پرخاشگر در عرصه سینما، آزادی را نسبت به بنیان بی اساس قراردادی اش می کاود و مورد سرزنش قرار میدهد. آزادی که در سگ آندلسی (Andulusian Dog) باعث پاره شدن کره چشم دختر می گردد این بار تبدیل به کالایی مصرفی می گردد. بله، بونوئل با گرایشات مارکسیستی که هرگز مایل به اعتراف آن نیست دست به ساخت ماراتنی انتقادی-سیاسی با عنوان پر طمطراق «آزادی» می زند. این انتقاد به مصرف گرایی انسان مدرن در حوزه آزادی در سینمای بونوئل جاری است، که گاهی تبدیل به نقد دیالکتیکی مذهب –برای مثال فیلم جنجالی ویردیانا (Virdiana)، شمعون صحرا (Simon of the desert)، نازارین (Nasarin)، تریستانا (Tristana)، راه شیری (Milky Way) و ملک الموت (The Exterminating Angel)– و گاه فراتر از آن به تحلیل سرمایه و اشرافیت حاصل از آن –جذابیت پنهان بورژوازی (The Discreet Charm of the Burgeoisis)، میل مبهم هوس (That Obscure Object of Desire)- می شود. بونوئل منتقد است و این اساس تفکر مارکسیستی است، هرچند بونوئل از نظر عملی و نگاه اجتماعی مارکسیست نبوده است. او تنها با اتکا با مولفه های بنیادمند عدم دخالت اندیشه در خلق اثر (چیزی که آندره برتون شاعر سوررئال سردمدار آن بود) دست به چاقوی جراحی می برد و تا مرز اخراج از وطن مذهب را به نقد می کشد. انتقاد مذهبی اگرچه موتیف آثار این پدر سوررئالیسم در سینما به شمار نرود به هر جهت عنصر لاینفک سینمای اوست. سینمای او هرچند در ابتدا چندان «بونوئلی» نبود و بیشتر رد پای سالوادر دالی (همقطار سوررئال بونوئل در دهه 30) در آن دیده میشد. برای مثال دوچرخه و پیانویی که در نقاشیهای دالی سمبل مذهب هستند در سگ اندلسی هم دیده میشوند، اما بونوئل چندان مایل به نمادپردازی مبهم بدین شکل نبوده است. از این روست که در آثار بعدی او سورئالیسم به محتوا سرایت میکند تا جاییکه حتی در تریستانا به نظر میرسد با اثری سوررئال مواجه نیستیم. «شبح آزادی» با در دست گرفتن این مولفه ها یک گام فراتر می گذارد و به دموکراسی می تازد، چیزی که در دهه 80 نوعی ژست و فیگور سیاسی محسوب میشده است. فیلم در سالهایی جلوی دوربین می رود که کمتر کسی متاثر از افکار بلندپروازانه مارکس، گرامشی و اهالی مکتب فرانکفورت (سردسته آنان آدرنو) نیست. ظاهراً بونوئل از این قافله عقب نمانده است.با این مقدمه، دفتر تحلیل «شبح آزادی» را باز خواهیم کرد. چنانچه آمد، بونوئل در هنگام ساخت این فیلم، کمونیستی دوآتشه قلمداد می شود. او به همان شیوه ای که مارکس در کتاب اثرگذار «کاپیتال/سرمایه» به نقد سرمایه داری و تحلیل دموکراسی پرداخت از آزادی سخن می راند اما ویژگی آزادی مورد نظر او از خصیصه های عرفی مفهوم آزادی تبعیت نمی کند. به نظر میرسد این واژه در استعاری ترین موقعیت خود در یک روایت تصویری گنگ به خدمت گرفته شده است. به هرجهت، منظور نقد آزادی نیست و این تنها کلیدی است بر فتح باب ستیزه با قوانین شرعی و جزم اندیشانه دموکراسی آنهم از نوع غربی آن. در این نوع نگرش و با در نظر گرفتن اندیشه دموکراسی یا لیبرالیسم چیزی که نمود عینی دارد انتقاد چاشپذیر جایگزینی و جابجایی ارزشهاست. از آنجایی که ارزش در سیستم فکری و اندیشمندانه مدرن (و چه بسا کلاسیک آن) دارای ریشه های نسبی و بدون قطعیت محض است جابجایی آن تنها نوعی دیگر از لیبرالیسم را تداعی میکند، یعنی حالا بونوئل با جایگزین کردن چند عادت عرفی نشان میدهد که مدرنیسم (والد لیبرالیسم، با تداعی اجتماعی آن) تنها بر چارچوب و قواعد «عادت» استوار شده است. در سکانس میز با صندلیهای توالت فرنگی؛ این جابجایی و عادت گونه بودن «عرف» و اخلاق تصویر می شود. در اینجا از میزان تولید انبوه مدفوع توسط انسان و خطرات احتمالی آن برای بشریت سخن به میان می آید در حالیکه همزمان عمل دفع مدفوع انجام میگردد. این پارادوکس تصویری، همجهت با نقد قاعده مندی اخلاق یا عرف مدرن از زبان بونوئل است. فیلم موقعیت طنز ایجاد می کند اما یک کمدی نیست، این تنها ابراز همدردی با مارکس و همقطارانش در باب آفت مصرفگرایی و کالاسالاری مدرنیته است.

بونوئل با تشبیه فرد آزادیخواه –از نوع لیبرال آن- به شترمرغ و تشبیه جامعه مدرن لیبرال به باغ وحش (اشاره به سکانس پایانی) به مبارزه تصویری با جامعه متحول شونده و سیاستهای هم عصر خویش می پردازد. او شترمرغ (لیبرالیسم؟) را موجودی می پندارد که پرنده است اما قادر به پرواز نیست. ادعای پرنده بودن اما عدم قدرت پرواز، یا سعادت اجتماعی که در دموکراسی غربی فریاد میشود به زعم بونوئل ادعایی بی اساس و عوامفریبانه است. عنوان فیلم، شبح ازادی که از دو واژه کلیدی «شبح» (Phantom) و «آزادی» (Liberty) تشکیل می شود بیانگر نگاه کمونیستی و البته با چاشنی کنایه است، آزادی در حقیقت چون روحی سرگردان جامعه حزبی سوسیالیسم را تهدید میکند و باعث هراس آن از آینده توده ها میگردد. این آزادی البته بدون کنایه به آزادی فردی یا اجتماعی در حقیقت روش ابزارسازانه فردگرایی یا جمع گرایی توده ها و حکومتها را خاطرنشان میگردد و مورد نقد بونوئل است. تعریف بونوئل از این واژه یک تعریف کلاسیک یا فلسفی نیست، او چنانکه آمد از استحاله حقانیت جمعی تحت عنوان آزادی بیان و اندیشه (که منجر به «عادت»سازی و در نهایت عدم کراهت خشونت می شود) در بدنه یک اجتماع بیمار و حیوان گونه می هراسد. «شبح ازادی» بدون شک سیاسی ترین اثر بونوئل است. او با نمایش جابجایی ارزشهایی که عرف باعت اختراع آنها شده است دست به انتقاد سیاسی میزند. او با این نمایش طنزآلود و گاهی مبهم ما را به وحشت از شبحی دعوت میکند که از دل تاریکیهای مدرنیسم (به زعم بونوئل) یا لیبرالیسم به ما دست درازی میکند. بونوئل در اپیزود مربوط به تیراندازی مرد از روی ساختمان به مردم ادعا میکند که لیبرالیسم قاتل لیبرالیسم است. لیبرالیسم فعلی (شترمرغ سنگین و بدقیافه و کم عقل بدون قدرت پرواز) به سمت لیبرالیسمی که تنها در ذهنیت جاری است (کلاغ، که کوچک، باهوش و قدرتمند در پرواز است) شلیک میکند؛ مثل کسی که از تعالی آنچه باید باشد در تقابل آنچه که اکنون هست دیوانه وار میهراسد و آن را از بین می برد.گرایش به نقد دیالکتیکی مذهب چنان در پوست و خون بونوئل نفوذ کرده است که در انتقاد سیاسی نیز از آن کوتاهی نمیکند. چنانچه هگل (و بعدها انگلس با سیاسی کردن فرایض فلسفی) پدیده های ذهنی (سابجکتیو) یا عینی (آبجکتیو) را مترصد وجود «پدیده»، «ضد پدیده» و «فرایند» میداند و با اتکا به این اصل فلسفی وجود ذهنی ضدپدیده را برای یک امر واقعی مجاز نمیداند مگر اینکه فرایند چنین رخصتی را بدهد، بونوئل نیز آزادی را ذهنیتی آنتی تزیک نشان میدهد که لیبرالیسم در مقام «فرایند» (Synthesis) در صدد احیای آبجکتیو آن است. بونوئل بیان میکند که لیبرالیسم تلقی درستی از «فعل فرایند» برای تبدیل سوسیالیسم به لیبرالیسم نیست. از همین جا آشکار است که بونوئل موجود عینی را قدرت جمع میداند (او از همین منظر با انتخاب عنوان فوکو برگرفته از میشل فوکو اندیشمند معاصر برای کسی که به هنر کلاسیک علاقه ای قاچاقی و تمایلی غریزی نشان میدهد گوشه چشمی به میشل فوکو دارد) و استنتاج او از اندیشه لیبرال گرایشات غیرواقعی به سابجکتیویته منحصر و ویرانگر است باعث تمایلش به کمونیسم میشود. اکنون چه ادله ای برای دریافت چنین تلقی دیالکتیکی از فیلم شبح آزادی وجود دارد؟ با کمی توجه، تمام اثر را سرشار از پدیده، ضد پدیده و فرایندها می یابیم. اما کاری شگرف که از دست بونوئل برآمده است، استفاده بخردانه از عدم خردورزی سوررئالیسم در نمایش تصویری حرفهای سیاسی اجتماعی اوست. او همه «ضدپدیده»ها را جایگزین پدیده ها کرده است. اجابت مزاج مودبانه، قتل شرافتمندانه، جستجوی دختر گم نشده، وحشت از تصاویر آثار باستانی، سیلی زدن به صورت دکتری که با صداقت از بیماری حرف میزند، همخوابگی و عشق با محارم آن هم پسری جوان با عمه ای پیر و کشیشهایی که قمار میکنند نمونه های این جابجایی دیالکتیکی هستند. بونوئل در طول فیلم از نمایش فرایندها پرهیز میکند و تنها نتیجه کار را به ما نمایش میدهد. این نتیجه چیزی بیمارگون و غریب با ابهام فراوان و گاهی خنده آور به نظر میرسد اما فیلمساز به دنبال تحلیل ذهنی و قرار دادن مخاطب در دنیایی است که می توانست بدون ابهام یا طنز آزادانه وجود داشته باشد. از نظر بونوئل چنین دنیایی به طور قطع می توانست حضوری عینی داشته باشد، این تنها به مکانیسم فرایند (که اکنون بونوئل متوقع است در ذهن بیننده بازسازی شود) بستگی داشته است. از نظر فیلمساز ممکن است ابهام واقعی در مدرنیسم امروز (ادب و اخلاق، مذهب و آزادی فردی) و خنده واقعی در رفتار توده های امروز باشد. بونوئل بدون شک با گوشه چشم به نسبیت گرایی و عدم قطعیت پوپر دیالکتیک را پیش می نهد و از آن بهره میگیرد، چنانکه طبق یک اندیشه متحول شده و متفاوت «ضدپدیده» فیلم همان «پدیده» واقعی است. فرایند هم بعد از انجام وظیفه از نظر محو خواهد شد. بونوئل هم معتقد است که سوبجکتیویته بدون حضور فرایند قابلیت واقعی شدن و پیوشتن به محدوده حقیقت را ندارد اما به این هم معتقد است که مکانیسم فرایند راه اشتباهی را پیش گرفته است.لوئیس بونوئل با مانیفست سوررئالیسم به این مکتب پیوست اما بعد از همکاریهایش با دالی و اینکه اهدافش را نمی توانست با اتکای مطلق به رویا و تصاویر خواب آلود متحقق نماید سوررئالیسم مخصوص به بونوئل را (همان سرایت عدم خردورزی به محتوا به جای فرم) ابداع کرد. هرچند در ملک الموت و عصر طلایی دوباره ارجاعاتی در حوزه فرمال او به مکتب آندره برتون به چشم میخورد اما او خود را از آن این دنیا نمیدانست. با وصف اینکه او اخلاقگرا و منزوی بوده است ارادتش به برتون در شبح آزادی محسوس است. شاید سکانس تیراندازی به مردم بی ربط به جمله برتون: «سوررئالیسم مثل این است که با مسلسل به خیابان بیایی و هرکسی را که خواستی بکشی!» نباشد و نوعی ارادت (یا انتقاد؟) از برتون به نظر برسد. اما درباره پازولینی، ارادت بیشتری در شبح آزادی به این فیلمساز آوانگارد و رادیکال حزب کمونیسم ایتالیا به چشم میخورد.  دکتر صادق که بیماریها را تشخیص میدهد عنوان «دکتر پازولینی» را یدک میکشد اما دستمزد صداقت و وجدان کاری او (پازولینی به جای سوسیالیسم و دشمن فاشیسم و مدرنیته) یک سیلی نابهنگام از فردی بورژوا است. در این سکانس، نوعی همدردی متواضعانه با پیر پائولو پازولینی؛ منتقد سینه چاک و بی باک ایدئولوژی و مذهب و البته فاشیسم از سوی بونوئل حس میشود. به یاد داشته باشیم که بونوئل در ابتدای فیلم این عبارت را از دیدگان مخاطبش میگذراند: «تمامی عناوین مشابه در فیلم کاملاً عمدی است!» و این از آن دسته شوخیهای کاملا جدی است.شلاق خوردن مسافر از ناحیه باسن عریان به دستی زنی شهوت انگیز که بیانگر مازوخیسم جنسی است فریادی است بر سر ماهیت ویرانگر اندیشه لیبرال. بونوئل سرسختانه به دنبال اتیولوژی بیماریهای سادیستیک و اشاعه آنها به دستان پرتوان اصالت آزادیهای فردی است؛ چیزی که به شکل بیماری نمود می یابد و در اینجا تنها کاری که از مذهب بر می آید خالی کردن میدان است. کشیشها با دیدن این صحنه بیرون میروند و تنها به ناسزا گفتن قناعت میکنند و جالب اینکه یکی از کشیشها خود را محق کتک زدن میداند. مذهب لیبرال با کنایه ای نامحسوس فاشیستی تلقی می شود و قدرت خشونت طلبی و اصالت دادن به آن را در بستر ایدئولوژیک فراهم مینماید. اما جستجوی دختر گم شده، تنها به دلیل اتکا به آمار توصیفی و نه استنباطی (اشتباهی در شمارش شاگردها در مدرسه رخ داده است: آمار توصیفی) نمایانگر حماقتی است که ذات دموکراسی آن را ایجاد میکند. چون حقایق در این نظام در سیطره آمار در می آیند عقل کنار گذاشته میشود و بیماری بلاهت بارز میگردد. در اینجا، از خود دختربچه برای پیدا کردن دختربچه استفاده میشود؛ یعنی حقیقت را توصیف میکنند تا حقیقت را کشف نمایند. بونوئل با انتقاد از وصف به جای تشریح دست به بی پرده گویی در باب انتقاد از بلاهت اجتماعی در جامعه دموکراتیک غربی (منظور گرایش به مصرفی شدن و سرمایه) میزند. یکی دیگر از بلایای دموکراسی از نگاه بونوئل عدم قبح روابط جنسی نامشروع است. جالب است بدانیم همین موضوع یکی از چند دلیل جدایی بونوئل از سالوادور دالی بود، کسی که چندان به اخلاقیات گرایش نداشت. بونوئل در فیلم بل دو ژور (زیبای روز) به طور اختصاصی به طرح و بسط این موضوع پرداخته است و در شبح آزادی تنها از آن عبور میکند.شبح آزادی فیلمی است مبهم و در عین حال طغیانگر. این فیلم بی پروا دست به انتقادی تند از لیبرالیسم میزند و برای این کار از استنتاجهای فلسفی و سیاست علیه سیاست بهره میجوید. این فیلم خلاصه ای از کارنامه پرشور و عصیانگر پدر سوررئالیسم سینما –لوئیس بونوئل- است. چکیده ای از هرآنچه در باب نقد مذهب، ایدئولوژی و مکاتب مدرن و بورژوازی میتوان در آثار سینمایی به تصویر کشید. جسارت بونوئل در این فیلم ستایش برانگیز است. شبح آزادی فیلمی است به زبان بونوئل، در غایت انزوای خرد و تکیه بر رویا بدون داشتن یک رویای واقعی.

نقد فیلم | ضد مسیح | لارس فون تریه

پوستر فیلم ضد مسیح | لارنس فون تریه

نويسنده و كارگردان: لارس فون تريه/ بازيگران: ويليام دافو، شارلوت كينزبورگ/ تهيه كننده: متا لوئيس فولدايجر/ موسيقي: كريستسن ايدنس اندرسن/ فيلمبردار: آنتوني داد مانتل/ مدير توليد: روديگر جردن/ رنگي، 108 دقيقه، محصول دانمارك/ برنده جايزه بهترين بازيگر زن از فستيوال كن 2009 . شايد نوشتن مطلبي در تأييد يا تحسين ساخته جنجالي لارس فون تريه يعني ضد مسيح مبارزه‌طلبي با افرادي باشد كه از نفي كنندگان محسوب مي‌گردند، اما لزوماً هر تحليلي تمجيد و هر نفي به منزله نقد منفي نخواهد بود. پيش از اين، چه بسا احساسي و بي‌استدلال، شايد به دليل اينكه اين مرد معلم سينماي من بود و به آن اندازه بدخلق نبود كه تجربياتش را به من بياموزد در باب سحر اين اثر حرفهايي به ميان آورده بودم. پيش از داخل شدن به متن اصلي نقد، تحليل فرم، سبك و انديشه ساري در اثر مي‌بايست خواننده محترم را به دو مسئله واقف كنم. الف. آثار هنري، به ويژه انواع انتزاعي آن همچون نقاشي و سينما، به غايت شخصي مي‌شوند. اگرچه سينما هنري گروهي و حاصل كار چند نفر است اما لزوماً‌ خط فكري و انديشه‌هاي يك فيلم مختص و در انحصار يك گروه نيست، اگر گروه فيلم‌ساز به طور مثال در توليد اثري شركت جويند كه در جهت دفاع از فمنيسم اجتماعي است باز هم لايه‌هايي در مولفه‌هاي سبكي و محتوايي اثر موجود است كه تنها در ذهن يك نفر (مؤلف اثر) خلق شده است. با اين وصف، ضد مسيح فيلمي شخصي است و به شدت انتزاعي. درك اثر انتزاعي نيازمند شناخت صحيح از زيبايي‌شناسي و تفسير نماد است؛ اما كار جايي مي‌لنگد كه نمادها به درسي تفسير نشوند و يا با درك اشتباه به خطا بروند. نمادها دو نوعند: نمادهاي شخصي، مثلاً من پنجره را نماد رهايي مي‌كنم، تو آسمان را نماد رهايي مي‌كني و او دريا را. نمادهاي شخصي تفسيرهاي شخصي دارند، مثلاً نور در آثار ناتوراليستي مخملباف نماد خدا بود از نظر مخملباف، اما براي من نماد معنويت و متافيزيك تلقي مي‌شد. نوع دوم نمادها نمادهاي عمومي هستند به اين معني كه عموم مخاطبين با مفهوم و تفسير آنها آشنا هستند؛ در حقيقت تفسير از پيش با تجربه و آگاهي انجام پذيرفته است، مانند نمادهايي نظير كبوتر، لاله، و غيره. آثار انتزاعي غالباً از نمادهاي شخصي استفاده مي‌كنند، اما نمادهاي شخصي وقتي قابل تفسيرند كه در بستر مناسبي قرار گرفته باشند. مثال مي‌زنم. اگر كبوتري را نشان بدهيم كه در حال پرواز است بعيد است كه كبوتر را نماد رهايي بدانيم ولي اگر كبوتر بر فراز زندان پرواز كند و يا در زمينه سيم‌هاي خاردار پرواز كند بستر مناسب براي رمزگشايي نماد را ايجاد كرده‌ايم. اين مثالها به شدت سطحي هستند و قصدم آشنا كردن شما با روش كار منتقدين در تفسير يك اثر انتزاعي است. خود من در فيلمم (مكتوب) از نماد شخصي استفاده كردم، تايپ كردن در اين فيلم نماد تمكين از مردان بود، و بستري كه اين نماد را رمزگشايي مي‌كرد ارعاب، فرمايشي بودن و زن‌ستيزي مرد داستان بود. در ضد مسيح، با شمار فراواني از نمادهاي شخصي و عمومي روبه روييم. البته كشف معناي نمادها نيازمند پيش‌زمينه‌هاي علمي نيز هست كه تفسير سمبليسم را تخصصي‌تر مي‌كند؛ مثلا دانستن جامعه‌شناسي يا عرفان به كشف نمادهايي كه چنين مفاهيمي را دربردارند كمك مي‌كند. تا اينجا داشته باشيد تا در متن نقد به آن بپردازم. ب. وقتي با يك اثر هنري انتزاعي رو به رو مي‌شويم واكنشها متفاوت است، گروهي آن را نمي‌فهمند و به دليل نفهميدن اثر را شاهكار قلمداد مي‌كنند. گروهي مي‌فهمند و دو دسته مي‌شوند، موافقها و مخالفها. اما گروه ديگري هم هستند كه نمي‌فهمند و مي‌دانند كه نفهميده‌اند و در نتيجه دنبال تفسير هستند.

اين گروه اخير، واكنش خود را با پرسشهايي بروز مي‌دهند از اين قبيل: «منظورش چه بود؟ چه مي‌خواست بگويد؟ دغدغه‌اش چيست؟ از چه چيز انتقاد كرده است؟ چه چيزي را تأييد و چه چيزي را مردود ساخته است؟» و سئوالهايي از اين دست. در واقع، اينكه مؤلف چه قصد و منظوري دارد مي‌تواند با توجه به شناخت مخاطب از او، عقايد و افكارش و همچنين دوره، تاريخ و فرهنگي كه در آن زندگي مي‌كند ميسر شود، گاه به راحتي و آشكار و گاهي نيز دشوار و به بحث و جدل و مكاشفه. در اينجا، بحث تأويل اثر پيش مي‌آيد. اين بحث تأويل اثر، كه متأسفانه منتقدان داخلي كمتر به آن توجه نشان مي‌دهند بحثي بسيار تخصصي و علمي است و چيزي است كه مورد توجه انديشمندان از نيچه تا ژان بورديار و ميشل فوكو بوده است. بنده در اين مقطع وارد اين بحث به شكل تخصصي نمي‌شوم و علاقمندان را دعوت مي‌كنم كه به مقالاتي درباره هرمنوتيك و نقد مدرن و ساختارشناسي به قلم رولان بارت، فوكو و هايدگر رجوع كنند. در باب لذت بردن از هنر، كه بحثي است مربوط به فلسفه هنر (به هايدگر و ماركس رجوع شود) آنچه مهم است لذت بردن از درك اثر هنري است، اين درك مي‌تواند درك «مؤلف» باشد و يا درك «مخاطب». قبل از نقد مدرن سعي در اين بود كه درك مؤلف با درك مخاطب همسو شود، يعني من و شما بفهميم منظور فيلمساز (براي مثال) فلان چيز است. بعد از نقد مدرن، همسويي اين دو درك الزام ندارد، لذا براي هر اثر هنري هزاران «درك» (Understanding) قابل تصور است. اساس لذت بردن در اينجا لذت بردن از آن چيزي است كه «من» مي‌فهمم نه آن چيزي كه «مؤلف» مي‌خواسته بگويد. با اين تفاسير، يك منتقد تحليلي (و نه منتقد فرم) درك خويش را براي ديگران بسط و شرح مي‌دهد و نه دقيقاً درك مؤلف را، هرچند بسته به توانمندي، دانش و بضاعت علمي و هنري منتقد اين درك با درك مؤلف همسويي فراواني خواهد داشت. در باب تفسير ضد مسيح نيز اين مطلب صدق مي‌كند و اساساً بنده به عنوان منتقد تحليلي درك خويش را بسط مي‌دهم و ادعا نمي‌كنم كه اين درك مؤلف باشد. درباره انواع نقد گفتار فراوان است كه اگر عمري باشد در يك مقاله به اختصار آنها را شرح خواهم داد. تا همين جايش چند كتاب و مقاله را در چند سطر تلخيص كردم. سير تسلسلي برآشوبيدن عليه كاتوليسيسم در مفهوم خاص و مذهب به طور عمده با نگاه بر آثار فيلمساز از اپيدميك (فيلمي مبتني بر فرم از سه‌گانه اروپا) تا اين اثر آخر «ضد مسيح» مشهود و قابل تبيين است، نظر به اينكه فون‌تريه هنرمندي ضد مذهب قشري است و اين موضوع در فيلم شكستن امواج به طور واضح و در داگويل به شكل نامحسوسي متبادر است مي‌توان با پيشينه ذهني «نقد دين» و نقد «مسيحيت» به موشكافي اثر پرداخت. چنانچه برمي‌آيد مسئله كاتوليسيسم نوعي قرباني كردن ايدئولوژي خاص است نه در شكل استدلال استقرايي، كه اين گونه استدلال كردن از نظر فلسفه كارآمد نيست. منظور اين كه فون‌تريه مذهب را نشانه مي‌رود و نه فرقه خاصي را. نخست، پيش از طرح مسئله و بيان نقاط عطف فيلم مطلبي شايان تذكر است در باب عنوان، برخي «ضد مسيح» را دجال ترجمه مي‌كنند. دجال فرشته‌ايست با يك چشم كه از نگاه مذهب طاغوت خوانده مي‌شود، او يكي از علايم پيدايش رستاخيز و روز حشر است. از نظر اسلام، دجال با ظهور امام دوازدهم هبوط مي‌كند كه در حقيقت اين هبوط علامت ظهور منجي تلقي مي‌شود. دجال در زبانهاي لاتين «ضد مسيح» ترجمه شده است يا همان Anti Christ ليكن ضد مسيح فون‌تريه به طور خاص فرشته‌اي الهي با رسالت غير الهي نيست، دجال مقرب است اما ضد مسيح فون‌تريه (چنانكه بسيط خواهم گفت) از بهشت بيرون رانده شده است و نمي‌تـواند از مقربين باشد. درباره تقرب، از نظر عرفان و مذهب و علم كلام بحث مفصلي هست كه در اين مقال نمي‌گنجد. غرض اينكه ترجمه فيلم با عناون «دجال» درست نيست و مي‌بايست از آن پرهيز شود. پيش‌فرض تحليل فيلم، بررسي نقد مذهب به روش ديالكتيك است. ديالكتيك روشي است فلسفي در باب كيفيت و چگونگي رويدادها، و در آن از «پديده» [Thesis]، «ضد پديده» Antithesis] و «فرايند تبديل دو پارادوكس» [Synthesis] سخن به ميان مي‌آيد [اين روش توسط هگل بيان مي‌شود و پيشتر صورت عملي آن با سقراط آغاز شده بود]. با نگاه اوليه، مثلثي از اين تلقي ديالكتيكي در ذهن ساخته مي‌شود كه آن را با مؤلفه‌هاي فيلم ضدمسيح مطابقت خواهم داد. قبل از بسط اين پيش‌فرض، مي‌پردازم به زمينه‌هاي «شيطان‌انگاري» زن در آيين‌هايي يكتاپرستي در قرون وسطي و پيش از آن، كه اسكلت اصلي بينش فيلم را تشكيل داده است. زن در قرون وسطي (اين برهه تاريخي از اين نظر اهميت ويژه‌اي دارد) با استناد به افسانه مذهبي آدم و حوا عامل شيطاني و ضد خدا قلمداد مي‌شده است. باور بر اين بوده كه شيطان از طريق زن اعمال نفوذ مي‌كند و زن اولين همكار شيطان در امر مجادلت با پروردگار است، بخشي از مطلب فوق در جستاري كه توسط مرتضي مطهري انجام شده را مي‌خوانيم: شیطان مستقیما در وجود مرد راه نمی‌یابد و فقط از طریق زن است که مردان را می‌فریبد. شیطان زن را می‌فریبد و زن مرد را. می‌گویند: آدم اول که فریب شیطان را خورد و از بهشت سعادت بیرون رانده شد، از طریق زن بود. شیطان حوا را فریفت و حوا آدم را [...] قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولی هرگز نگفته که شیطان یا مار، حوا را فریب داده و حوا آدم را. قرآن نه حوا را مسئول اصلی معرفی می‌کند و نه او را از حساب خارج می‌کند. قرآن می‌گوید به آدم گفتیم خودت و همسرت در بهشت سکنی گزینید و از میوه‌های آن بخورید. قرآن آنجا که پای وسوسه‌ی شیطان را به میان می‌کشد، ضمیرها را به شکل "تثنیه" می آورد [...] به این ترتیب قرآن با یک فکر رایج آن عصر و زمان که هنوز هم در گوشه و کنار جهان بقایایی دارد، سخت به مبارزه پرداخت و جنس زن را از این اتهام که عنصر وسوسه و گناه و شیطان است، مبرا کرد. [مرتضي مطهري، نظام حقوق زن در اسلام] . بنا بر همين اعتقادات راسخ در قرون وسطي، زن‌ستيزي به شكل عمده و خفقان فرهنگي و اجتماعي كه مسئوليت آن مستقيماً به كليسا بر مي‌گشت ساري و مستولي گشته بود و اين امر تا رفرماسيون و اصلاح‌طلبي مارتين لوتر (رهبر اصلاح‌طلبان كاتوليك) در عصر گوتيك و ابتداي رنسانس ادامه داشت. تصاويري از شكنجه و كشتار زنان در فيلم نمايش داده مي‌شود. در فيلم ضدمسيح، اين شيطان‌انگاري زن به «خود-شيطان‌انگاري» در زن بسط مي‌يابد و اساس رياضتي را باعث مي‌شود كه شبيه انتقامجويي از «خود» است. قهرمان زن فيلم، پايان‌نامه‌اي داشته است درباره زن‌ستيزي قرون وسطي و در اين حين به شيطان وجود خويش پي مي‌برد. اين اولين تلقي ديالكتيك است، زن-پديده، مقابله‌اي با شيطان-ضد پديده مي‌يابد و در اين بين فرايند تبديل شكل مي‌گيرد، اين فرايند يك نمود دروني دارد به نام هبوط (يعني آغاز زندگي مادي) و يك نمود بيروني دارد به نام غريزه كه بالاترين نوع بروز عملي آن آميزش جنسي است. زن در جايجاي فيلم با آميزش جنسي خود را از بار عذاب وجدان [خود-شيطان‌انگاري] مي‌رهاند و هرآنچه آميزش بيشتر شود اثر تسكيني آن فرو مي‌كاهد، در نهايت بيماري «وجدان غمگين» [كه در اپيزود دوم تحت عنوان Grief نمايش مي‌يابد] شكل بيمارگونه مازوخيسم (خودآزاري) پيدا مي‌‌كند. زن از مرد مي‌خواهد كه هنگام آميزش او را بزند و مرد خودداري مي‌كند. خودآزاري زن يك دليل رواني دارد و يك دليل فلسفي، دليل رواني انتقام از خود به عنوان عامل «گناه» و دليل فلسفي تن دادن به مولفه فرايند تبديل [Synthesis] از منظر ديالكتيك است. مسيحيت خاستگاه اخلاق است و زن در فيلم با كسب «آگاهي» از ماهيت خويش (شيطان) دست به كار تبديل اخلاق به غريزه‌مندي و طبيعت‌گرايي مي‌شود. در اينجا گونه ديگري از ديالكتيك شكل مي‌گيرد: اخلاق مسيحي به عنوان پديده، بي‌اخلاقي طبيعي (يا طبيعت غير مسيحي كه بنياد ماترياليسم است) به عنوان ضدپديده و غريزه عامل تبديل فرايند است. نيچه در نقد مسيحيت چنين مي‌آورد: چگونه مي‌توان بشريت را با اخلاق به بهترين نحو مهار كرد، خدايي كه پولس آفريده همان نفي وجود خداست. ديني چون مسيحيت كه هيچ ارتباطي با واقعيت [طبيعت] ندارد و هرجا كه بي‌درنگ پس از كوچكترين تماس با واقعيت سرنگون مي‌گردد ناگزير به آساني خصم خوني «حكمت جهان» يعني علم مي‌گردد و ابزاري را نيك مي‌داند كه با آن بشود سختگيري عقل، سختگيري در مسايل وجدان عقل، خونسردي ناب و آزادي عقل را مسموم كرد، ننگين ساخت و به بدنامي كشيد. پيامد آمرانه ايمان رد علم است و دروغ به هر بهايي [...]. [دجال، ويلهلم فردريش نيچه] . پولس حواري قديسي‌است كه دست به ترويج مسيحيت در قرون وسطي مي‌زند. با نگاه به تقريرات نيچه نسبت به ماهيت طبيعت و مسيحيت و همسويي ناگزير آن با نقد ايدئولوژيك فيلم چاره‌اي نداريم كه از اين نقطه به عوامل بنيادين فلسفي فيلم بپردازيم: رويارويي طبيعت و متافيزيك (دوئاليسم)، تفسير گناه و ابزارمندي غريزه در تبديل فرايند اخلاق به ضد اخلاق، نقد ايمان و اين‌هماني زن-شيطان. در حقيقت فون‌تريه به زعم نيچه خداي مذهب را ضد مذهب [ضدمسيح] مي‌خواند چون خدايي است بيرون از طبيعت و ذهني، خداي غير طبيعي وجود خارجي ندارد و اگر باشد بي‌شك ضد حقيقت و ضدمسيح خواهد بود. در اينجا ضدمسيح در قالب زن [با توجه به شيطان‌انگاري زن، چرا كه در پروسه ديالكتيكي شيطان مقابل مسيح يا خدا قرار مي‌گيرد] نمود مي‌يابد و از اين منظر قابل تفسير است. دوئاليسم فلسفه دوگانه‌انگاري جهان است، يعني وجود عالم ماده و معنا، يا به عبارتي جهان كامل و جهان ناقص از ديد افلاطون. وجود خير و شر نوعي تفكر دوگانه‌انگاري تلقي مي‌شود و «ضدمسيح» فون‌تريه اين مسير را مي‌پيمايد. شيطان و مسيح [خدا] در دو قطب مخالف قرار مي‌گيرند در عالم مثال و معنا، و عينيت طبيعي آن زن و مرد در فيلم است كه به عمد He و She‌ ناميده شده‌اند. اين دو تنها در آميزش به تعادل مي‌رسند و بنا به آنچه آمد در روند تبديل به يكديگر مي‌افتند. آميزش يك سنتز و راه ارتباطي ماده و معنا محسوب مي‌گردد. آميزش جنسي در فيلم نماد معرفت‌جويي است، در حقيقت تلاشي است براي سير صعودي به سمت علم و آگاهي معنوي. از همين روست كه زن استعداد عجيبي براي عمل آميزش دارد و سيري‌ناپذير است. تا اينجا دوئاليسم و تبديل پايه ديالكتيكي دارند. گناه در فيلم فعل قدسي شيطان محسوب مي‌شود، يعني چيزي كه مي‌بايست براي تسلي و تقرب طبيعي انجام بگيرد. شيطان فاعل گناه است و نه تحريك كننده آن، از اين رو زن با خويش‌ داشتن شيطان دست به گناه مي‌زند. اين مرحله دوم است كه در اپيزود سوم با عنوان درد (Pain) مشخص شده است. يكي از نمودهاي انجام گناه پوشاندن كفشهاي به طور تا به تا به شكلي ناخودآگاه (از ديد زن) و خودآگاه (از ديد شيطان) به فرزند است. چيزي كه فون‌تريه قصد بيان آن را دارد، هم‌سويي گناه با غريزه است. اين همان چيزي است كه دغدغه نيچه نيز بوده است. غريزه جزئي از طبيعت محسوب مي‌شود لذا به زعم پندار فيلم آميزش جنسي يعني فقدان درك غير طبيعي و به عبارتي به مفهوم عمل شيطاني است. اين عمل شيطاني يعني آگاهي يافتن يا به معرفت رسيدن؛ چيزي كه مسيحيت (مذهب) آن را برنمي‌تابد. عدم وجود گناه به نوعي اخلاق‌«داري تعبير مي‌شود و طبق آنچه آمد اخلاق از طبيعت پرهيز مي‌نمايد. زن فيلم، همسرش را به جنگلي مي‌برد به نام Eden. اين واژه به مفهوم بهشت يا مدينه فاضله است، اما چنان كه از طبيعت بر مي‌آيد بهشت خويي وحشي و غريزه‌مند دارد. وقتي مرد داستان به تناقض ديالكتيكي بهشت مسيحي و بهشت طبيعي پي مي‌برد، با گرگي مواجه مي‌شود كه بر او نهيب مي‌زند: «آشوب حكومت مي‌كند». در اينجا به جاي نسيم روح‌نواز بهشت مسيحي، نسيم سرد باغ عدن جسم را مي آزارد، آزاري كه براي ديده باصر دلپذير است. مرد فيلم بر عكس آنچه در روايات آمده است نه تنها از بهشت رانده نمي‌شود، بلكه به اختيار وارد بهشت مي‌شود. البته خروج بهشت مسيحي ورود بهشت طبيعي است و اين ورود و خروج روند تبديل [Synthesis] است كه به عبارتي هبوط خوانده مي‌شود. به سه پروسه ديالكتيكي كه تا اكنون بحث كردم نگاه كنيد: چيزي كه واضح است، با مقايسه اجمالي سه پروسه ديالكتيكي زن و شيطان در يك حوزه، مرد و خدا در حوزه مقابل قرار مي‌گيرند و نتيجه تقابل همه اينها هبوط و يا «حاكميت آشوب» [Chaos Reigns] است. آشوب در واقع به معني نه مسيح و نه شيطان بودن است، آشوب برزخي است كه طبيعت را واجد است. خوي و خصلت اين طبيعت، غريزه و تكرر گناه مي‌باشد. انجام آميزش جنسي با مرگ فرزند (استعاره از فطرت خالص بشري، چون تجربه طبيعي ندارد) همراه است و اين آغاز آشوب مي‌باشد. در واقع، آشوب، فقدان طبيعت با فطرت بشري است و فون‌تريه لبه برنده انتقاد را بر اين مطلب نشانه رفته است.

تفسير نمادها: در دام «آهويي كه مردار مي‌زايد»

طبيعت فيلم، جنگل عدن محل مخامصه است. همه چيز درصدد انتقام است از انسان يا ابرانسان؛ انساني كه قرار است دليل خلقت باشد. درباره تفسير جمله «آشوب حكومت مي‌كند» كه آن را از دهان يك روباه در جنگل مي‌شنويم، در بند پيشين بحث كردم. در اينجا قصد دارم به دلايل نامگذاري فصلهاي فيلم و نمادشناسي كلاغ، روباه و آهو اشاره كنم. فیلم در روند روایی خود، جستاری از وحدت به کثرت دارد. وقتی مرد (که حوزه اهورایی و مثبت آفرینش است) وارد بهشت طبیعی می‏شود با آهویی برمی‏خورد که فرزند مرده‏ای را می‏زاید. در اینجا فیلم اشاره‏ای تلویحی به مرگ فرزند در ابتدا دارد، روح شیطانی زن (وحدت وجوذی شیطان) در طبیعت دمیده شده است (کثرت وجودی شیطان)؛ این موضوع با حرکت تند تصویر در جنگل عدن و تصویر شبح به شکل فلاش‏فریم گوشزد می‏شود. آهو، روباه و کلاغ صور فلکی هستند که ظاهراً زنان شیطان‏خو و جادوگر عهد عتیق به وسیله آنها با شیطان در ارتباط بوده‏اند. این موجودات کواکبی به شکل غم [Grief]، درد [Pain] و یأس [Despair] ظاهر می‏گردند و به صورت سه گدا [Tree Beggars] به لوای کثرت وجودی در می‏آیند. اینها در حقیقت، صور سنبلیکی از حضور شیطان هستند، در حقیقت حضور آنها حضور طبیعی (در مقابل وجود سابجکتیو مسیحیت) شیطان در روح خلقت است، و دلیل این حضور در بخش پیشین بسط داده شد. فون تریه قصد ندارد با دخیل کردن این سنبلها به پیچیدگی فیلم بیافزاید بلکه درصدد است به شکلی صوری حقیقت شیطانی زن را عیان کند. زن در فصل دوم یعنی اندوه از «آگاهی یافتن» در رنج است و این موضوع او را تبدیل به گدایی می‏کند که سیاهی و نادانی مطلوب اوست (گدای اول). در بخش دوم رنج درد می‏آفریند و تنها داروی کاهش درد آمیزش جنسی است، آمیزش وقتی ناکارآمد است هیجانات مازوخیستی و اگر درمان انجام نشود سادیسم شکل می‏گیرد. همه این ناهنجارها جلوه‏های حضور شیطان هستند. زن در این بخش گدای آرامش است؛ آرامشی که در نهایت با آزار و شکنجه به دست می‏آید (گدای دوم). ارزشهای انسانی با ارزشهای شیطانی در تضاد هستند. در بخش سوم به ثبات رسیدن و آرامش به بن‏بست می‏رسد و زن-شیطان دچار یأس می‏گردد؛ اکنون او گدای امید است (گدای سوم) و در نهایت وقتی زن از تصاحب مرد (عالم و طبیعت مسیحی) عاجز است سه گدا حضور می‏یابند و در کنار زن قرار می‏گیرند. در اینجا پرونده زن بسته می‏شود چون وقتی سه گدا حضور می‏یابند یک قربانی لازم است، چنانکه زن می‏گوید: «وقتی سه گدا بیایند یکی باید بمیرد.» چنانکه شاهدیم هنگام مرگ فرزند سه مجسمه گدا بر میز حضور داشتند (به تصویر شماره 3 نگاه کنید). مرد یا روح اهورایی تاب حیات در این خفقان شیطانی ندارد و در صدد گریز است، او نتیجه حضور سه گدا و عامل مرگ زن-شیطان می‏شود. پابند دنیا شدن، با استعاره یک وزنه سنگین در پا به دست اهریمن تبیین می‏گردد. روح مجرد تنها می‏بایست ابزاری بیابد (فلسفه یا معنویت الهی) وزنه را برهاند و خود به خارج از عدن بگریزد. مرد هنگام گریز به کلاغ در خانه روباه برمی‏خورد؛ کلاغی که وجود او را فریاد می‏زند و مرد راهی به جز کشتن او به قصد فرار ندارد. زن در نهایت، بی‏توجه به حضور سه گدا، قربانی اصلی را زنانگی یا مادینگی طبیعت می‏شمارد و درصدد از میان برداشتن این مادینگی (که به زعم او علت و مایه‏ی حکومت آشوب است) برمی‏آید و کلیتوریس خود را با قیچی قطع می‏کند. گویی تنها عامل هبوط این مادینگی است و این خصیصه تنها هنگام انزال روح اهورایی آرام می‏یابد؛ فون تریه این مطلب را با تصویری نمادین از آرامش طبیعت عدن هنگام آمیزش نمایش می‏دهد (به تصویر نگاه کنید). کلیتوریس همان اندامی است که در دوران جنینی در مردان تبدیل به آلت ذکور می‏شود؛ به رغم اینکه فون تریه این مسئله بیولوژیک را در نظر آورده یا خیر قطع این اندام نه تنها قربانی کردن مادینگی بلکه قربانی کردن آمیزش و یا فرایند تبدیل اهریمن و اهورا به شمار می‏رود. مرد در خاتمه، سه گدا را ملاقات می‏کند و مشغول تغذیه از طبیعت می‏شود. خود را با خوردن میوه‏ها سرگرم می‏کند و در اینجا کثیری از زنان به تشییع شیطان می‏آیند. چهره زنان مخدوش است، ماهیت مطرح نیست بلکه وجود مورد نظر است. این تلقی وجودگرایانه سیر وحدت به کثرت و نهادینه بودن مادینگی و زایش طبیعی را متبادر می‏سازد، زنان به جنگل بهشت می‏آیند و قصد دارند حکومت آشوب را جاودانه سازند؛ مرد تنا با دوری از ایشان به رستگاری می‏رسد. روح شیطانی زن- همان که در یک فلاش‏بک فرزندش را عامدانه به کشتن داد و همان که باعث نقص عضو فرزند با کفشهای تابه‏تا شد- به روح سه گدا تناسخ می‏یابد و زندانی می‏شود برای کثرت نرینگی؛ مردان زیادی در بطن جنگل به اسارت آمده‏اند. ضدمسیح کسی نیست که با مسیح دشمنی دارد، بلکه وجودی است که مسیحیت راستین را می‏آزارد.

پاسخ به چند پرسش

آیا ضد مسیح فیلمی غیر اخلاقی است؟ تحقیقاً خیر. فیلم با درونمایه فلسفی و انتزاعی خویش به نقد مذهب می‏پردازد. تصاویر جنسی و اروتیک انتزاع هستند و این امر چیزی است که در قاموس اخلاق عرفی نمی‏گنجد. آنان که فیلم را اخلاقی نمی‏شمارند رسالت هنر را فراموش کرده‏اند؛ هنر کشف می‏کند، آموزش نمی‏دهد [فلسفه هنر هایدگر].

آیا فیلم بر علیه زنان است؟ زن در فیلم تعبیری فلسفی دارد، جنسیت در اینجا تقبیح و تحسین نمی‏شود. زن در این فیلم همان زن در جامعه یا عرف نیست، او تمثیلی است برای کشف نابسامانیهایی که در خلق رخنه کرده است، همچنانکه مردان در این فیلم به شکل اجتماعی تمجید نشده‏اند.

چرا فیلم به تارکوفسکی تقدیم شده است؟ دلیل این امر قطعاً شباهت زیاد میزانسنهای فیلم به آثار تارکوفسکی به ویژه استاکر نیست. دلیل آن دهن‏کجی به تارکوفسکی هم نیست چون او به شدت طبیعت‏گرا بود و نسبت به عشق و ایثار امیدوار، تنها دلیل آن علاقه وافر فون تریه به تارکوفسکی است. از یاد نبریم که سه گانه عمیق و فرمالیستی اروپا (اروپا، عنصر جنایت و اپیدمیک) از فون تریه به شدت تحت تأثیر سینمای تارکوفسکی هستند.

چرا قهرمان مرد فیلم یک نوروسایکولوژیست است؟ این تنها یک حقه روایی برای پیشبرد قصه است. به نظر بنده بعید است که این امر مفهومی فلسفی داشته باشد. البته می‏توانیم برای آن دلیل بتراشیم!

فون تریه را نابغه فرم می‏خوانند، این بخش جستاری است در این مطلب و اینکه آیا این موضوع تعارفی حرفه‏ای است و یا از نهاد علاقمندان سینه‏چاک فیلمساز برخاسته است. بخش اول فیلم یعنی قسمت مقدمه [Prologue] را بررسی می‏کنیم. این بخش به صورت سیاه و سفید و اسلوموشن عشقبازی زن و مرد فیلم و مرگ فرزند خانواده را روایت می‏کند.

نما: مولفه سینماتوگرافیک: میزانسن در این بخش درخور توجه است، از دکور یا نورپردازی ویژه‏ای که نور پشتی [Backlight] خاص به منظور کندن پیش‏زمینه از پس‏زمینه خبری نیست اما نور پرکننده خفیفی به کمک نور اصلی شتافته تا بر عمق میدان و موقعیت قرار گرفتن سوژه‏ها تأکید بیشتری نماید، همچنین اشتراکات بصری باعت ایجاد یکنواختی فرمال حیرت‏انگیزی می‏شود که از چشم کمتر تصویرسازی متهوری دور می‏ماند. نمونه‏های این اشتراکات بصری وجود مایعات، قطره، برف همچنین حرکت (حرکت بدن در آمیزش، عروسک، ماشین لباسشویی و...) باعث یکنواختی بصری می‏گردند. این میزانسن باعث درگیری ناخودآگاه روانی مخاطب با تصاویر می‏گردد. سقوط بطری آب و سقوط بچه از پنجره اشتراک بصری موازی دارد (به تصاویر 1 الی 8 نگاه کنید).

نما: مولفه فتوگرافیک: دامنه تونالیته‏ها و کنتراست در فریمهای فیلم همجهت با میزانسن عمل کرده است. اگر بخواهیم بر آمار و ارقام تکیه کنیم کافی است به نمودار هیستوگرام هر فریم نگاهی بیندازیم (تصاویر زیر). هیستوگرام نموداری است که تعداد پیکسلهای تیره، خاکستری و روشن تصویر را نسبت به یکدیگر نشان می‏دهد. در محور افقی هیستوگرام دامنه تیرگی تا سفیدی پیکسلها و در محور عمودی تعداد پیکسلها در هر دامنه روشنایی و تیرگی نمایش داده می‏شود. به هیستوگرام سه فریم سیاه و سفید زیر دقت کنید. بیشتر پیکسلها در دامنه تیره تجمع دارند، تعداد پیکسلهای خاکستری کمتر شده و در دامنه سفید تعداد پیکسلها خیلی کم است. این سه هیستوگرام شباهت زیادی به هم دارند و این نشاندهنده دقت کارگردان در توزیع تونالیته و همچنین کنتراست هر پلان است که با توجه به حساسیت زیاد چشم به تغییر ناگهانی این تونالیته‏ها یکنواختی و ضرباهنگ بصری درستی را ایجاد کرده است. حالا به تصویر زیر نگاه کنید. این یک فریم از بخش رنگی فیلم است، با مقایسه هیستوگرام نسبت به تصاویر سیاه و سفید بخش ابتدایی و انتهایی فیلم چنین بر می‏آید که دقت در ضرباهنگ تونالیته و کنتراست تا چه حدی بوده است. در نتیجه مقایسه همه هیستوگرامها نمودار زیر به طور میانگین حاصل می‏شود. آیا اینها همه دلیل بر دقت عمل فیلمساز در بیان تصویری ویژه نیستند؟ [این همان چیزی است که من از آن به عنوان سواد بصری یاد می‏کنم]. همه این عوامل دست به دست هم می‏دهند که فیلم از نظر تصویری تأثیرگذار باشد. فون تریه در ضد مسیح به کرات از فیلترهای رنگی، سایه روشنهای افزوده، تغییر اشباع [Saturation] و فام رنگ [Hue] برای به دست آوردن این ضرباهنگ بصری استفاده کرده است. توضیح درباره فرم تا همینجا کافی است، چرا که نقدهای بنده تحلیلی هستند و بیشتر به تفسیر محتوا می‏پردازند لذا تنها به ذکر موارد عمده در فرم و خصوصیات فرمال بسنده کردم.

شعر|شب آیه 1430|حامد داراب

حامد داراب

می خواستم مطلبی مفصل درباره محرم بنویسم،اما واقعا چه مطلبی می توان برای محرم نوشت،بخصوص اینکه من هیچ وقت به این مراسم با نگاهی تقدس مآبانه برخورد نکردم،اما این موضوع هیچ وقت باعث نشده که اهمیت جریان رو برای اینکه حربه ای باشد جهت جدل های مذهبی و زیر سوال بردن اسلام، نفی کنم،بهتر است بگویم محرم و اصلا قضیه عاشورایش خیلی جای بحث دارد و در ذات خود جریانی است که ذهنِ منتقد تیز بین می تواند از خرد گریزی و البته خرد ستیزی اش برای محکوم کردن برخی جزم اندیشی ها در محور تمدن اسلامی استفاده کند.

چند سال پیش شعری اپیزدیک را از (حامد داراب) خواندم که خیلی به دلم نشست و فکر کردم این اثر همه چیز هایی را که من دوست داشتم درباره محرم بگویم بیان کرده است و انگار با نوع فکر من درباره عاشورا همساز است ، پس گفتم چه بهتر که کلام را با نوشتن این شعرِ تحسین برانگیز کوتاه کنم و همچنین به بهانه همین موضوع یادی نیز از دوست دیرینه ام حامد داراب کرده باشم.

فکر می کنم زبانی که حامد داراب برای شعر هایش انتخاب می کند زبانی خاص،می باشد که با نوعی رویکرد استعاری،نشانه شناسانه،وکلاژگونه و هم چند وجهی سعی در ایجاد ارتباطی عمیق تر با مخاطب دارد.

نام شعر : شبِ آیه ۱۴۳۰ (هزار و چهارصدوسی) | شاعر : حامد داراب | سال سرایش : آذر ۱۳۸۷|فرم : اپیزدیک | سبک : پست مدرن | 

۱) 

شخصی که پشت پنجره مانده .

موسیقی متن "ربه کا" (ربکا).

 من بودم و "سارا" و "لیلا".

ما راک می دیدیم "He Is My Everything :Elvis Presley".

"هیچکاک" می دیدیم. 

۲)

انبوهی از مردم با پیرهنٍ مشکی.

(ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ، علمدار نیامد). 

نیزه بشر بود،

خورشید مفقودالاثر بود  

۳) 

اینجا گُلا تو گلخونن،

گلهای دشتو دوس دارم من.

یه دشت پر لاله،

وقتی هواخوبه 

۴)

من بودم و "سارا" و "لیلا"

سال گذشته ظهر تاسوعا

"He Is My Everything"

موسیقی متن "ربه کا" (ربکا) 

۵)

گلهای دشت لاله پژمردن

خورشیدها بر نیزه ها مردن. 

نقد فیلم|بچه رزماری|رومن پولانسکی

«بچه رزماري» سومين اثر از تريلوژي آپارتماني رومن پولانسكي، بيشتر از آن كه نشان مي‌دهد قابل تامل است. فيلمي كه در اواخر دهه هفتاد جنجالهايي را برانگيخت و الگويي براي سينماگران آن دوران براي توليد فيلمهايي نظير «جن‌گير» و «طالع نحس» شد، فيلمهايي كه البته در قالب هاليوود جانشين شدند و كمتر از رگه‌هاي تفكربرانگيز جد خود يعني «بچه رزماري» بهره بردند. فيلمهايي كه ترس مخاطب را مد نظر داشتند و كيفيت ترس يا مورد بي‌اعتنايي قرار گرفت و يا تحت‌الشعاع عوامل متاثر كننده ساختار هاليوودي به انزوا كشيده شد. تريلوژي آپارتماني پولانسكي شامل سه فيلم انزجار (The Repulsion)، مستاجر (The Tenant) و بچه رزماري است؛ و اگر هر تريلوژي را مستلزم رعايت سه عنصر تحول، تهوع و فاجعه بدانيم _كه به زعم بنده چنين الزامي وجود ندارد_ بچه رزماري آبستن عنصر فاجعه است چنانكه انزجاز تم تهوع و مستاجر عنصر تحول را يدك مي‌كشد. قبل از بررسي و تحليل خود فيلم لازم است درباره اين تريلوژي و جايگاه پولانسكي در آن شرحي مختصر بياورم. آپارتمان از ديدگاه پولانسكي، كه او را فيلمسازي بيمار و ساديست قلمداد مي‌كنند محصول مدرنيسم و نمادي است براي انزواي انسان از خود، ماهيت و طبيعت. زندگي آپارتماني كه در عصر حاضر و در ادامه تحولات اجتماعي با رويكرد مدرن اكنون بصورت پديده‌اي اجتناب‌ناپذير در آمده است انسان را بيمار كرده است. بيماري او عدم هويت و تحليل وجود طبيعي اوست. اين بيماري شايد اجتماعي و يا رواني نباشد اما پديده‌اي موجود و غير قابل درمان است. چنين دريافتي از آپارتمان ممكن است مغرضانه به نظر برسد اما پولانسكي اين موضوع را دستمايه و زيرساخت سه فيلم خود در تريلوژي قرار مي‌دهد. هرچند اين رويكرد در بچه رزماري كمتر قابل ملاحظه است اما در مستاجر بسيار پررنگ جلوه مي‌كند. به زعم پولانسكي، مدرنيسم كه جريان فكري كشنده قرن حاضر است و شايد نقاط ضعف آن خاستگاه ظهور پست مدرنيسم شده است انسان‌ها را به ورطه بيگانگي و گريز از انسانيت مي‌كشاند. از نظر تئوري اين جريان يا به اصطلاح تيپ فكري ممكن است رهايي‌بخش و تسلي‌دهنده در نظر آيد اما چون رسالتش عناد با جريانهاي ثابت و امتحان‌شده كلاسيك است به بيراهه مي‌رود و آپارتمان اولين دستاورد جداافتادگي انسان از خودش _در بازيافت فردي_ و از اطرافيانش _در بازيافت اجتماعي_ مي‌گردد. بچه رزماري در چارچوب چنين تفكري ساخته مي‌شود؛ تفكري كه در جاي جاي اين تريلوژي و حتي فيلمهاي ديگر او موج مي‌زند. روند قهقرايي و ساختار معمايي فيلم و مسئله توطئه اسكلت فيلم را استحكام مي‌بخشند و آپارتمان به عنوان عاملي سركوب كننده از ابتدا حضور واضح و پررنگي دارد. رزماري (با بازي ميا فارو) يك قرباني است، كسي كه مي‌بايست فرزندي به دنيا بياورد. چيزي كه ناخواسته روي خواهد داد، همه مادر خواهند شد و فرزندان خويش را بزرگ خواهند كرد اما در اينجا، با فرمي تضاد آميز و غير قابل برگشت آن كودك معصومي كه در ذهن يك مادر معصوم‌تر نقش بسته و تنها به اعتبار اسمهايي كه رزماري برايش انتخاب كرده حضور فيزيكي دارد يك موجود پليد و كريه است، او انسان نيست و همين الزاماً براي شيطان بودن او كافي است. رزماري خوشبخت، كه از ابتدا رابطه معقول و حسنه‌اي با همسرش دارد آبستن يك پليدي عظيم است. اگر او در جايگاه انسانيت نشسته باشد، بي‌اختيار و بدون اراده و آگاهي قبلي و در روند ايجاد يك توطئه از پيش برنامه‌ريزي شده قرار است سرآمد زشتيها را به دنيا ارزاني كند. او چنين چيزي را بر نمي‌تابد و ذاتاً مايل به چنين كاري نيست اما عوامل بيروني كه به زعم پولانسكي در جريان فكري و اجتماعي مدرنيته شكل گرفته‌اند و ساختار خود را پيچيده‌تر مي‌كنند باعث بروز چنين اختناقي مي‌گردند. به عبارتي، بشريت كمال‌گرايي را در ذهن منزوي مي‌كند و آنچه در عمل روي مي‌دهد تباهي و نكبت است. در حقيقت آدمي است كه از ميوه ممنوعه تناول مي‌كند و اتوپياي خود را از كف مي‌دهد. بچه رزماري يك شيطان است اما اين استعاره‌ايست از صفات شيطاني كه در مادينگي خلقت بشر نهفته است. رزماري تباهي را با مساعدت آنچه كه عامل بيروني خوانده مي‌شود و از نظر فرم و قالب توطئه است و چيزي است دستاورد زياده‌خواهي و آز انساني به جهان هديه مي‌كند و در انتها چنان در بطن رسالت مادر بودن خود گرفتار است كه «مادر» بودن را قدرت انكار ندارد و او را در گهواره نوازش مي‌نمايد. رزماري در ابتداي فيلم يك آپارتمان را مي‌پسندد و آنجا را براي سكونت مناسب مي‌بيند. آپارتمان اولين عامل جدا كننده او از طبيعت و ماهيت است، چيزي كه به روشني در فيلم مستاجر نمود مي‌يابد. او و همسرش در آپارتماني زندگي مي‌كنند كه در اختيار يك پيرزن بوده كه اكنون مرده است. مرگ به عنوان فرجام زندگي مدرن در ساختار فكري پولانسكي جانشين شده است؛ آپارتمان مدرنيسم است و مرگ از دست رفتن هويت بشري. اين مضمون در مستاجر بيشتر قابل بحث است. بعد از پيرزن، دختري كه به عنوان دخترخوانده در آپارتمان بغلي و در نزد كاستاوت‌ها زندگي مي‌كند از پنجره آپارتمان به خيابان سقوط مي‌كند و جان مي‌بازد. دختري كه يك گردن‌بند اقبال بر گردن آويخته؛ گردن‌بندي كه با گروه شيطان پرست در ارتباط است. كليدهايي كه فيلم در انطباق توطئه و ذهنيت رزماري به عنوان يك سوبجكتيويته در اختيار مخاطب قرار مي‌دهد عبارتند از: بوي گردن‌بند اقبال از دكتر زنان، قرار داشتن كمد در مقابل يك گنجه كه نمي‌تواند كار يك پيرزن ضعيف باشد، رفت و آمد كاستاوت‌ها به منزل رزماري به شكلي آزاردهنده در شرايطي كه آپارتمان‌نشيني امروز چنين چيزي را دست كم در جامعه غربي نمي‌پسندد، اصرار گاي همسر رزماري براي عدم تعويض دكتر زنان و رعايت دستورات او با وجود دردهاي شديد ناحيه رحم و لگن، اصرار در مصرف داروهاي گياهي به تجويز دكتر مرموز زنان و با همكاري كاستاوت‌ها، قتل هاچ هاكينز به شكلي مرموز و كاملاً غير قابل توضيح و يافتن نام يك عضو يا رهبر شيطان‌پرست در يك كتاب با مضمون شيطان پرستي توسط رزماري. همه اينها با روند منطقي فيلمنامه رزماري و البته بيننده را به وجود يك توطئه و همدستي از طرف سايرين مجاب مي‌كند هرچند كه تا سكانسهاي پاياني همه‌چيز در يك تعليق عميق و در ساختار فيلمنامه در هاله ابهام قرار مي‌گيرد و اين تعليق هرگونه اثبات و قطعيت را در پرده شك قرار مي‌دهد و احتمال وجود توهم و بدبيني او را افزوني مي‌بخشد. در حقيقت، توطئه وجود دارد و رزماري اشتباه نكرده است اما غايت اين واقع‌بيني ترسيم يك تصوير وحشتناك در تابلويي سفيد از فطرت اوست. او اين تصوير را رسم مي‌كند، ديگران قلم‌مو و رنگ را مهيا مي‌كنند و اوست كه نقاش اين تابلوي هراس‌آور مي‌گردد. فيلم را در ژانر وحشت (Horror) تقسيم‌بندي مي‌كنند، كه اين امر مخاطبين عام را به اشتباه مي‌اندازد چرا كه در فيلم كمترين مخلوق ترسناك و يا موجود عجيب و غريب وجود ندارد، آنچه هست تعليق، به دام افتادن به همراهي دكوپاژ مؤثر و موسيقي تاثيرگذار است. رزماري، يك زن معصوم و خوش‌اخلاق و ساده كسي است كه در دام يك گروه اسير مي‌گردد و همسرش او را معامله مي‌نمايد. او _گاي_ به عنوان نماينده روشنفكران خام‌طينت، يك بازيگر سينماست. او در چند فيلم تجربي و چندين فيلم تبليغاتي بازي كرده است، چيزي كه او را با رويكرد و عملكرد ابزار آشنا مي‌كند و در يك جامعه مدرن گوهر استمرار در حيات مادي را با مستمسك قرار دادن اجسام و آدمها و بدتر از همه همسرش در مي‌يابد و باز مي‌شناسد. نگاه پولانسكي به مذهب همچون نگاهش به ارتباط آدمها مخدوش، يك‌سويه و افراطي است. او ضمن اينكه راهي گريز براي فرجام بشريت نمي‌شناسد تابوهاي حكمي مذهب را در هم مي‌شكند. هرچند نگاه او به شيطان‌پرستي ساختاري مذهب‌شكن و لائيك ندارد و همچون گاي از اين موضوع به عنوان يك ابزار بهره‌‌وري مي‌نمايد و در حقيقت همانطور كه پيشتر ذكر شد شيطان در جايگاه ديو درون انسانها نشسته است و با ياري سرمايه‌داري، بورژوازي، سلطه و از همه مهمتر ايدئولوژي رشد مي‌يابد، بسترهايش آماده‌سازي مي‌شود و مدرنيسم نيز براي چنين فرايندي كاتاليزور مناسب است. رزماري يك كاتوليك است، همين براي اعتقاد كوركورانه و قوي او كافي است. يك اعتقاد ايدئولوژيك و سخت‌گير در كرانه درياي مسيحيت، كه از او موجودي اقتدارگرا و كمال‌انديش مي‌سازد. در شب زفاف رزماري با گاي، كه قرار است طي يك مراسم آييني نطفه شيطان در رحم رزماري بسته شود بر نقاشيهاي رنسانسي روي سقف كليساهاي كاتوليك تاكيد مي‌شود و در جاي ديگر به كاتوليك بودن رزماري اشاره مي‌گردد. در اينجا رزماري در كنار مظهر انسان بودنش، جامي است كه از شراب مذهب آكنده است و اين مذهب است كه بهترين بستر براي رشد ديو درون را مهيا مي‌نمايد و پولانسكي با در كنار هم قرار دادن اين پارادوكس، تيغ برنده انتقادش را از كاركرد مذهب بر شاهرگ ايدئولوژي مي‌كشد. اين فيلم باعث شد كه طرفداران مانسن شيطان‌پرست همسر پولانسكي را در غياب او و در منزل در حالي كه حامله بود مصله كنند و اين حادثه دلخراش پولانسكي را چندين سال از حرفه سينما جدا انداخت؛ در حاليكه به عقيده حقير، اين مسيحيان متعصب بودند كه مي‌بايست برمي‌آشفتند و جنجال به پا مي‌كردند. در اين فيلم، مذهب در كنار تجدد عامل قهقراي انسان به شكلي نمادين معرفي مي‌گردد. پولانسكي مذهب را با ترفندي خاص از خدا جدا مي‌كند و بين اين دو مقال حصار مي‌كشد. وقتي رزماري در مطب دكتر منتظر است مجله Time را برمي‌دارد. روي مجله با فونت درشت و بر زمينه سياه اين جمله نوشته شده است: Is God Dead? (آيا خدا مرده است؟) اين امر نشانگر ارادتي است كه شايد پولانسكي به حضور يك خالق دارد و تحليل اين پديده سابجكتيو را با ابزار مصنوع عقيدتي مذهبي نمي‌پسندد، خدايي كه ظاهراً نسبت به درج نطفه دشمنش شيطان در كالبد بشر بي‌تفاوت است و ابهام اينكه او حضور دارد و آيا اكنون از نظر فلسفي اعلام موجوديت نمي‌كند و به تعبيري دچار مرگ معنوي شده است را متبادر مي‌سازد. او خالق رزماري (انسانيت، بشر) است و رزماري خالق شيطان (پليدي، تباهي و گناه) و در اين سير علت و معلولي خداوند تنها يك نظاره‌گر است و تنهايي او در مفهوم تنهايي انسان در رهايي خويش از گرداب گناه است؟ پاسخي براي اين سوال وجود ندارد. پس، فيلم تنها به طرح اينكه ايا خدا مرده است بسنده مي‌كند و پاسخ را به عهده رزماري مي‌گذارد. رزماري كه در نهايت، خوي اصلي خويش را فراموش نمي‌كند و مساله مادر بودن، همان چيزي كه كنايه از مولد بودن ذات بشري دارد برايش نقطه اول اهميت است. او در سكانس پاياني شيطان را به عنوان فرزند مي‌پذيرد و نيت مي‌كند كه براي او دايه و پرستار باشد و شايد اين تنها راه نجات باقي مانده از فلاكت است. استقبال از رنج ممكن است بهترين راه مقابله با رنج باشد. بچه رزماري ممكن است يك شاهكار نباشد اما يكي از تاثيرگذار ترين و قابل تامل‌ترين آثار دهه هفتاد سينماست. بچه رزماري هنوز بين آدمها زندگي مي‌كند و هنوز به بهترين نحو از او پرستاري مي‌شود اما رزماري ديگر وجود ندارد.

نقد فیلم|پیانیست|رومن پولانسکی

نمي‌توان «رومن پولانسكي» را با فيلم پيانيست شناخت. او در اين فيلم نگاه متغير و نوعي نوآوري در كار خود ايجاد كرده است. پولانسكي كه از سينماي بعد از جنگ لهستان برخاسته است اين بار خاطرات تلخ خود را مرور مي‌كند و به سالهاي زجرآور 1939  تا 1945  برمي‌گردد و يك هنرمند را از چنگال نازيها بيرون مي‌كشد. سالهايي كه او خود آنها را به خوبي مي‌شناسد و هيچگاه از ذهنش محو نمي‌شوند. او كه خود از نجات يافتگان فاجعه نسل‌كشي است و حتي مادرش در اردوگاه مرگ آشويتز كشته شده است بهتر مي‌تواند در چند فصل نهادين فيلمش آن روزگار رنج‌آور را تصوير كند و بيننده را متحير سازد. پولانسكي در اين فيلم با اينكه سعي دارد ديدگاهها و آمال اومانيستي خود را حفظ كند به نوعي رئاليسم و ايستايي رسيده است. دوربين او از استانداردهاي هاليوود تبعيت نمي‌كنند و بيشتر از زاويه چشم آدمهاي فيلم بر پرده رخ مي‌نمايانند. هرچند بستر اين فيلم جهودكشي و زجر نافرجام آدمهاي آن دوره است و ممكن است از اين حيث همچون فهرست شيندلر باشد اما يك تفاوت اساسي و بنيادي با چنين فيلمي دارد، اين تفاوت چيزي نيست مگر مقابله هنر و هنرمند به عنوان ايده‌ال بشري و نجات‌بخش چنين نژادي با مخوف‌ترين واقعه جوامع انساني يعني جنگ و شرارت و خونريزي. پولانسكي استادانه اين دو پديده را در كنار هم قرار داده است بطوريكه تضاد ايجاد شده هم بر ارزش هنر مي‌افزايد و هم وقاحت آدم‌كشي را بيش از پيش آشكار مي‌سازد. هرچند تحقير انسان همچون فهرست شيندلر در جاي‌جاي فيلم چون پتكي بر سر بيننده كوبيده مي‌شود اما آنچه حائز اهميت است جاودانگي هنر در درجه اول و هنرمند در درجات ثانويه است، هنر زنده مي‌ماند حتي اگر تمام انسانها با خنجر آبگون ظلم و جهل مصله شوند. برای او اين مهم نيست كه هنر در اختيار چه كسي است، تنها اهميت در ذات هنر است. به سكانس كليدي رويارويي افسر نازي كه نوازنده پيانو است با اشپيلمن (با بازي به ياد ماندني آدريان برودي) توجه كنيد. هنرمند هنرمند را مي‌يابد و او را نجات مي‌دهد و اين همان چيزي است كه ذهن پولانسكي را به خود معطوف داشته است. او در فيلمهاي قبلي خود مانند بچه رزماري، ديوانه‌وار و ماه تلخ بيشتر جنبه‌هاي فرماليستي اثر خود را در نظر گرفته اما پيانيست با اينكه اينگونه نيست بسيار خوش‌ساخت از كار درآمده است و البته اين فيلم براي او نوعي اداي دين محسوب مي‌شود. فيلم داستان نجات اشپيلمن به شكلي مذبوحانه و انتحاري از چنگال نازيها يا به تعبيري «بي انسانيتي» است كه بر اساس خاطرات او تصوير شده است هرچند بخشهايي از فيلم را خاطرات واقعي دوران كودكي خود پولانسكي تشكيل مي‌دهد براي مثال مي‌توان به رفت و آمد مخفيانه بچه‌ها به گتوي يهوديان و سركشيدن سوپ از روي زمين توسط پيرمرد گرسنه اشاره كرد. پولانسكي در اين فيلم همچون آثار قبلي‌اش روابط شخصي آدمها، دلبستگيها، دغدغه‌ها و رويكردهاي انساني آدمهاي فيلمش را مورد توجه قرار مي‌دهد. او هنر را مي‌ستايد و به شكلي استعاري جاودانگي هنر را فرياد مي‌زند. پيانيست حكايت تنهايي و اميد است. داستان تلاش سرسختانه انسان براي زنده ماندن و باقي بودن. اين مهم در نيمه دوم فيلم كاملاً مشهود است. پيانيست از دو جنبه درخور توجه است، يكي اهميت به انسان و دوم ارزش براي هنر. همين است كه پيانيست را ماندگار مي‌كند؛ دقيقاً همچون آثار به جا مانده از يك هنرمند متعهد. پيانيست تراژدي ارزش‌گذاري براي هنرمند انسان‌صفت است و چيزي بيش از اين نيست. در آخر به پولانسكي و آدريان برودي خسته نباشيد مي‌گويم.  

ديالوگهاي به ياد ماندني فيلم:

اشپيلمن: نميدون چطوري ازت تشكر كنم.

افسر نازي: از خدا تشكر كن. اون باعث ميشه كه ما زنده بمونيم.

اشپيلمن: (هراسان به سربازان روسي) شليك نكنيد!‌ من لهستاني‌ام! آلماني نيستم!

افسر روس: پس چرا اون پالتوي مسخره رو پوشيدي؟

اشپيلمن: سردم بود!

 اشپيلمن: من جايي نمي‌رم!

هلينا: خوبه پس منم جايي نمي‌رم.

مادر: مسخره بازي در نيارين، ما بايد با هم باشيم.

اشپيلمن: ببين... اگه قرار باشه بميرم ترجيح ميدم تو خونه خودم باشم. اينجا مي‌مونم.

اشپيلمن: ميدونم كه زمان مسخره‌اي براي گفتن اين حرفه... اما...

هلينا: چي؟

اشپيلمن: تو خيلي خوب به نظر مياي.

هلينا: (بغض كرده) ممنونم.

افسر نازي: بعد از جنگ چكار ميكني؟

اشپيلمن: پيانو مي‌زنم. تو راديوي ملي لهستان.

افسر نازي: اسمت چيه؟ مي‌خوام برنامه‌تو از راديو گوش بدم.

اشپيلمن: اسمم اشپيلمنه.

افسر نازي: اشپيلمن؟ براي يه پيانيست اسم خوبيه

نقدفیلم|زیر درختان زیتون|عباس کیا رستمی

«اگر انعكاس صداست پس چرا به ديگر صداها جواب نمي‌دهند؛ حالا خداحافظي كن!»

اين ديالوگ چكيده‌ايست از آنچه در هسته پرمغز و چرب زيتون در فيلم زير درختان زيتون. بلي نوبتي هم كه باشد نوبت عباس كيارستمي فيلمساز مقتدر و صاحب‌سبك وطني است. او وطني است اما در اين وطن پارسي زبان كمتر كسي است كه او را به درستي بشناسد و درك كرده باشد. كسي او را نمي‌شناسد اما او تك‌تك ما را شناخته است. او فرهنگ و ايده‌آليست بودن شرق را از ژاپن گرفته تا خاورميانه به درستي مي‌شناسد. او دنباله روي «ياسوجيرو ازو» ژاپني است. يك رئاليست تمام عيار و استاد بازي گرفتن از نابازيگر (بازيگر غير حرفه‌اي). او انسان شرقي را با تمام زاويه‌ها و ابعداد روحش مي‌شناسد. زير درختان زيتون همچون ساير آثار كيارستمي رئاليسم است. ساده، كم‌حادثه، روان و در عين حال سرشار از غنا و معنويت. عدسي دوربين او به فيلترهاي متنوع سينمايي، به نورهاي عجيب و مصنوعي و حتي به ريل و كرين و تراولينگ عادت ندارد. دوربين يكي از اعضاي زندگي در فيلمهاي اوست. كادر او همراه آدمهاي فيلمش زندگي مي‌كند و تحمل غلو و زياده‌گويي ندارد. سينماي كيارستمي سينماي زندگي است. چشمهاي پسرك در «خانه دوست كجاست؟»، حقارت مرد متقلب در «كلوزآپ، نماي نزديك»، رويارويي مردي كه مرگ را براي تجربه شخصي برگزيده در «طعم گيلاس» و عشق پاك حسين در «زير درختان زيتون» همه اجزاي زندگي هستند. اجزايي ملموس و باوركردني در جهان اين طرف دوربين، جهاني كه پر از سكانسهاي تكرار شده در آثار كيارستمي است. زير درختان زيتون فلسفه دارد، فلسفه‌اي دشوار كه در نهايت سادگي تبيين مي‌شود. انسان داراي روح است و غذاي روح چيزي نيست مگر عشق و احساس. آنچه در نمابندي فيلمهاي او مي‌بينيم چيزي نيست مگر واقعيتي ساده اما او از همين سادگي براي انتقال پيامهاي سنگينش كه با تلخي به دست انسان به فراموشي سپرده شده‌اند مي‌پردازد. ناگزير هستم در اينجا به استعاره‌هاي زير درختان زيتون بپردازم. درخت زيتون سنبل عشق است. در اكثر نماها، چه نماهاي ثابت و چه نماهاي متحرك دست كم يك درخت زيتون در كادر مي‌بينيم. جاده پر و پيچ خم در جاي جاي فيلم نماد زندگي است. به سكانس دوم (حركت دوربين بر جاده خاكي كوهستاني) دقت كنيد، در اينجا ديالوگهايي خالص درباره زندگي مي‌شنويم و آنچه سر راه اتومبيل قرار مي‌گيرد گله گوسفند و گاوها (نماد مشكلاتي كه خاستگاه آنها عدم درايت و بينش هستند) و دو پسر هستند كه به راننده گلدان مي‌دهند (نماد شگون و خيري كه در زندگي هر كس دست كم يك بار به او رو مي‌كند). در جاي ديگر مصالح ساختماني جلوي راه راننده را مي‌گيرند. راننده از كارگرها مي‌خواهد كه مصالح را بردارند اما آنها او را به صبر دعوت مي‌كنند، راننده نيز از صبر مي‌گريزد. انسانها همواره تحمل صبر را ندارند. در جاي ديگر كه جاده به دوراهي مي‌رسد كنار دستي راننده راه درست را نشان مي‌دهد اما اين راه به راه قبلي پيوند مي‌خورد؛ استعاره از اينكه زندگي جريان خود را دارد فارغ از اينكه تصميم انتخاب مسير چه كميت و كيفيتي دارد. كيارستمي قدرت زندگي را بيش از عينيتهاي ذهني مي‌داند هرچند كه او قائل به جبر نيست و منظور او هم اين نبوده است. يكي از انتقادهاي فيلمساز عدم توجه انسان به موقعيت خويش است. طاهره دوست ندارد لباس محلي بپوشد و آن را مربوط به طبقه كولي و بي سواد مي‌داند. حسين مايل نيست عملگي كند چون اين كار مربوط به طبقه پايين‌تر از اوست. اين تم در «كلوز آپ، نماي نزديك» هم تكرار شده بود. اساساً عدم رضايت و فقر قناعت ذاتي و رواني از دغدغه‌هاي كيارستمي است و در هر فيلمش به نوعي نمود مي‌كند. يكي از سكانسهاي برجسته؛ جايي است كه كشاورز به دستيارش مي‌گويد:«به اين ارواح سلام كن، آنها جوابت را مي‌دهند.» متوجه مي‌شويم كه ارواح در آن خرابه‌ها حضور دارند. قبل از اين ديالوگها كشاورز بيان مي‌كند كه ساكنين باقيمانده از زلزله كنار جاده رفته‌اند و اكنون در مي‌يابيم كه «جسم»ها در جستجوي غذا و مسكن هستند اما ارواح در اين محيط سبز باقي مانده‌اند. يادآوري مي‌كنم كه رنگ سبز نماد معنويت است پس اين روح است كه به معنويت و الهيت سوق دارد و جسم مادي از آن گريزان است. سكانس پاياني اوج هنر كيارستمي است، چه از نظر ميزانسن، چه از لحاظ فرم نتيجه‌گيري و چه از نظر انتخاب موسيقي. در اين سكانس كه در واقع يك پلان 8 دقيقه‌اي است، لانگ‌شاتي را مي‌بينيم كه با درختان زيتون محصور شده است. بين درختان زيتون مزرعه سبزي است كه باد روي آن مي‌وزد. فضاي آكنده از عشق و معنا با توجه به استعاره‌هايي كه در طول فيلم به ما القا شده است. حسين و طاهره به شكل دو لكه سفيد رنگ ديده مي‌شوند. آنها به سمت عمق در حركت هستند. حسين عقب‌تر از طاهره حركت مي‌كند. در يك لحظه به خصوص دو لكه سفيد با هم يكي مي‌شوند و در نهايت لكه سفيد اول (حسين) با خوشحالي و به سرعت به سمت مخالف (يعني دوربين) مي‌دود. او از طاهره جواب مثبت گرفته است. اكنون كات و تيتراژ نهايي فيلم. چه كسي مي‌تواند با اين بلاغت و فصاحت كمال يافته سينمايي حرف بزند؟ کيارستمي سنگين حرف مي‌زند اما ابزارش ساده هستند. فيلم درباره انسان است، با بزرگترين احساسش يعني عشق. حيف است كه زير درختان زيتون به فراموشي سپرده شود همانطور كه حيف است انسان عشق را از دست بدهد. زير درختان زيتون معرفت احساس‌گراي انساني است. براي درك بهتر فيلم بايد ساده، واقعي و صبور بود. اين است خصيصه مخاطب فيلمهاي او.

پي‌نوشت:

اولين بار فيلم را در سينما ديدم. وقتي تيتراژ پاياني را ديدم مبهوت بودم و دوست نداشتم سالن را ترك كنم. دلم مي‌خواست دوباره ببينم. آن‌قدر ببينم كه در آن لانگ‌شات آنتهايي حل بشوم. تا يك هفته به فيلم فكر مي‌كردم. كيارستمي چه مي‌خواست بگويد؟ مي‌گويند كيارستمي براي آن طرف آبي‌ها فيلم مي‌سازد. براي كن، گلدن گلوب و بقيه فستيوالها فيلم مي‌سازد اما من مي‌گويم اينها همه‌اش حرفهايي از روي حسادت است. او، براي اين فيلم مي‌سازد كه شرقي است و نه عاشق فستيوالهاي غربي! همين كه او را نمي‌شناسيم بزرگترين ضربه نيست به او و سينمايش؟ راستي كيارستمي چرا در ايران متولد شده؟ مي‌توانست كنار محبوبش ازو باشد. تا اينكه مجبور نباشد آهنگ Time پينگ‌فلويد را براي اجازه اكران گرفتن از روي سكانس دومش حذف كند!

نقدفیلم|درخشش|استنلی کوبریک

 پوستر فیلم درخشش | استنلی کوبریک

كوبريك است و دلمشغولي ديرينه‌اش، خشونت. اين بار اين فيلم‌ساز مستقل و جنجالي انگشت بر نقطه حساسي از اين ورطه گذاشته است؛ روان‌شناسي خشونت و بررسي خاستگاه بازتاب بيروني و انفعالي اين پديده در بخش ماورايي، روحاني و رواني انسان. او پيشتر از از اين در فيلم پرتغال كوكي دست به اين آزمايش زده بود و خود را از اين نظر به پيش رانده بود اما اين بار او بر بار رواني خشونت و چگونگي بيدارگري اين شبه‌غريزه حيواني بيشتر تاكيد كرده است. كوبريك با عاريت گرفتن داستان عجيب استيون كينگ (نويسنده معاصر داستانهاي وحشت) مخاطب را به عمق تنهايي‌هاي خود مي‌برد و از انگيزش اهريمن دروني با خود‌نگري و عدم توانايي استحاله در خود سخن مي‌راند. او با قدرت تمام فاصله حقيقت و مجاز را در مي‌نوردد تا جايي كه ديگر قابل تشخيص نيستند و سررشته منطقي داستان تنها به دست كوبريك است و بس و از اين نظر مي‌توان گفت از بيرحمانه‌ترين آثار او مي‌تواند باشد. آقاي تورنس (با بازي جك نيكلسون) نويسنده ايست منطقي و متعصب و كسي است كه به اخلاقيات و قول و قرارها پايبند است اما تنهايي؛ كه البته منظور كوبريك بيشتر تنهايي شخصيتي است تا تنهايي با مفهوم عام، باعث صعود حيوان‌گرايي و نزول متناسب انسانيت مي‌شود. در اين داستان، كابوسها تبديل به واقعيت مي شوند و برعكس، به سكانس خواب ديدن تورنس پشت ميز كار و يا حضور پيرزن در حمام اتاق هتل توجه كنيد. اين تبادل حقيقت و مجاز تعبيري براي توجه به بازتاب مسائل روزمره زندگي در ذهن و پس از آن سيستم عصبي است، سيستمي كه نماينده و مسئول اخلاق، سيمپتومها يا نشانه‌هاي رواني است و دريافتي‌هاي خود را به روشهاي مختلف از جمله سكس، خشونت و به طور كلي غريزه به بيرون متبادر مي‌كند. درخشش قصه خشم است، خشمي كه اخلاق حيواني را وقع مي‌نهد و خاستگاهش چيزي نيست جز عقده، حقارتها و كاستيهاي شخصيتي يك انسان. او يك مسئله روانشناسانه را مطرح مي‌كند: عقده. آقاي تورنس يك آدم عقده ايست. به سكانسي كه تورنس به همسرش اشاره مي‌كند و تذكرهاي پياپي او را براي بدرفتاري با دني يادآور مي‌شود نشان دهنده همين واقعيت است و اين عقده همچون دملي چركين بصورت اعمال خشونت و قتل سرباز مي‌زند. اين يك جامعه كوچك است و مشت نمونه خروار است. يكي ديگر از جنبه‌هاي روانشناسانه فيلم ارتباط دني پسر تورنس با دوست خيالي خويش «توني» است. توني نماينده تمام خللها و نقصهايي است كه يك انسان مي‌تواند داشته باشد. آن چيزهايي كه آدمها بدانها نيازمندند و حتي بيشتر از آن نسبت به آنها احساس مالكيت مي‌كنند اگر از آدمي باز پس گرفته شوند يك معضل رواني ايجاد مي‌شود. نياز به امنيت، نياز به محبت و هم‌صحبت از جمله نيازهاي فطري يا به زعم روانشناسان از نيازهاي غريزي انسان است. دني بر اساس چنين نقصي صاحب دوستي چون توني شده است و تمام عقل خود را به او عاريت مي‌دهد. دقت كنيد كه افكار عاقلانه دني از زبان توني ذكر مي‌شوند. هرچند كه استيون كينگ تجربيات خود را در پرداخت شخصيت تورنس به كار گرفته است اما در پيشبرد قصه درخشش از تخيل كوتاهي نكرده است. يكي از استعاره‌هاي فيلم راهروهاي مارپيچ و معمايي بيرون هتل است، اين راهروها نماينده مشكل پيچيده رواني هستند. دني و مادرش از اين گرفتاري بيرون مي‌آيند چون هردو نقص رواني خود را به گونه‌اي جبران كرده‌اند اما تورنس در وسط اين مخمصه منجمد مي‌شود. كوبريك قصد ندارد بيننده را از فيلم بترساند، بيشتر او نيت دارد كه بيننده را از «انسان» و پيچيدگيهاي رواني او بترساند. او خاطرنشان مي‌سازد كه همه انسانها قاتل بالقوه هستند و بايد اين خشونت ذاتي در زمينه و بستر مناسب قرار بگيرد تا احيا بشود. درخشش از اين نظر فيلم ترسناكي است. گمان مي‌كنم تنها كوبريك است كه جسارت نمايش چنين واقعيتي را داشته باشد. خشونت ذاتي است و همگي از آن سهم دارند. جك نيكلسون بازي به ياد ماندني از خود به نمايش گذاشته است. كوبريك هم در انتخاب نگاه دوربين و دكوپاژ خود بسيار قوي عمل كرده است. فيلم روانشناسانه او يك معماست، درست مانند راه گمشده بيرون هتل.

ديالوگهاي به ياد ماندني فيلم:

تورنس: وقتي صداي تايپ كردن رو مي شنوي يعني اينكه من دارم اينجا كار مي‌كنم. يعني اينكه اينجا نيا و مزاحم من نشو. فكر مي‌كني ميتوني اين كار رو انجام بدي؟

وندي: آهان!

تورنس: خوب چرا از همين الان شروع نمي كني و گورتو گم نمي‌كني؟ 

لويد: زنها، موجوداتي كه بدون اونها نميشه زندگي كرد، و با اونها نميشه زندگي كرد.

تورنس: جملات قصار مي‌گي لويد... جملات قصار!

وندي: من بايد برم تو اتاق و به اين ماجراها فكر كنم!

تورنس: تو يك عمر لعنتي وقت داشتي به همه چيز فكر كني! با اين چند دقيقه مي‌خواي چيكار كني؟ 

تورنس: من بهت آسيب نمي‌زنم، فقط مي‌خوام مغزتو داغون كنم! 

ديك هالوران: بعضي جاها مثل بعضي آدما هستن، بعضي درخشش دارن و بعضي نه! 

لويد: چي ميل داريد قربان؟

تورنس: چيزي كه منو از پا در بياره... تو كه ميدوني؟ 

دني: توني من مي‌ترسم!

دني (با صداي توني): حرف اقاي هالوران رو به ياد بيار. اين مثل عكساي يه كتابه. واقعيت نداره!

نقد فیلم|سینما پارادیزور|جوزپه تور ناتوره

وقتي به تماشاي اين فيلم مي‌نشينيم، نمي‌دانيم كه جزو كداميك از تماشاگران سينما پاراديزو هستيم. مردي كه آب دهان پرت مي‌كند؟ نوجواناني كه به فكر خودارضايي مي‌افتند؟ مردي كه تمام ديالوگها را حفظ است و مي‌گريد؟ مردي كه تنها سالن سينما را براي ارضاي غرايز خود انتخاب كرده است؟ كسي كه فقط در فكر سرگرم شدن است؟ يا حتي كشيشي كه صحنه‌هاي غير اخلاقي را از فيلم حذف مي‌كند؟ جوزپه تورناتوره سازنده فيلم مخاطبش را محك مي‌زند. او چه نگاهي به سينما دارد؟ آيا همچون توتو سينما پاراديزو را ميعادگاه عاشقان مي‌دانيم؟ بلي، شهر كوچك زادگاه سالواتوره سنبل همه دنياست و در قسمتي كوچكي از اين دنيا كساني هستند كه به عشق مي‌انديشند. اين قسمت كوچك چيزي نيست مگر «سينما پاراديزو». سالواتوره واجد غريزه است اما عشق را هم مي‌شناسد و اين معمولي‌ترين خصوصيت انسان متعالي است. تورناتوره عشق و غريزه را در هم مي‌آميزد و راه انفكاك آنها را باز مي‌گذارد. سينما پاراديزو درامي عاشقانه است. فيلمي است درباره عشق و نه نفس افرادي كه آن را تجربه مي‌كنند. او با نگاه نوستالژيك به سالهاي بعد از جنگ دوم جهاني باز مي‌گردد و با انتقاد شديد از فرهنگ و بورژوازي حاكم بر ايتاليا و به خصوص سيسيل و در نهايت همسايگان سينما پاراديزو از رنسانس عقب افتاده در قرن بيستم و نفوذ كليسا (آن هم از نوع كاتوليك) در آداب و رسوم و به خصوص هنر سخن مي‌گويد و آن را مضحكه قرار مي‌دهد. هرچند كه فيلم جهان‌شمول است چون تماميت‌خواهي ايدئولوژي و اثر آن بر فرهنگ و هنر درد پايان ناپذير جوامع بشري است. تورناتوره نگاه دوربين، غريزه، عشق و معرفت را به خوبي مي‌شناسد و رد پاي آن تا فيلم «مالنا» هم كشيده شده است. سينما پاراديزو قدرتمند و تاثيرگذار است و از نظر احساسي اعماق انسان را در مي‌نوردد به طوري كه كمتر انسان صاحب انديشه‌ايست كه در يك‌سوم انتهايي فيلم به كرات نگريسته باشد. تورناتوره بلاي سانسور و در حقيقت بلاي نفوذ ذهنيت غير هنري را در هنر نمايش مي‌دهد و اين از كسي كه خودش ايتاليايي است و كاتوليك را خوب مي‌شناسد بعيد نيست. سينماي آلفردو نماد معرفت است، چيزي كه توتوي كوچك را مجذوب مي‌كند و در انتها خود اوست كه در چنين بينشي غوطه مي‌خورد. مرد ديوانه از شخصيتهاي مهم فيلم است با اينكه تنها در چند سكانس آن هم به شكل گذري به او اشاره مي‌شود چون او نماينده‌اي از هم‌جنس‌هاي خود يعني همسايگان و شهروندان مجاور است. كور شدن آلفردو هم نمادين است و نشانگر بلوغ انديشه و معرفت اوست چون بعد از رسيدن به مقصود نيازي به نگاهي مادي وجود ندارد. او بعد از سوختن و دگرديس شدن سينما پاراديزو كور مي‌شود؛ درست همزمان با سكان به دست گرفتن توتو (سالواتوره) و عدم سانسور فيلمهايي كه بعد از اين نمايش داده مي شوند. او به شكلي استعاري پاي بي‌فرهنگي را از سراي شكننده هنر بيرون مي‌كشد. آلفردو در جايي مي‌گويد:«آتش زود خاكستر مي‌شود، هميشه آتش بزرگتري آتش فعلي را مي‌بلعد.» و اين در حالي است كه عجيب‌ترين سكانس فيلم يعني طرد معنوي النا و عشق او به سالواتوره از ديدگان مخاطب مي‌گذرد. عجيبي اين بخش در دگرگوني شخصيتي آلفردو است، كسي كه به عشق احترام مي‌گذارد و به اين شكل غم‌انگيز عشق را نجات مي‌دهد. داستاني را هم كه او درباره سرباز و ملكه تعريف مي‌كند گواه بر اين ادعاست. تورناتوره نشان مي‌دهد كه انسانها هميشه به دنبال قهرمان هستند و حكمت را در آنها جستجو مي‌كنند و انسان بودن خود را به فراموشي مي‌سپارند؛ توجه كنيد به جملات زيبايي كه آلفردو به زبان مي‌آورد و بعد معلوم مي‌شود كه اين جمله ديالوگ هنرپيشه معروف يك فيلم بوده است. هرچند در انتها او به حمكت مي‌رسد و خود را باز مي‌شناسد و از روي دل خودش حرف مي‌زند طوري كه سالواتوره هنوز گمان مي‌كند آلفردو درگير سينماست. فقر فرهنگي، سانسور، عشق و انسانيت نكات مهمي هستند كه تورناتوره در فيلم خود به آنها اشاره مي‌كند. شايد يكي از مهمترين سكانسها مكالمه مادر سالواتوره با سالواتوره است كه در اينجا نقش تجربه و عقل بر هرچيز مي‌چربد، مادري كه تنها به تنبيه سالواتوره در كودكي دست مي‌زد اكنون از وفاداري و احترام به معشوقه‌هاي غير عاشق و كاذب سالواتوره دم مي‌زند. سينما پاراديزو محكم، روان و خوش‌ساخت است و ديگر در تاريخ سينما و شايد در سينماي تورناتوره تكرار نخواهد شد. سينما پاراديزو دير مغان است و آلفردو پير اين دير است. او در انتها به عرفان مي‌رسد و سالواتوره در عشق مجازي مي‌ماند. تورناتوره در اين فيلم دين خود را به سينما و ارادت خود را به سينماي معصوم ميكل‌آنجلو آنتونيوني ادا كرده است. النا آدرس خود را پشت يادداشت مربوط به فيلمي از آنتونيوني مي‌نويسد كه آن فيلم هم درباره عشق و انسان است. تورناتوره به عشق نيز اداي احترام كرده است. او سالواتوره را ساخته است و سالواتوره تورناتوره را. سينما پاراديزو مرگ ندارد، او در قلب تپنده هنر زنده است. 

حرفهاي احساسي درباره فيلم:

ايتاليا مهد فيلمسازاني است كه عاشق آنها هستم. سينماي ايتاليا را به خاطر وجود فدريكو فليني براي فيلم جاده، ويتوريو دسيكا براي فيلم دزد دوچرخه و جوزپه تورناتوره براي فيلم سينما پاراديزو در قلبم جا داده‌ام (البته جاي روبرتو بنيني و برناردو برتولوچي خالي نباشد). با سينما پاراديزو گريستم. نه به خاطر عشق ناكام سالواتوره. به خاطر عرفاني كه مي‌تواند با وسيله‌اي چون سينما متجلي شود. به خاطر درامي كه در ذهنم ته‌نشين شد و به خاطر خراب شدن سينما پاراديزو كه نماد خرابي ميكده عاشقان بود. آلفردو را دوست دارم چون بزرگي عشق را به من نشان داد. تورناتوره را دوست دارم چون عظمت سينما را خاطرنشان كرد. در جايي خواندم كه شخصي سينما پاراديزو را فيلم هندي ايتاليايي خوانده بود!‌ اين بي رحمي چطور ممكن است؟ آيا عشق و عرفان تا اين حد نازل است؟ دوست دارم روزي تورناتوره را ببينم و از او بپرسم: چطور آلفردو را خلق كردي؟ اين هم خلاقيت و نازك‌بيني را از كجا كسب كرده‌اي؟ بشر بايد به سينما و سينما بايد به تو افتخار كند. همين. 

در جايي خواندم:

چند سال پيش، وقتى قرار شد فيلم «مالنا» اثر ديدنى جوزپه تورناتوره در خانه سينما به نمايش درآيد، خيلى‌ها - كه فيلم را قبلاً ديده بودند - از سر كنجكاوى به ديدن نمايش رفتند تا ببينند «چگونه» مى‌خواهند آن را نشان بدهند. جمعه هفته پيش هم وقتى شبكه سوم تلويزيون، فيلم «سينما پاراديزو»، اثر ديگرى از تورناتوره را پخش كرد، خيلى ها با همين كنجكاوى به تماشاى آن نشستند. هر دو فيلم، از آثار ماندگار تاريخ سينماست و البته «سينما پاراديزو» يكدست‌تر و حرفه‌اى‌تر و ماندگارتر. در هر دو نمايش - به شكل طبيعى و قابل انتظار - بخش هايى از فيلم حذف شده بود و نسخه كامل به نمايش درنيامد. در تمام اين سال ها به اين مسأله عادت كرده‌ايم، اما بهتر نيست با شاهكارهاى عالم سينما اين برخورد را نداشته باشيم؟ سريال‌‌هاى ريز و درشت آلمانى و فيلم هاى تجارى آمريكايى و خيلى چيزهاى روزمره‌اى كه براى تأمين خوراك آنتن شبكه‌ها پخش مى‌شود، شايد آنقدر از جرح و تعديل صدمه نبيند، اما فيلم‌هاى برتر تاريخ سينما را نبايد تكه پاره كرد و نمايش داد. عدم نمايش بهترين كار است. دست بردن در يك اثر هنرى و به هم زدن كليت آن، با هيچ توجيهى پذيرفتنى نيست. وقتى قرار است «سينما پاراديزو» را بدون صحنه پايانى و نتيجه‌گيرى نهايى فيلمساز نمايش دهيم، چرا اصلاً بايد آن را پخش كنيم؟ اين فقط صدمه به يك فيلم نيست، يك جور تحريف است، تحريف تاريخ؛ براى كسانى كه پاى تلويزيون نشسته‌اند و فيلم را قبلاً نديده‌اند و منتظرند يكى از بهترين فيلم‌هاى تاريخ سينما را ببينند.

ديالوگهاي به ياد ماندني:

سالواتوره: چطور تونستی هميشه تنها زندگی کنی. می تونستی ازدواج کنی اما...

مادر: هميشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت. تو هم مثل منی. تو هم هميشه وفادار ماندی. وفاداری چيز بديه. وقتی وفادار می‌مونی هميشه تنهائی.  

سالواتوره: می خوام تو رو ببينم

النا: زمان زيادی گذشته. چرا بايد همديگر را ببينيم. چه فايده‌ای داره. من پير شدم سالواتوره، تو هم همينطور. بهتره همديگر رو نبينيم.

كشيش: وقتي ميايم سرپايينيه و خدا كمك ميكنه؛ اما موقع برگشتن سربالاييه و خدا فقط ميشينه و نگاه مي‌كنه!

 آلفردو: پيشرفت هميشه دير مي‌رسه! 

آلفردو: زندگي روزانه در اينجا، تو فكر مي‌كني اينجا مركز دنياست. فكر مي‌كني هيچ چيز اينجا تغيير نمي‌كنه اما وقتي براي يك سال، دو سال اينجارو ترك مي‌كني و بر مي‌گردي مي‌بيني همه چيز تغيير كرده. چيزايي كه به دنبالشون اومدي ديگه نيستن. هرچي به تو تعلق داشته از بين رفته. قبل از اينكه عزيزانت رو پيدا كني مجبوري چند سال دوري بكشي و به اينجا برگردي. به زادگاهت. اما حالا ديگه نه. ديگه امكان‌پذير نيست. تو الان كورتر از مني!

سالواتوره: كي اينو گفته؟ گري كوپر؟ جيمز استوارت؟ هنري فوندا؟ هان؟

آلفردو: نه اين دفه حرف خودم بود. زندگي مثل فيلم نيست. خيلي سخت‌تره!

نقد فیلم|کسوف|میکل آنجلو آنتونیونی

كارگردان: ميكل‌آنجلو آنتونيوني/ نويسنده: ميكل‌آنجلو آْنتونيوني و تونينو گوئرا/  بازيگران: آلن دلون (پيرو)، مونيكا ويتي (ويتوريا)، فرانچسكو رابل (ريكاردو)، ليلا بريجنون، روسانا روري، ميرللا ريچياردي، لوييس سايگنر/ فيلمبردار: جياني دي ونانتسو/ موسيقي: جيوواني فوسكا/ تدوين: ارالدو دا روما / مدير توليد: دانيلو مارچياني/ سياه و سفيد، 118 دقيقه، محصول 1962ايتاليا.

ميكل آنجلو آنتونيوني، بعد از «فرياد» (The Cry) زبان سينمايي خويش را مي‌يابد، زباني كه نه تنها فرم و ساختار را متبلور مي‌كند بلكه در حوزه محتوا نيز مي‌تازد و با ته‌نشين كردن نوعي آرامش كه امضاي خود او بر آثارش است به كنكاش زندگي انسان مدرن –هرچند كمتر مي‌توان نشانه‌هايي از تعارض با مدرنيسم در اين آثار يافت- به لحاظ اجتماعي، سياسي و رواني دست مي‌زند؛ كنكاشي كه با فرياد متولد گشت و به سه گانه تفكربرانگيزش اعم از سه فيلم «كسوف» (The Eclpise)، «شب» (The Night) و «ماجرا» (The Adventure) به بلوغ رسيد و در ادامه با «صحراي سرخ» (Red Desert) و «در فراسوي ابرها» (Beyond the Clouds) به تحكيم ساختار رسيد و با آميختن سياست و جامعه‌شناسي و نگرش تاريخي به «حرفه‌: خبرنگار» (Profession: Reporter)، «آگرانديسمان» (Blow Up) و «نقطه زابريسكي» (Zabriskie Point) تبديل شد. او بارها نشان مي‌دهد كه سينما ابزاري توانا براي نفوذ به روابط بي‌پرده انساني است و با تورق روان آدمي به صفحاتي نخوانده و نديده‌اي مي‌رسد كه جز شگفتي و تحير چيزي براي مخاطب باقي نمي‌ماند، شايد از اين روست كه آنتونيوني به شدت فيلمساز مخاطب خاص است و نه مخاطبي كه به فرم روايي كلاسيك و داستانگويي عاميانه در سينما خو گرفته باشد. از اين جهت، سينماي او سينماي ژرف انديش و پر امتداد است و چنان بر آنچه خود را بر آن محاط مي‌كند عميق مي‌گردد كه ريتم (از مبناهاي فرم در سينما) به ايستايي مي‌رسد و بر خويش نظر مي‌افكند. ريتم ايستا و بدون جنجال آثار او به ويژه در سه‌گانه مذكور براي مخاطب عام آزار دهنده و خواب‌آور است. او هيجان را از تصوير مي‌ربايد و به متن اهدا مي‌كند. بله، اين زبان سينما چيزي است كه آنتونيوني آن را ابداع و احيا مي‌كند، بررسي رابطه آدمها و نفوذي روانكاوانه با استفاده از تكنيكهاي فرميك و ساختارهاي سينمايي. اين تكنيكها چيزي نيستند مگر دوربين، نور، بازيها و تدوين و در مجموع ميزانسن‌هاي او هرچه عريان‌تر و هرچه عميق‌تر نمايان مي‌گردند.ساختار فرماليستي آثار آنتونيوني و به ويژه كسوف، دستكاري فرم روايت و داستانگويي كند و پرهيز از يكي از اركان فرم به نام توازي است، هرچند توازي از فرم كاسته مي‌گردد اما در متن ظهور مي‌يابد و تاويل اثر را با نگاهي عميق‌تر طلب مي‌كند. تاويل آنتونيوني در كسوف و آثار ديگرش تاويلي از نوع كشف نماد يا تعبير رويا آنچه كه روانشاسي مدرن در پيش مي‌نهد نيست، هرچند فيلمهاي او عاري از نماد و استعاره نيستند اما او با در كنار هم چيدن سكانسها دست به توليد تئوري و متني كه بايد كشف گردد مي‌زند به جاي اينكه داستان توليد كند. نمونه بارز اين گفته سكانسهاي اوليه آگرانديسمان است. به هر جهت، اين شيوه در كسوف جايگاه ويژه‌اي دارد و در ماجرا در اوج است. حذف توازي با تقويت عليت در آثار آنتونيوني (به لحاظ فرم كلاسيك روايت در يك اثر دراماتيك) جايگزين مي‌گردد اما عليت نيز در فيلمهاي او سبك و سياق خاص خود را دارد (زني در ماجرا ناپديد مي‌شود؛ نمي‌فهميم چرا و فيلم با اين سوال كه آيا او برخواهد گشت بسته مي‌شود). آدمها در فيلمهاي او حساس، نكته‌سنج، مغموم و پر از نگاه پرسشگر هستند. به راحتي نمي‌توان با آنها ارتباط گرفت و به آساني قابليت همذات‌پنداري ندارند. مخاطب اين فيلمها در ارتباط گرفتن با شخصيتها دچار ترديد مي‌شود چون هرچه پيش مي‌رود تشابهات لازم را براي همراه شدن با آنها در خويش نمي‌يابد؛ اين موضوع حتي از نگاه منتقدين از ضعفهاي آثار او به شمار مي‌روند با اين وصف كه اينها ويژگيهاي سبك‌شناسانه‌اي بيش نيستند. سكانس افتتاحيه زماني آغاز مي‌گردد كه آنتونيوني قسمت اعظم ماجراها و گفتگوهاي انجام شده بين ويتوريا (مونيكا ويتي) و ريكاردو را از ما مخفي كرده است. اين مساله از ته‌سيگارهاي مانده در زيرسيگاري و سحرگاه بيرون از ساختمان و چراغهاي روشن نمايان است، گويي هر آنچه گذشته به ما مربوط نبوده است و به عنوان گزينشي از پايان يك رابطه نتيجه بحث در اختيار ما قرار مي‌گيرد. به اين ديالوگ ويتوريا دقت كنيد:

«گفتي، مي‌خواستي خوشبختم كني اما آيا نبايد براي ادامه دادن اين رابطه من هم احساس خوشبختي بكنم؟»

اين خلاصه‌اي از آن چيزي است كه منتج شده است. ويتوريا با دنياي ريكاردو در مقام يك مرد بيگانه است، در هر صورت معضل ويتوريا (يا يك زن گرفتار آمده در چنگال زندگي مدرن) عدم ارتباط با درون و بيرون مردي چون ريكاردو است. ريكاردو به عنوان مردي كه نماينده طبقه مرفه و مهمتر از آن روشنفكر مدرن‌زده است بي آنكه بخواهد و جستجو كند نمي‌تـواند محفلي گرم براي آغوش ويتوريا باشد. دكوراسيون خانه ريكاردو و نقاشيهايي كه بر گوشه و كنار روي ديوار كوبيده است فضاي ذهني و عيني اين مرد را آشكار مي‌سازد. اگر روابط بين مرد و زن را به طور از پيش تعيين شده و كليشه‌اي به گونه‌اي در نظر بگيريم كه زن مرد را محلي براي تمايلات اتكا طلبانه و قدرت‌مندانه در نظر آورد و مرد به زن به عنوان بستري براي تظاهر احساس و غرايزش در نظر بگيرد، باز هم نكات گمشده‌اي در رابطه مرد و زن در ابتداي فيلم به چشم مي‌خورد كه مهمترين آنها ملموس نبودن عشق در همپوشاني دو دنياي غريب مرد و زن و تبديل اين وديعه خوشايند به شعر و احساسات متعالي‌اي است كه هيچ‌گاه در عمل جواب نمي‌دهد؛ ويتوريا از دنياي مردانه‌اي كه آن را قبل از آغاز فيلم تجربه كرده فراري مي‌دهد و اين فرار با باز كردن پرده‌ها و تماشاي دنياي بيرون نمود مي‌يابد. رفتن آرام ويتوريا از خانه انعكاس غربت زن امروز از دنياي پر رمز و راز مرد فرداست. آن چيزي كه در بستر جامعه‌اي كه در آينده درگير تقابل و گم كردن ارزشهاي انساني است. آنتونيوني نشان مي‌دهد كه زن‌ها بيشتر نگران كمرنگ شدن اين ارزشها هستند و آن را با دوري كردن از دنياي غريزي مردان بروز مي‌دهند، دقت كنيد به پس زدن ويتوريا از عشق‌بازي با ريكاردو. به طور كلي معضل فيلمساز غربت دو دنياي مونث و مذكر و پيدايش اصطكاك بين اين دو دنياست. ريكاردو سوالهايي صريح مي‌پرسد:

«از كي مرا دوست نداري؟ پاي كس ديگه‌اي در ميونه؟ هر كاري بخواي برات مي‌كنم.»

و پاسخ زن در تعارض با اين صراحت و بي‌پردگي كه خاص بستر روانشناسانه مرد است سرشار از ابهام و سوالهايي نهفته است:

«نمي‌دونم. نمي‌تونم. درست نيست كه اين كارو انجام بدم. اينجا بمونم كه چيكار كنم؟»

عشق معضل آنتونيوني نيست، بلكه ابزار انتقاد از معضلي است كه دنياي مرد و زن را از هم دور مي‌كند. سكانس ابتدايي به لحاظ روانكاوانه درست و ضربتي عمل مي‌كند. چيزي كه بين زن و مرد رو به زوال است و اكنون آنچه متولد مي‌شود قطع رابطه‌اي سرد و خاموش است. در حقيقت، شايد تقابل اين دو دنيا مانعي باشد براي درخشيدن خورشيد عشق، تولد يك كسوف در آغاز فيلم.بخش اعظم فيلم به آشنايي و ايجاد ارتباط جديد بين ويتوريا و پيرو (با بازي آلن دلون) اختصاص دارد. ويتوريايي كه يك تجربه ارتباط با مردان را پشت سر گذاشته است، اين بار با اتكا به غريزه و تبديل آن به شكلي منفعل و تغيير شكل دهنده به عشق رابطه‌اي جديد درمي‌اندازد. ويتوريا عوض نشده است، او زني حساس و درون‌گراست كه هر دم مرد مقابلش را به بوته نقد مي‌كشد و از بيگانگي خويش با او يا او با دنياي ذهني‌اش ابراز ناخرسندي مي‌كند. اين‌بار، در مقام يك زن با تجربه، غريزه را مهار و معنويت ارتباط را فرياد مي‌كند تا گمگشته خويش؛ يا به تعبيري دريافت نقطه اتكا و يافتن حفره‌اي براي مخفي شدن در محفل مردانه را جستجو نمايد. هرچه از دنياي ريكاردو نمي‌دانستيم اكنون از دنياي پيرو مي‌دانيم و فيلمساز ما را به مقايسه‌اي روانشناسانه و تلويحي بين دو شخصيت دعوت نمي‌كند. ريكاردو را از چند ديالوگ و ميزانسني كه آنتونيوني براي ما چيده است مي‌شناسيم، هرچند اندك اما شناختي عميق وجود دارد. سكانسهاي بيشتري براي معرفت‌شناسي و تحصيل عميق رواني مرد اصلي فيلم يا پيرو وجود دارد؛ بازار بورس و علاقه‌هاي او به اوتومبيل و خوشگذراني در آپارتمان مجللش به صراحت تصوير مي‌گردند. شايد همه اينها چيزهايي باشند كه ريكاردو را از ويتوريا جدا كرده بودند اما آنتونيوني بر اصالت آنها با تاكيد و كند كردن ريتم فيلم در آن تاييد مي‌كند. ويتوريا سعي در تبديل دنياي غريزه‌مند پيرو به دنياي عاطفي و معنوي خويش دارد و فيلمساز انرژي و نيت او را براي انجام چنين كار دشوار و كشنده‌اي به نمايش مي‌گذارد. در نهايت اين نبرد پيروزي ندارد و دوباره به قطع ارتباط مي‌انجامد. دنياي مردانه پيرو دنيايي خالي از احساس است، دنيايي است خشك كه با اعداد و ارقام و پول سر و كار دارد. تاكيد آنتونيوني بر اين موضوع با نمايش سكانسهاي طولاني از بازار سهام و مبارزات پيرو براي نقل و انتقال سهام و كسب درآمد بيشتر كه به زعم ويتوريا شبيه به رينگ بوكس است مشهود است. از طرف ديگر پيرو زن مقابلش را تنها يك زن مي‌بيند، كسي كه بايد او را براي مدتي دوست داشته باشد، با او عشق‌بازي كند چيزي جز پاسخگويي به اميالش در اين رابطه نمي‌يابد. چيزي كه طبيعت دنياي مردانه است و گويي از آن گريزي نيست. پيرو به حد لازم از عطوفت و سرسختي مردانه‌اش بهره مي‌گيرد و آن را در تقابل با دنياي ويتوريا محك مي‌زند. در اينجا، تناقض آشكار دو سوي ارتباط شكل مي‌گيرد و رابطه را دچار بحران ساخته و از آن بستري تاريك و خاموش براي جدايي مي‌آفريند. پيرو از تصاحب ويتوريا به دليل غربت ذاتي دنيايش با دنياي ويتوريا مايوس مي‌گردد و ويتوريا از ساخت و پرداخت پيرو براي دعوت به آغوش خويش كه كيفيتي عاطفي و معنوي دارد نا اميد مي‌گردد. تجربه مجدد ويتوريا محكوم به شكست است چون در عمل مرد به غريزه خويش و زن به طبيعت خود ارجاع داده مي‌شود.آثار آنتونيوني و به خصوص سه‌گانه، در فراسوي ابرها و اپيزود سوم اروس به شدت نيازمند تحليل و تبسيط روانشناسانه هستند. چنانچه فرويد بيان مي‌كند، اگر شخصيت را مجموعه‌اي از تمايلات، خواستها، علاقه‌ها و هنجارها در نظر بياوريم، براي رفع نقصان در هر يك از اين مولفه‌ها نيازمند مكانيسم دفاعي هستيم كه شخص با اتكا به بخش ناهشيار شخصيت و ضمير ناخودآگاه نهاد آدمي از آنها بهره مي‌گيرد. به نظر مي‌رسد سكوت در فيلمهاي آنتونيوني تركيبي همگون از دو مكانيسم دفاعي «جايگزيني» و «فرافكني» است. اين مكانيسمهاي دفاعي شخصيت، به عنوان كنشهاي طبيعي در ذات رواني انسان مستور هستند و در وقت خودش بروز مي‌يابند. يكي از دلايل سركوب تمايلات در تعريف شخصيت همين غريبگي دنياي مردان و زنان است كه در شخصيت زن فيلم تبديل به سكوت و جايگزيني مي‌گردد. او نقصها را در نقاب خاموشي مخفي مي‌كند و تنها به ابهام و كشف خويش توسط مرد دل مي‌بندد. بازگشت و گرايش به طبيعت به عنوان يك مولفه در مكانيسم دفاعي شخصيت از جمله مواردي است كه در كسوف به چشم مي‌خورد. در يك سكانس ويتوريا با دوستان دنيا ديده‌اش تنها مي‌شود و با تاكيد دوربين بر عكسهايي از طبيعت افريقا، شاهد رقص بومي ويتوريا هستيم. زن ميزبان، عكسهايي از حيوانات درنده –كه اشاره فيلمساز به دنياي طبيعي و غريزي مردان از نگاه زنهاي فيلم است- مفتخر است كه سالها چنين حيواناتي را شكار مي‌كرده است. غريزه مردانه بادكنكي است پوشالي كه توسط نگاه منتقد و عاطفي زن (كه توسط يك شليك نشان داده مي‌شود) مورد هدف قرار گرفته و مي‌تركد. اين همان فرافكني است چون غريزه هرچند در مردان نمود عيني دارد اما نمي‌تواند از فطرت زن جدا باشد؛ ويتوريا اين موضوع را در نقاب سكوت خويش –جايگزيني- مخفي مي‌نمايد. تقايل دنياي مردانه و زنانه تقابلي عميق و درك آن دشوار است، چيزي كه آنتونيوني سعي در بازتاب و كشف رمزهاي رواني آن دارد.قرار ملاقات در محل هميشگي. كنار نرده‌هاي چوبي و بشكه قديمي آب. پاره چوبي بر سطح آب شناور است، نمايي از تخطئه پيرو توسط ويتوريا، اگر آب را كيفيت رابطه اين دو نفر بدانيم. انتظار. آدمهايي در ايستگاه اتوبوس. اتوبوسها مي‌آيند و مي‌روند. مادري با فرزندش در كالسكه مي‌گذرد. وقتي انتظار محبوب را مي‌كشند راه رفتن مورچه‌ها بر تنه درخت و عبور و مرور آدمهاي غريبه نيز سرگرم‌كننده است. آب از بشكه سرازير مي‌شود و به جوي مي‌پيوندد. پايان رابطه. شب نزديك است. انتظار. آيا دوربين نگاه پيرو يا ويتوريا است؟ آيا يكي از دو طرف رابطه به محل قرار آمده است؟ خير، اين تنها دوربين سمج آنتونيوني است. انتظار مي‌كشيم و از پايان ارتباط ناخرسنديم. هر لحظه منتظريم تا دست كم يكي از دو نفر به محل بيايد، حتي زني را از پشت با ويتوريا اشتباه مي‌گيريم. خورشيد فرو مي‌نشيند و فضاي سنگين شب حاكم مي‌گردد. اين است نمايش انتظار و درك عميق آن با ابزار سينما در كارنامه آنتونيوني. هر دو طرف رابطه، با پشت سر گذاشتن غريزه و نقض خويش، با اين كه گفته‌آند فردا و پس‌فردا و روزهاي ديگر همديگر را خواهند ديد؛ همزمان تصميم به قطع رابطه مي‌گيرند. دنياي مردان مخصوص مردان و دنياي زنان مخصوص زنان باقي مي‌ماند و هيچ وجه اشتراكي وجود ندارد. ريكاردو و پيرو با سكوت از زندگي ويتوريا حذف مي‌گردند. كسوف آنتونيوني، نمايش تقابل طبيعت دو جنس مخالف انساني است، تقابلي كه از هر روزني براي نفوذ ياري مي‌طلبد و دست آخر آن را مسدود مي‌يابد. فيلم نمايشي غريب از بيگانگي اين دو دنياست، دو دنيايي كه مرد و زن پيرامون خويش مي‌سازند.

نقد فیلم|جاده|فدریکو فلینی

كارگردان: فدريكو فليني/ نويسنده: فدريكو فليني، توليو پينلي/ بازيگران: آنتوني كويين (زامپانو)، جيولتا ماسينا (چلسامينا)، ريچارد بيس‌هارت (فول)، آلدو سيلواني (آقاي زرافه)، مارچلا روره (بيوه)/ موسيقي: نينو روتا/ فيلمبردار: اتوللو مارتلي/ تدوين: لئو كاتوزي/ تهيه كننده: دينو دي لورنتي، كارلو پونتي/ عنوان اصلي: La Strada/ سياه و سفيد، محصول 1954 ايتاليا، 108 دقيقه/ برنده يك جايزه اسكار، 8 جايزه و 4 نامزدي متفرقه .

فليني در گذار است، با جاده مثلث فليني، ماسينا و آنتوني كويين را شكل مي‌دهد و جاده سينماي ايتاليا را به سمت و سويي كه تنها خودش از پس آن بر‌مي‌آيد سوق مي‌دهد. جاده‌اي كه گويي تنها سوارش كسي جز فدريكو فليني نبود چرا كه فيلمهايش مملو از خاطرات، دغدغه‌هاي شخصي و حسرتهاي دوران‌ كودكي، نوجواني و بزرگسالي اوست. سينمايي كه به قول ابرت از نئورئاليسم آغاز مي‌شود و به فانتزيهاي آماركورد و شهر زنان مي‌رسد. در اين مسير پر زرق و برق و البته از لحاظ بصري ساده و عميق، او به انسانيت در درجه اول و به شكل يك دغدغه كلي كلنجار مي‌رود و در پله‌هاي بعدي مساله زن، حسرت، تنهايي، وابستگي، مذهب و آشفتگي را در قاب محصور مي‌كند. در شهر زنان زن را آماج حملات زن قرار مي‌دهد، در زندگي شيرين و آماركورد مذهب را منحرف كننده مذهب مي‌داند، بماند كه عقده فاشيسم نيز او را در انتقاد از اين جريان سياسي مصون نمي‌كند. به هر جهت، اينها مسائل عمده سينماي ايتاليا در ده‌هاي 40، 50 و 60 بودند اما فليني بسيار شخصي‌تر با اين مساله برخورد كرده است. سينماي او به شدت واجد امضاي اوست و نوع نگاهش تكرار شدني و آموختني نيست. فليني، افتخار اين را دارد كه وي را از بنيانگذاران نئورئاليسم در ايتاليا بدانند چرا كه او در فيلمنامه رم شهر بي‌دفاع اثر روسليني همكاري داشت اما در ادامه او راه خود را مي‌رود و از اين مكتب به سبك خويش، آن چيزي كه امضاي فليني را دارد مي‌رسد. سبك فليني، نه نئورئاليسم است و نه اكسپرسيونيسم، نه سوررئال است (شايد در شهر زنان و هشت و نيم اينطور به نظر بيايد) و نه رمانتيك و كلاسيك. اين سبك خود فليني است، آن هنر آميخته با گوشت و خونش. آن ديد فانتزي‌اش به هنر سينما و زندگي در ايتاليا، آن نگاه انتقادآميزش به مذهب و ايدئولوژي و سرشار از شوخيهايي است كه از كودكي با نقاشي و كاريكاتور آنها را بروز داده است. شهر زنان، آماركورد، هشت و نيم و جينجر و فرد اگر سينما نباشند، مجموعه‌اي نفيس و غريبي از كاريكاتورهاي ذهني فليني هستند. شوخيهايي كه او آنها را كسب يا كشف مي‌كند به تندي و وضوح بر پرده سينما نقش مي‌بندند و سينماي فليني را تشكيل مي‌دهند. دلقك و سيرك، كه از موتيف‌هاي او محسوب مي‌شوند شايد نوع سازمان‌يافته‌اي از علاقه او به كاريكاتور و نقاشيهاي فانتزي باشند. چيزي كه در جاده مشهود است و در واقع آغاز راه فليني. اين عبور و سلوك در سينماي او به سرعت انجام نمي‌شود و فليني اندك اندك راه خويش را مي‌پيمايد. نئورئاليسم با ولگردها، روشناييهاي واريته و شيخ سفيد ادامه حيات مي‌يابد و به جاده مي‌رسد. جاده اما، مسير انحراف است. جاده، جاده‌ايست از مكتب سينماي كم‌هزينه ايتاليا به كاريكاتورهاي سينمايي او. جاده نقطه عطف است، از دو نظر: پل ارتباط رئاليسم و فانتزي سينماي فليني، پل ارتباط فليني از ايتاليا به همه دنيا. با جاده فليني از ايتاليا سر بر مي‌آورد و نگاه جهان را دوباره به سينماي ايتاليا معطوف مي‌كند. مي‌دانيم كه جاده اولين اسكار او را برايش به ارمغان مي‌آورد. جاده، فراي كارنامه فليني تراژدي بزرگ معصوميت و صداقت است. آن مائده معنوي كه توسط فليني تعبير به دريا مي‌شود به سنگ ثقيل جهل حاصل از جبر در خويش مي‌شكند. چلسومينا فرزند درياست، دريادل است، بي‌چشمداشت مي‌بخشد و با هر باريكه محبتي به شوق مي‌آيد. براي فرزند بيمار دلقك است و براي زامپانوي بد طينت پرستار. او استعاره‌اي از مريم‌هاي مقدس زنده و قابل لمس است و نه آن چيزي كه در روايات و احاديث نقل مي‌گردد. او به تمثال مريم مقدس با شوق، بغض و محبت مي‌نگرد. در گوشه ديگر زامپانو ارادتي نشان نمي‌دهد و تصوير سگ ولگرد مورد توجه است. حيوانات در فيلم، به نوعي تاكيدي بر اصل حكومت غريزه و جهل نامتناهي بشر است. وقتي زامپانو زن بدكاره را با خود مي‌برد و چلسامينا را در انتظار نگاه مي‌دارد اسبي تنومند راه رفته او را بازمي‌گردد. چلسامينا يك دلقك بالفطره است، اما دلقك از ديد فليني مفهوم وسيعي دارد. او مي‌خنداند، مي‌رقصد، آواز مي‌خواند كه زمانه او را نگرياند، به ساز ناگوار او نرقصد و بدآوازي آن را تحمل ننمايد. دريا، به عنوان جايي كه خاك به انتها مي‌رسد و از زندگي زميني تهي است نوعي خاستگاه و مام معصوميت چلساميناست؛ دريا معنويت است و اين امانت سخت را به چلسامينا مي‌سپرد اما به هر تقدير نگهداري چنين امانتي از دستان كوچك و بي‌گناه او برنمي‌آيد. او نمي‌تواند خلوص خود را از آماج حمله ددمنشانه و سخيف زامپانو مصون بدارد و در نهايت سر به جنون مي‌گذارد. چلسامينا و زامپانو دو روي يك سكه‌اند، هر دو يكديگر را كامل مي‌كنند و به نظر مي‌رسد ارجحيتي وجود ندارد. هر دو، چون دو رنگ متناقض باعث مي‌گردند تصويري بر بوم زندگي و وجود نقش ببندد و زندگي با تمام اين تناقضها شكل گرفته و قابل لمس مي‌گردد. اگر زامپانو پرخاش و بي‌اعتنايي نكند، چشمهاي معصوم چلسامينا مفهومي نخواهند داشت. تقابل زامپانو و چلسامينا، نوعي تقابل خير و شر، تقابل سياه و سفيد و تقابل ماده و معنويت به نظر مي‌رسد. هر دو، به يك اندازه به ديگري مفهوم مي‌بخشند و يكديگر را ارزشگذاري مي‌نمايند. نكته قابل توجه و بسيار مستتر در فيلم، وجود تعارض دروني و آنتي‌تزهاي مخفي در شخصيت طرفين داستان است. زامپانو، طبق آنچه كه «فول» نيز اشاره مي‌كند به چلسامينا علاقمند است. با او همبستري نمي‌كند چون عاشق اوست، او را رها مي‌كند چون نمي‌تواند سرگشتگي‌اش را تحمل نمايد، او را مي‌زند چون مايل است چلسامينا مفيد باشد. زامپانو فرشته‌اي دروني دارد اما هيچگاه رخصت بروز نمي‌يابد و تبديل به فرصتهاي از دست رفته مي‌گردد. زامپانو در تغيير است و اين وجه تعاملي و تحولي قصه را صيقل داده و به پيش مي‌برد، در ابتداي فيلم زامپانو پشت به درياست، در اواسط فليم او پا به آب دريا مي‌زند – چلسامينا در حال رخنه در قلب او و همبازي شدن با فرشته درون اوست – و در انتهاي فيلم او به آب دريا غسل مي‌نمايد و شستن صورتش با اب دريا تعبيري مي‌شود از هماغوشي عاشقانه او با چلسامينا. هماغوشي غريبي كه رنگ عرفان مي‌گيرد و بر تمام خوبي‌هاي نكرده، اميدهاي نداده و آهنگهاي شاد ننواخته آه مي‌كشد. وقتي چلسامينا مي‌ميرد زامپانو به عشق خود پي مي‌برد و اين خاصيت تراژدي فليني است. فول به عنوان شخص ثالث، كاتاليزوري براي پيشبرد تحول آدمهاي قصه است. تحولي كه قرار نيست خوبي را به بدي و خير را به شر يا بالعكس تبديل كند و يا از يك حيوان آدم بسازد. اين تحول ماهيتي از جنس بيرون آمدن از انزوا و بركشيدن پرده‌هاي حاجب دارد، پرده‌هايي كه ستار سرشت نيك هستند و جنس آنها غرور مردانه، قدرت به ظاهر بي‌زوال و عدم وجود ادراك و معرفت است. فول كسي است كه چلسامينا علاقمند است زامپانو او باشد و چه زيباست اين تقابل درون و بيرون يك انسان. چرا چلسامينا پيشنهاد فرار با فول را نمي‌پذيرد؟ در نگاه كلي و آنچه فيلم در اختيار ما مي‌گذارد دليلش مي‌تواند همان خوش سيرتي او، اعتماد و وفاداري به زامپانو باشد؛ اما اگر فول را شخصيت خوب درون زامپانو بدانيم زودتر به جواب خواهيم رسيد. فول به عنوان وجدان زامپانو همواره او را دست مي‌اندازد و به تمسخر مي‌گيرد، مثل ندايي كه دائم در گوش انسان امر به معروف و نهي از منكر مي‌كند و زامپانو داشتن وجدان را بر نمي‌تابد. جدال زامپانو و فول تعبيري از جدال عقل و حس، رفتار بيروني و پندار دروني و در نهايت انسان با وجدان خويش است. در نهايت، با نگاه مايوس فليني، اين شرارت است كه برنده است و اين واقعيت چلسامينا را به وادي جنون هدايت مي‌كند. چلسامينا از اينكه آخرين بارقه اميدش، يعني شخصيتي كه دوستش دارد اما موهوم و خيالي است به دست شخصيت حقيقي و آن كه وجود خارجي دارد از ميان برداشته مي‌شود چنان آشفته است كه جمله: «فول زخمي شده!» از دهانش نمي‌افتد. او در واقع حقيقت را مي‌گويد و از دردمندي ابراز حقيقت آشفته است اما دريغ نمي‌داند كه هركس حقيقتي را بازگو كند او را ديوانه مي‌خوانند. فول مرد آمال چلساميناست، كسي كه در زامپانو وجود داشت و به دست خود زامپانو هلاك گشت. به اين تناقضات در مورد فول و زامپانو دقت كنيد: زامپانو همواره اخم دارد و هرگز نمي‌خندد و فول هميشه در حال تبسم است، زامپانو تنبيه مي‌كند و فول نوازش مي‌نمايد، زامپانو بي‌اعتنايي مي‌كند و فول توجه نشان مي‌دهد، زامپانو چلسامينا را در تملك خويش مي‌داند و فول او را ازاد مي‌شناسد، زامپانو چلسامينا را بي‌استفاده و طفيلي مي‌داند – در ابتداي فيلم او مي‌گويد: «من مي‌توانم به سگها نيز آموزش بدهم.» - و فول چنين بيان مي‌كند: «حتي وجود اين ريگ نيز مفهوم و مقصودي دارد، تو نيز چلسامينا، براي هدفي به اين دنيا آمده‌اي.» نكته قابل توجه، جنس عشق آدمهاي داستان نسبت به يكديگر است. عشق چلسامينا به فول از جنس عشق زامپانو به چلساميناست و تنها در نوع بيان و ارائه آن تفاوت وجود دارد و اين البته بستگي مطلق به ماهيت و سرشت هر دوي آنها دارد. فليني همچون ساير فيلمسازان و هنرمندان دوره خودش در ايتاليا درد مذهب دارد، هرچند گره‌هاي اين دغدغه در جاده كمرنگ است و بيشتر در زندگي شيرين و آماركورد نمود مي‌كند، اما چلسامينا به هر تقدير نماينده جامعه‌اي مفتون و سرخورده از مذهب فرمايشي و سنتي ايتالياست. او نسبت به مسيح و صليب اداي احترام مي‌كند در حالي كه مبلغين مذهبي كه مارش مسيحيت را به نمايش گذاشته‌اند كوچكترين توجهي به او ندارند. بي‌اعتنايي مذهبيون حاكم به آدمهايي كه بر صليب گل پرتاب مي‌كنند بي‌شباهت به بي‌اعتنايي زامپانو به چلسامينا كه گلهاي عطوفت و انسانيتش را به سمت او پرتاب مي‌كند نيست. در جاي ديگر، كه زامپانو و چلسامينا ميهمان كليسا هستند زامپانو به راهبه در شكستن هيزم كمك مي‌كند و آنها را به احترام خطاب مي‌نمايد. راهبه‌ها از چلسامينا درخواست مي‌كنند كه در كليسا بماند اما او با چشمهاي خيس كليسا را نيز ترك مي‌كند چون در آنجا نيز براي معصوميت خويش پناهي نمي‌بيند. او تنها راه سعادت را، ماندن در كنار زامپانو و تبديل او به شخص رويايي‌اش فول مي‌داند، نه پيوستن به سيرك – كه استعاره‌اي براي اجتماعي شدن و خود را فراموش كردن است – و نا فرار با فول و نه بازگشت به خانه (يا دريا) كه باز كنايه از رجعت به اصل و نابودي است و نه هيچ پيشنهاد ديگر براي او پذيرفتني نيست. تنها ماندن، معصوم ماندن و تحول زامپانو – به عنوان انسان از خود جدا افتاده – راهكار اوست. فليني اين راهكار را محكوم به شكست و قدرت ايدئولوژي و توتاليريته را درهم نشكستني مي‌بيند. اشاره دائم زامپانو به ابرمرد بودن و آهنين بودن سينه و عضلاتش مويد همين نكته است. اين سرسختي به جنس زامپانو و هرآن چيزي كه زامپانو نماد آن است برمي‌گردد. اين جنس تغيير نمي‌كند و تنها به ارث مي‌رسد و منتقل مي‌شود؛ دقت كنيد به سكانسي كه زن بيوه از شوهر مرده‌اش حرف مي زند، همان كه جز دستور دادن كار ديگري نمي‌كرده و حالا زامپانوست كه بايد لباسهاي او را بر تن كند. چلسامينا مي‌ميرد و اين مرگ چيزي جز زوال معصوميت نيست، معصوميتي متعلق به انسان است و توسط خود انسان در خود فرو مي‌ميرد و ابزار اين زوال بي‌اعتنايي، از خود بيگانگي، سركوبي ايدئولوژيك و جهل اجتماعي است. فيلم نمايش دهنده جدال خير و شر و مرثيه‌اي براي معصوميت از دست رفته است، روايتي است تراژيك از مصلوب شدن پاكي‌ها و درستي‌ها، آنچنان كه مسيح مصلوب مي‌گردد و تبديل به اسطوره مهرباني، صداقت و معصوميت مي‌شود، معصوميتي كه اكنون به يك رويا بدل شده است، يك خواب و روياي بي‌تعبير.

درباره فدريكو فليني : فدريكو فليني كارگردان بزرگ ايتاليايي و يكي از برجسته‌ترين كارگردانهاي تاريخ سينما در بيستم ژانويه 1920 در شهر ريميني و در خانواده‌اي متوسط متولد شد. فليني از همان دوره كودكي حس و حال هنري عجيبي داشت و همواره به دنبال راهي مي‌گشت تا هنرش را بروز دهد. از 18 سالگي براي چندين نشريه طنز مطلب مي‌نوشت. ورود فليني به سينما با نويسندگي فيلمنامه آغاز شد. اما شانس بزرگ فليني، آشنايي و همكاريش با استاد بزرگ سينماي ايتاليا روبرتو روسليني بود. او در فيلم‌هاي رم، شهر بي‌دفاع و پاييزا با استاد همكاري كرد. اما فليني دوست داشت بالاخره يك روز فيلم خودش را هم روي پرده سينما‌ها ببيند! آن زمان در ايتاليا سبك جديدي در فيلمسازي به وجود آمده بود كه نئورئاليسم نام داشت. فيلمسازي در اين سبك به قدري كم خرج بودند كه مي‌شد با پول يك ساندويچ مرغ و يك نوشابه، يك فيلم ساخت! به اين ترتيب فليني بعد از به عهده گرفتن سمت دستياري كارگردان در چند فيلم، از جمله همكاري با آلبرتو لاتودا، در سال 1951 يك فيلم كمدي به نام Lo sceicco Bianco با بازي آلبرتو لوردي- كمدين مشهور سينماي ايتاليا- ساخت. اين سرآغاز همكاري فليني با دو فيلمنامه‌نويس مشهور ايتاليا به نامهاي توليو پينلي و اينو فلايا بود كه اوج همكاري 15 ساله اين سه تن، باعث خلق شاهكارهايي چون جاده (1954) و 5/8 (1964) شد. فليني آهنگساز اين فيلم يعني نينو روتا را نيز وارد جرگه دار و دسته ثابت خودش كرد.آغاز شهرت فليني با فيلم جاده بود. اين فيلم سر و صداي زيادي در جامعه ايتاليا برپا كرد. فيلمي تخيلي و شاعرانه درباره رابطه يك دختر جوان با قيافه دلقك‌ ماب و بسيار ساده به نام چلسامينا – با بازي جوليتا ماسينا، و يك غول بي‌شاخ و دم، پهلوان دوره‌گرد، زامپانو- با بازي آنتوني كويين- كه سرانجام با مرگ دخترك و گريستن زامپانو در مرگ او پايان مي‌پذيرد. فليني در فيلم‌هايش مجموعه‌اي از احساس، عشق، خاطرات، به‌خصوص اتوبيوگرافي، فانتزي و... را به كار مي‌برد و موضوع فيلم‌هايش اكثراً حسرت گذشته و فرصت‌هاي از دسته رفته است.فليني در سال 1943 با جوليتا ماسينا ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج پسري به نام فدريچينو بود كه تنها دو هفته زنده ماند. از بازيگران بزرگ ديگري كه با فليني همكاري نزديكي داشتند به غير از جوليتا ماسينا، مي‌توان از آلبرتو سوردي، مارچلو ماستروياني- دوست و بازيگر مورد علاقه فليني- آنيتا البرگ، آنتوني كويين، سوفيا لورن و... مي‌توان نام برد. با وجود اينكه فليني در طول چهار دهه براي سينما فيلم‌هاي بسياري ساخت، اما هرگز اسكار كارگرداني نگرفت. با اين وجود چهار فيلم، جاده، روشنايي‌هاي كابيريا، 5/8 و آماركورد برنده اسكار بهترين فيلم خارجي زبان شدند. البته مسؤولان اسكار سرانجام به كج‌سليقگي خود پي بردند و در سال 1993 يك عدد اسكار افتخاري به استاد اهدا كردند. اما براي اين قدرداني كمي دير شده بود چرا كه با مرگ استاد در پاييز همان سال، او فرصتي براي خوشحالي از دريافت اين جايزه نيافت!

نقدفیلم|از نفس افتاده|ژان لوک گدارد

«از نفس افتاده» ساخته به ياد ماندني «ژان لوك گدار» يكي از سه موتور محرك موج نوي سينماي فرانسه بود، اين فيلم به همراه «چهارصد ضربه» ساخته «فرانسوا تروفو» و «هيروشيما عشق من» اثر «آلن رنه» اين جريان فكري سينمايي را كه به اشتباه توسط برخي از منتقدين نوعي سبك (Style) سينمايي قلمداد شده است را به حركت انداختند. اين جريان، فرم و ساختار را از هاليوود وام گرفت و ايده‌هاي فرانسوي را كه از نگاه نو و بي‌پرده هنرمندان سالهاي بعد از جنگ برخاسته بود در خود تلفيق كرد. آنها فرم را گرفتند و تفكرات مدرنيته خود را با آن ادغام كردند، چنين بود كه موج نو شكل گرفت و تا سالها به حركت خود ادامه داد. استفاده از مديوم‌شات و كلوزآپهاي مناسب و به جا اما به وفور، نورهاي غير متمركز و كنتراست متوسط كه بيشتر در آثار سياه‌ و سفيد اين دوره مشهود است و نمايش فراوان بافت شهري، اجتماعي و فرهنگي پاريس شايد عاملي بود كه اين حركت را نوعي سبك بدانند. گدار كليشه‌ها را به كناري مي‌گذارد و بر آنها خط قرمزي مي‌كشد، فيلمهاي او در ژانر به خصوصي قرار نمي‌گيرند. به عنوان مثال در از نفس افتاده نمي‌توان به صراحت گفت كه با يك اثر درام، تراژدي و يا گانگستري روبرو هستيم. اين البته از خصوصيات يك اثر مدرن و يا حتي پست‌مدرن است. اگر رجعت به مولفه‌هاي كلاسيك و يا سبكهاي رايج قبل از مدرنيته در هنر را از خصوصيات پست‌مدرنيسم بدانيم، مي‌توان گفت «از نفس افتاده» فيلمي پست‌مدرن است. كاراكترهاي گدار در اين فيلم از تراش شخصيتي بارزي برخودارند، آنها خصيصه‌هايي دارند كه در ياد مي‌ماند، براي مثال حركت انگشت ميشل (با بازي ژان پل بلموندو) روي لبهايش از خصيصه‌هاي اوست تا جايي كه هر گاه ببينيم كسي اين حركت را انجام دهد اشاره مي‌كنيم به ميشل، از نفس افتاده و ژان لوك گدار. ميميك‌هاي پاتريشا نشان از دقت فيلمساز در پرداخت شخصيت او دارد و باعث مي‌شود كه همواره او را غير قابل پيش‌بيني و شايد دور از دسترس ببينيم. دوربين روي دست در فضاسازي و شناخت و درك كاراكتر به ما كمك مي‌كند، همين تكنيك باعث مي‌شود كه در افكار منقلب، تكه‌پاره شده و گاهي آنارشيستي ميشل غوطه بخوريم. پلانهايي كه در ارتباط با ميشل هستند اين ويژگي را دارند و دوربين همچون كاشف روانكاو در نگاه ما نشسته است به گونه‌اي كه حضور آن را حس نمي‌كنيم و خود را به دست فيلم مي‌سپاريم. چنانچه اشاره شد، دوربين در فيلمهاي گدار و به خصوص از نفس افتاده نقش يك راوي محض را بازي نمي‌كند، او يك چشم كنجكاو در فضاي ملتهب اطراف شخصيتهاي فيلم است. همان چشمي كه با شيطنت از خيابانهاي سنگفرشي پاريس بدون ارادت ما و آدمهاي فيلم وارد خلوت آنها مي‌شود؛ نماهاي بسته مانند دوربين مخفي هستند. تصوير متحرك و گاهي غامض و روشنگر عمل مي‌كند.نگاه گدار به مقوله زن، در اين فيلم تفكربرانگيز است. ديد جامعه‌شناسانه او درباره زن و ماهيت او وابسته به فطرت زن است، زن مي‌تواند يك قديسه باشد و يا يك فاحشه، اين به خودش بستگي دارد. رفتار عجيب زن و در اين فيلم پاتريشيا (با بازي ژان سبرگ) نسبت به محيط يا اجتماع و نسبت به مردي كه تلويحاً سرحد آمال اوست نوعي بصارت روانشناسانه مي‌طلبد. به زعم گدار، زن چه در اجتماع باشد و چه در انزوا زندگي كند باز هم يك زن است؛ مي‌تواند پاك و يا ناپاك زندگي كند. هرچند پاتريشيا در اين فيلم مآل انديش و ايده‌آليست است. نقاشيهاي كه از رنوار در اتاقش نصب كرده و ارادتي كه با ويليام فاكنر رمان‌نويس دارد و اين كه نوشتن يك مقاله تا چه حدي برايش اهميت دارد، با در نظر گرفتن اينكه مقوله فرهنگ براي يك تفنگچي و قاتل بي‌اعتبار و طفيلي است نشان دهنده ايده‌آل بودن تفكرات او هستند. مرد مقابلش آدم مي‌كشد، دزدي مي‌كند و جز بزهكاري چيزي نمي‌داند اما او تنها به يك چيز مي‌انديشد: اهميت داشتن و در نتيجه وجود يافتن. اگر زن در فيلمهاي گدار چنين اهميت و ماهيت خود را از دست نداده باشد به اين شكل ايده‌آليستي فكر نمي‌كند. پاتريشيا تابلوي رنوار كه پرتره‌اي از يك دختر غمگين است را به ميشل نشان مي‌دهد و مي‌گويد:

«من جذابتر هستم يا اين دختر؟»

در اينجا كمال‌طلبي پاتريشيا به عنوان يك زن مشخص است. زني كه رنوار بر بوم كشيده زن كامل و ايده‌آل براي اوست، كسي كه وجود خارجي نداشته و به همين دليل نگاهي غمگين دارد. از سوي ديگر با توجه به ديالوگهاي ميشل از اين قبيل:

«به خاطر برق چشمات، به خاطر زيباييت دلم مي‌خواد كه با من بخوابي!»

و «من دختري رو دوست دارم با صداي قشنگ، گردن زيبا، پاهاي متناسب و مچ ظريف...»

و در جاي ديگر كه زنهاي زشت كنار خيابان را سوار نمي‌كند، خاطرنشان مي‌شويم كه مرد جنس خود را دارد، حتي اگر زني مطلوب و كمال يافته در نظرش باشد به همخوابگي مي‌انديشد و اين ظاهراً امري طبيعي و اجتناب‌ناپذير است. اين موضوع پاتريشيا را رنج مي‌دهد و از او زني سركش و ناآرام مي‌سازد. كسي كه تنها مخالف مي كند و به افكار ميشل اهميت نمي‌دهد. در جاي ديگر پاتريشيا مي‌گويد كه حرفهاي ميشل تنها ادعا هستند، تمام عشق او يك دروغ بزرگ است و او بيش از عشق به پاهاي خوش حالتش فكر مي‌كند:

«رومئو يك عاشقه، او نميتونه واقعاً بدون ژوليت زندگي كنه!»

و چنين توقعي از ميشل احمقانه به نظر مي‌رسد. او بر اين ادعا كه نمي‌تواند بدون پاتريشيا زندگي كند مصر است و در سكانس پاياني، يعني همان‌جايي كه تمام ساختمان ذهني بيننده فيلم از ابتدا در هم مي‌پاشد اين ادعا را اثبات مي‌كند. در واقع، ميشل اگر يك جاني بالفطره باشد گناهي نكرده است، او طبيعي رفتار مي‌كند و تمام حرفهاي بي‌منطق و بدون حساب و كتابش درست از كار در مي‌آيند. دليلش اين است كه او هنجارهاي اجتماعي را مزاحم بروز هويت انساني خويش مي‌داند و شايد به همين دليل است كه اخلاق را كنار گذاشته است. وقتي پاتريشيا اين را مي‌فهمد كه دير شده است و به نقطه تراژيك فيلم مي‌رسيم، يعني جايي كه ميشل با اداي مخصوص به خودش جان مي‌سپارد و باعث ايمان پاتريشيا مي‌گردد. اين ادا به پاتريشيا ارث مي‌رسد و او ميشل دوم مي‌شود. ايده‌الها براي جهاني فراي جهان ما ساخته شده‌اند و اكنون پاتريشيا طبيعي مي‌شود. خودش تحليل مي‌يابد و راه بزهكاري را هموار مي‌بيند. چيزي كه پاتريشيا را بيشتر از كمال گرايي منزجر مي‌كند برخوردش با آن مرد مطلوب و موفق است، كسي كه توسط خبرنگارها سوال‌پيچ مي‌شود. به نقطه‌نظرهاي او توجه كنيد:«من فكر مي‌كنم افراط مذهبي (يا فرهنگي) فرانسويها باعث شده كه استقبال خوبي از رمانهاي من بشه... عشق همه چيزيه كه ميشه بهش معتقد بود... زنان امريكايي بر عشق توي زندگي وقوف دارن اما فرانسويها هنوز نتونستن باهاش كنار بيان... زنهاي متقلب و مردهاي اعتصاب‌گر هر دو متقلبند ... به نظر من، شهوت نوعي از عشق و عشق نوعي از شهوته... مردها به زن فكر مي‌كنن و زنها به پول... وقتي يك دختر زيبا رو با يك پولدار مي‌بينين فكر مي‌كنين دختره عاليه ولي مرده فقط يه خوكه!»اين سخنان، پيش از آنكه بيانگر جايگاه انسان امروز در بطن مدرنيسم باشند تفكرات پاتريشيا را بر هم مي‌ريزند. او ديگر نمي‌تواند به دنبال يك مرد باشد، كسي كه همچون رومئو عمل كند و از كاستيهاي زندگي چشم‌پوشي نمايد. ميشل بيان مي‌كند كه در همه جا آسمان يك‌رنگ دارد، دختران سوئدي به آن زيبايي كه گفته‌اند نيستند و در مكزيك هيچ چيز زيبايي وجود ندارد. او واقعيتها را با زبان خودش بيان مي‌كند و در جستجوي تاثير اين حرفها بر پاتريشياست. ايتاليا براي ميشل ميعادگاه زندگي معمولي اما با نشاط است، علاقه او به اتومبيلهاي ايتاليايي و اشاره او به جنووا، ميلان و رم نمادي است براي اينكه جايي بهتر براي زندگي وجود دارد و پاتريشيا هرچه زودتر بايد به همراهي او تا رسيدن به اين مكان فاضله جهد نمايد. دنياي واقعي ميشل از دنياي فانتزي پاتريشيا جداست و اين تناقض رابطه اين دو نفر را عميق‌تر مي‌كند، تمام چيزهاي كه بين اين دو در كمال بي‌منطقي صورت مي‌گيرد از همين امر نشات گرفته است. پاتريشيا نمي‌تواند ميشل را داخل در دنياي خود بكند و در انتها خودش در ميشل حلول مي‌كند و تبديل به او مي‌گردد. پراكندگي ذهني ميشل به دليل تعارض با مدرنيته و اجتماع محصول آن در جاي جاي فيلم مشهود است. در سكانسهاي اوليه او در اتومبيلش با يك اسلحه بازي مي‌كند؛ در حقيقت اين اسلحه جوهر ميشل است و آن چيزي است كه در نتيجه ناهنجاريهاي اجتماعي و عرفي او ايجاد شده است. او خود اسلحه است و اسلحه خود او و آندو از يكديگر تفكيك‌پذير نيستند. تمام آرزو و خواست ميشل همبستري مجدد با پاتريشياست اما از آن سو، آمال پاتريشيا در تقدس رابطه زن و مرد خلاصه شده است. او مي‌خواهد عشق چيزي فراتر از رابطه جنسي باشد و او به جاي اسلحه بودن تنها يك مرد باشد؛ همانگونه كه رومئوي افسانه اي بوده است اما وقتي ميشل بيان مي‌كند كه خوبيها در همه جاي دنيا افسانه هستند او را نسبت به نگرش كمال‌گرايش مظنون مي‌كند. مسئله مدرنيسم در فيلمهاي گدار نوعي دغدغه محسوب مي‌شود. گانگسترهاي اين دوران ديگر قهرمان نيستند و با يك فريب زنانه از دست مي‌روند. نگاه گدار به ضد قهرمان بودن آنكه اسلحه در دست دارد با نگاه ميشل به پوستر همفري بوگارت، آن گونه كه مردد و مغموم است مصادف شده است. بوگارتي كه از ستاره‌هاي قهرمان‌پرور هاليوود بود و البته نوعي تحسين نيز در اين پلان قابل توجه است. گدار سينماي كلاسيك را تحسين مي‌كند. فيلم به طور كلي روايتي تند و شكاك از اوضاع اجتماعي و فرهنگي امروز است. دنيايي كه گام به سوي تجدد گذاشته است و همه چيز را در اين جريان سريع همچون سيل با خود مي‌برد. دنياي «از نفس افتاده» دنياي سياهي است اما صادقانه است. صداقت گاهي، تباهي مي‌آفريند و اين است پايان كار آدمي در دنياي امروز. «از نفس افتاده» اثبات ماهيت آخرين ديالوگ ميشل است:

«تو واقعاً هرزه هستي!»

و گويي گدار اين جمله را بر سر آدمي فرياد مي‌كند، فريادي خاموش در قلب فيلمي تاريك.

نقد فیلم|پرسونا|اینگمار برگمان

نويسنده و كارگردان: اينگمار برگمان/ بازيگران: بيبي اندرسون (پرستار آلما)، ليو اولمن (اليزابت ووگلر)، مارگارتا كروك (دكتر)، گونار بيورنشتراند (آقاي ووگلر)، يورگن ليندشتروم (پسر اليزابت)/ موسيقي: لارس يوهان ورل/ فيلمبردار: سوئن نيك‌ويست/ تهيه كننده: اينگمار برگمان/ سياه و سفيد، محصول 1966 سوئد، 83 دقيقه/ نامزد جايزه BAFTA و پنج نامزدي ديگر.

علم روانشناسي، كوشش تحسين‌برانگيزي در كنكاش لايه‌هاي دروني انسان مي‌كند، روح و روحيه را همچون يك پرتغال پرك مي‌نمايد تا به هسته دروني، مركز كنترل اراده و تفكر و شايد بالاتر از اينها ماهيت و هويت بشري برسد. اين تلاشها سالهاست كه ذهن روانكاوان را درگير مي‌كند و روانشناسي را به وادي استدلال كشانده است، جايي كه دوپامين و هيستري نمي‌شناسد و تنها با عقل و كلام مي‌تازد؛ مي‌گويد و تبيين مي‌نمايد. اين است كه سايكولوژي را حكمت‌‌آميز مي‌كند و در تودرتوي علم كلام استخراج مي‌نمايد و باعث مي‌شود رفتارها و هنجارهاي رواني به تفكر و نظام فكري نزديك باشند تا بيماري و عدم توازن. اما اگر انديشه نباشد روان نيز كاري از پيش نخواهد برد و اين است كه فوبياي بزرگ روان را از رويارويي با منطق باز مي‌شناسد، اينجاست كه روانشناسي از فلسفه شكست مي‌خورد. در اين ميانه، سينما به عنوان رابطه‌اي نا متناقض و البته امين، بين اين علوم استدلالي پل مي‌زند و آنها را به يكديگر نزديك مي‌نمايد. چيزي كه البته رسالت هنر است و هنري نظير سينما، صد البته كه رسالت‌هاي خاص خويش را دارد. به همين سياق، پرسونا، فيلم تفكر برانگيز اينگمار برگمان شكل مي‌گيرد و ذهن را جايي بين مولكولهاي شيميايي كه ممكن است اسكيزوفرني ايجاد بكنند و نظريات منطقي و وابسته به عليت رها مي‌نمايد. اين رهايي بسيار شايسته است چون به هر تقدير مرز مشخصي بين علوم دقيقه و استدلالي موجود نيست. لذا پرسونا، فيلمي فلسفي محض نبوده و همچنين روانشناسانه نيز نمود نمي‌كند. اين فيلم راه ديگري مي‌پيمايد، راهي كه بر نظام انديشمندانه و جهان‌بيني بشري رد پا جا مي‌نهد. آنچه درون انسان است، در پرسونا شكل مي‌گيرد، توسعه مي‌يابد و در شكلي ظاهري مخفي مي‌گردد. پرسونا انسان را از درون مي‌نگرد و بيرون را همچون لباسي كه مي‌تواند هر روز يك رنگ و يك مدل داشته باشد رها مي‌كند، چيزي كه در عمل نيز به رهايي مي‌انجامد و ابزار رهايي چيزي جز سكوت نيست. سكوتي كه جنسش فرياد دروني است و از عمق وجود برمي‌خيزد، چيزي كه همچون آب پشت سد اندك‌اندك جمع مي‌گردد و انباشتگي ايجاد مي‌كند. پرسونا در مفهوم نقاب، چه چيزي را قرار است ماسكه كند؟ چه حقيقت تلخي وجود دارد كه مي‌بايست توسط نقاب خنده و تجاهل مخفي بماند و چه ماسكي با طرح فرشته چهره شيطاني بشريت را پنهان مي‌نمايد؟ كنكاش و تحقيق براي يافتن چنين پاسخهاي اسكلت و ساختار پرسونا را تشكيل مي‌دهد و نقاب را تنها پاك كردن صورت مساله معرفي مي‌نمايد؛ چيزي كه تنها ظاهرسازي مي‌كند و باعث مي‌گردد فاجعه خلقت بشر، كه با ايدئولوژي و افكار ناهمگون با ذات آفرينش آلوده‌تر و به نوعي مسخره‌تر شده است كم‌رنگ جلوه كند. برگمان بدون اينكه تعارضي ذاتي و سرشاخ شونده با طبيعت ايدئولوژي داشته باشد آن را به مسلخ مي‌كشد، ايدئولوژي ميخي است كه بر دستهاي انسان كوفته مي‌شود و او را در دو چوب متقاطع به نام صليب و با ماهيت اعتقاد مصلوب مي نمايد. بخش ابتدايي فيلم به عنوان مقدمه و عنوان‌بندي به تندي و بي‌رحمانه طرح سوال مي‌كند و پاسخ مي‌تراشد، و هرآنچه از انسان ناطق (كه ناطق بودن از صفات متعالي كننده او و نه تباه كننده اوست و اين ايده‌آليسم است) يك ديو خفته اما مسكون و بي‌صدا مي‌سازد را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذارد. در اين مقدمه، سه فاكتور تباه كننده بشريت نشان داده مي‌شود. نخست اعتقاد يا به تعبيري ايدئولوژي؛ ميخهايي بر دست و پا كوبيده مي‌شوند. كليسا و حفاظ آهنين و نخاله‌هاي كنار آن. عقيده مسخ كننده است و ناجيگري نمي‌كند، تنها باري بر دوش خلقت مي‌نهد و انسان را منزوي‌تر مي‌نمايد. اين مسيح نيست كه مصلوب مي‌شود، تنها انسان است كه با ميخ اعتقاد بر صليب مذهب كوفته مي‌شود و نتيجه چيست؟ فريادي كه مي‌بايست با سكوت ماسكه گردد و پرسونا نتيجه چنين اعتقادي است. فاكتور دوم، غريزه است. غريزه وجود دارد و به خودي خود در مقام ارزشگذاري منفور و مانع نيست. اما غريزه نياز به جهت‌گيري و تغذيه دارد. تصويري از آلت جنسي مردانه در يك قاب و لبهاي زن در قاب ديگر. چيزي كه كمال‌گرايي را لكه‌دار مي‌كند همانا نقص تامه در طبيعت بشري است، چيزي كه بودنش مشكلي را حل نمي‌كند اما فقدانش فاجعه مي‌آفريند. فاجعه به هر تقدير، تبديل به نقاب است و مخفي نمودن آنچه كه آشكار بوده است و در بيان ديگر، فاجعه ماسك كردن دروغ با پرسوناي حقيقت است. فاكتور سوم سرنوشت است، پيرمرد و پيرزن كه دچار بيماري پرسونا شده‌اند، تعبير آدم و حواي سالخورده‌اند و سكوت آنها چيزي جز نقاب نيست، تاكيد دوربين بر دهان هر دو از همين نكته ناشي مي‌گردد و آنها به عنوان والدين آدم، به فرزند خويش كه بر تخت خوابيده بي‌اعتنا هستند و بار غم تنهايي او را بر دوش خويش نهاده‌اند، او كه سنگيني اين بار را احساس مي‌كند و به دنبال علت خويش، به تعبيري مادر و به سخني مادينگي خلقت كه راز سر به مهر آفرينش را در سينه دارد مي‌گردد. او به سمت چهره يك زن دست دراز مي‌كند و آغوش او را مي‌طلبد اما تقدير بين آنها جدايي افكنده است. مام خلقت و مادينگي طبيعي، يا خاستگاه آدمي در سينماي برگمان عنصر لاينفكي است. زن، مادر و دريا، همه در يك نقش ظاهر مي‌شوند و يك رسالت واحد را بر گردن مي‌گيرند. برگمان دريا را نمادي براي حقيقت، خاستگاه و مرجع در نظر مي‌گيرد و از اين عنصر به كرات در سينمايش بهره مي‌برد. سرنوشت و تقدير محكوم به سكوت، باز هم در روندي انفعالي و دگرديسي بي‌رحمانه تبديل به پرسونا مي‌گردد و مقدمه برگمان را كامل مي‌كند. آهو در جايگاه معصوميت، سر بريده مي‌شود و خدا به شكل عنكبوت ظاهر مي‌گردد؛ تشبيه خدا به عنكبوت در فيلمهاي برگمان قبل از اينكه آزاردهنده باشد و عناد مذهبي او را فرياد بكند بيشتر تاكيدي بر صفت جبار بودن خدا و تبديل او به كريه آسماني توسط پندارها و گفتارهاي مذهبي دارد، چيزي كه شايد خود خدا را هم آزار مي‌دهد و به گفته‌اي او را نسبت به تفكر قهار بودنش قهار مي‌سازد؛ خدايي كه در عمل انجام شده قرار مي‌گيرد و شبيه به الهه‌اي رقت‌بار مي‌گردد. نهاد بشري كودكانه است و از همان ابتداي امر، در روند زندگي سرنگون مي‌گردد، يك زن در انيميشن معكوس آب برمي‌دارد و سينه‌ خود را خيس مي‌كند، تعبيري كه اهميت رجعت را براي مادينگي خلقت هشدار مي‌دهد و اين زن، چيزي براي تغذيه بشريت دارد، چيزي كه منبعش لاهوتي است. آب؛ سرچشمه خلقت است و سينه پيرزن را نمناك مي‌نمايد. مرگ از سوي ديگر، تلاشي براي دريافت زندگي است. پيرمرد و پيرزن روي تخت افتاده‌اند و انتظار مرگ را مي‌كشند، چيزي كه پرسونا يا نقاب حقيقي زندگي است. كشتن آهو در تاثيرگذار كردن اين نظريه نقش به سزايي دارد. تاكيد دوربين بر دستها و پاها، اشاره به مهجوريت انسان است، نه جايي براي رفتن وجود دارد و نه فعلي براي انجام دادن. هرچه وجود دارد، سفر و تقارب خودآگاه است، چيزي كه قرار است توسط انسان ناطق به سكوت تبديل شود. نقاب شكل مي‌گيرد. پرسونا ايجاد مي‌شود و جايگاه انسان كجاست؟ اشاره به فيلمي كلاسيك درباره رقص مردگان: بعد از مرگ، نقاب از چهره كنار خواهد رفت و هويت خود را ارائه خواهد كرد. بعد از مقدمه سريع؛ برگمان كلي گويي را كنار مي‌گذارد و فيلم را با بستن ديباچه ابتدايي افتتاح مي‌كند. حالا اليزابت به عنوان نماينده يك انسان كه درد نقاب دارد پيش روي ماست. در ابتدا توجه به شغل اليزابت ضروري به نظر مي‌رسد، او يك هنرپيشه است. اين شغلي است كه در آن بايد احساسات و ماهيت را بازسازي كرد و مجدداً ارائه داد. چيزي كه دائم انسان را نقاب‌دار مي‌كند؛ خوشحالي در عين اندوه، ناراحتي در هنگام خشنودي، خشم در عين خونسردي، حسادت در كنار بي‌تفاوتي و انواع ديگر حالتهاي روحي در كنار متضادشان اولين تجربه نقاب‌گذاري براي آدمي است، او همواره خنده و گريه خود را بازسازي كرده است و اين امر او را از ماهيت خويش دور نموده است. او تصميم مي گيرد همه نقابهاي سفارشي پيشين را به كناري بگذارد و از نقاب مخصوص خودش استفاده كند. دوگانگي شخصيت يا Multipersonality چيزي نيست كه اليزابت را درگير بكند. از نظر روانشناسي اين بيماري نوعي روان‌پريشي پريوديك و يا با دوره زماني ثابت است كه در آن از قدرت اراده خبري نيست. در چندشخصيتي، شخص تصميم نمي‌گيرد كه خود راعوض كند بلكه خودآگاه اين كار را با توجه به سيستم ناهنجار رويا و حقيقت انجام مي‌دهد. پس در بيماري، تنها ناهنجاري وجود دارد اما در مورد اليزابت يك تصميم آگاهانه منجر به گرفتن نقاب مي‌شود. سكوت او از روي اراده است و اراده‌اي كه بيمار هم نيست و تنها يك جرقه شعله آگاهي او را زبانه مي‌دهد و تشديد مي‌كند. اين كه شخصي از روي آگاهي ساكت شود بسيار متفاوت است با اينكه كسي بر اثر ناهنجاري سكوت بكند. پس هر ايده درباره حالت بيمارگونه اليزابت نوعي خبط به حساب مي‌آيد چنانكه برگمان نيز بر اين گفته تاييد دارد؛ در جايي دكتر مي‌گويد كه اليزابت از نظر جسمي و روحي سالم است. مساله اليزابت چنانكه كلي اليور در نقد فلسفي-رواني خود بر اساس مدل روانشناسي لكاني و به توجه به ديالكتيك هگل نشان مي‌دهد مساله ديدن خود در ديگري است. تز و آنتي‌تز هگل با عنوان پديده و متضاد آن در مقام نظريه در اينجا تبديل به «خود» و «ديگري» شده است، خودي كه در روند آرام و دگرديسي منفعل تبديل به ديگري مي‌شود و حال آنكه ديگري در خود مستتر است. توجه كنيد كه در انتهاي فيلم تشخيص اين كه آلما به اليزابت تبديل شده يا برعكس مشكل به نظر مي‌رسد. بايد چنين باشد، چون تشخيص پديده و ضد‌پديده در يك قالب انساني عملا دشوار و شايد غير ممكن است. يك حراف مي‌تواند مسكوت و يك لال مي تواند ناطق باشد. برگمان، آلما و اليزابت را دو روي سكه بشريت مي‌داند. يكي به درون پناه مي‌برد _تز_ و ديگري زندگي را برمي‌گزيند و برون‌گرايي مي‌كند _آنتي‌تز_ و در اين ميان، دگرديسي –سنتز- مهم است. چيزي كه پرسونا را تشكيل مي‌دهد، تحول اين نقاب در يك پلان تاكيد مي‌شود، جايي كه نيمي از چهره آلما بر چهره اليزابت فيد مي‌گردد تاكيدي موفق بر اين امر است. برگمان نمي‌گويد يكي به ديگري تبديل مي‌شود بلكه بيان مي‌كند كه تحول (در مفهوم خاص منطبق شدن) وجود دارد و نقاب مستور كننده نيست؛ همچنين خود در ديگري تبلور مي‌يابد و به بياني ديگر ضمير ناخودآگاه با خود آگاه منطبق مي‌گردد و در اين حالت چيزي براي مخفي كردن وجود ندارد. يكي از تاكيدهاي برگمان براي انطباق دو سوي نظريه ديالكتيك (بر اساس مدل لكاني كه اليور متذكر مي‌شود) دو سكانس پشت سر هم با يك روايت است. در يك سكانس اليزابت شنونده است، در اينجا او نقش «خود» را بازي مي كند و ديالوگهاي آلما را مي‌شنود. در سكانس بعدي آلما گوينده است و نقش «ديگري» را ايفا مي‌نمايد و همان ديالوگها تكرار مي‌شود. اليزابت و آلما يك نفر هستند؟ خير. آيا آنها دو نفر هستند؟ خير. آيا آنها يك نفر با دو بدن هستند؟ خير. آنها همه و هيچ هستند، كساني كه با پرسوناي سكوت در مورد اليزابت و پرسوناي زندگي در مورد آلما خود را بر يكديگر متجلي مي كنند. بشريتي هستند كه توسط نقاب سعي در بهبود وضعيت ماهيتي خود دارند. رنج مادر، كه در اوايل كار توسط اليزابت به آن تاكيد مي‌شود در حقيقت اشاره‌اي به روند علي نظام هستي است. هراس او از مادر شدن و نفرت او از فرزند دليل ناخرسندي از علت بودن پديده انسان است. مادر در اينجا، همان مادينگي خلقت است و حضور اليزابت و آلما در خانه ساحلي كنار دريا تاكيد بر همين مساله است. دريا جانشيني براي مادر خلقت است و چيزي است شبيه عليت. اليزابت «خود» را صاحب قدرت عليت مي‌داند و آلما را به عنوان غير «خود» نسبت به اين موضوع غريبه مي‌داند. آلما در همان ابتدا خود را خلع سلاح مي‌كند. او يك انسان معمولي است و انسان معمولي با «خود» غريبه است. او از علاقه‌هايش، زندگي روزمره‌اش و خاطراتش سخن مي‌گويد. آلما به درونش سفر مي‌كند و چون دانسته‌هايي سفر به درون حقيقت است و حقيقت هم ناگوار و تلخ، چيزي نمي‌گويد و سكوت اختيار مي‌كند. اگرچه گفتنش هم كاري از پيش نمي‌برد چون مانند صحبت كردن به زباني ديگر است. اين سكوت تا جايي ادامه دارد كه انطباق دو مقوله ديالكتيكي صورت نگرفته يا به زعم برگمان پرسونا متحول و منطبق نشده است. راهبي كه در خيابان از روي اعتراض خود را آتش مي‌زند در واقع اثر و ويژگي برداشتن نقاب است، چيزي كه به شدت تكان دهنده و سوزناك است و اليزابت را به غايت مي‌ترساند. هرچند كيفيت اين وحشت بر مخاطب متفاوت است و به ظاهر در ادامه زبان تند برگمان در بيان افكار ضد مذهبي خود است. در حقيقت، اين نمايش دوباره كشتن آهوست، چيزي كه از درون برمي‌خيزد و اثري بيروني با ما به ازاي فيزيكي دارد. ارتباط آلما و اليزابت داراي سه مرحله است. اول سكوت يا توليد نقاب، دوم انطباق يا اينهماني دو نقاب بر يكديگر و سوم برداشت نقاب يا توليد محصول يعني كشف حقيقت. مرحله اول از آشنايي آلما و اليزابت تا خواندن نامه اليزابت توسط آلما را شامل مي‌شود. مرحله دوم از اين نقطه تا ظهور آقاي وگلر (شوهر آلما يا شوهر اليزابت) كه نماد خود انسان است را شامل مي‌گردد و مرحله سوم از اين نقطه تا انتهاي فيلم. در اينجا مجال نيست كه تك‌تك ديالوگهاي دكتر در مرحله اول مذكور را ذكر و استناد كنيم كه خود فيلمنامه‌اي در نقد خواهد بود، اما با توجه به اين گفتمانها، كيفيت و چگونگي مرحله اول روشن خواهد شد. اليزابت نقابي مي‌سازد به فرم سكوت كه حقيقت و ماهيت را مخفي كند و آلما نقابي مي‌سازد به شكل زندگي و گفتگو كه البته باز هم حقايقي را از او مخفي مي‌نمايد. آلما با اشاره به خاطره سك.سي خود سعي در ايجاد نقاب دارد و اليزابت آلما را عنصر بيروني خود مي‌بيند، پس او را بيمار اصلي مي‌داند و در نامه‌اي كه براي شوهرش (انسانيت) مي‌نويسد خود را ناجي او معرفي مي‌كند. آلما نامه را مي‌بيند و احساس مي‌كند حقيقت طور ديگري بوده و او فريب خورده است، البته نه حقيقت درباره اليزابت به طور خاص، بلكه حقيقت درباره انسان به طور كل. بعد از اين آلما تغيير مي‌كند. به جاي درمانگري ويرانگري را برمي‌گزيند چون او از «خود» جدا افتاده است. اينكه او سعي مي‌كند اليزابت روي شيشه شكسته پا بگذارد گواه اين گفته است. در بخش نهايي و رويارويي با حقيقت، نيازي به نقاب نيست. آلما مي‌داند كه اليزابت است و اليزابت مي‌داند كه آلما فاعل انديشه اوست. آلما به جاي او با وگلر عشقبازي مي‌كند و او را نوازش مي‌نمايد. پرسونا به قيمت تبلور حقيقت از بين مي‌رود و حالا همه چيز بروز كرده است. وقتي اليزابت به درك كامل مي‌رسد انزجار خود را از «ديگري» با گازي گه به سبك خون‌آشامها مي‌گيرد نمايش مي‌دهد. انزجاري كه علتش برداشتن نقاب است. فيلم در سه جا به سينما اشاره مي‌كند؛ ابتداي فيلم كه نوار سلولوئيد و آپارات نمايش داده مي‌شود و سوختن نوار سلولوئيد، در انتهاي فيلم و باز سوختن نوار و در اختتاميه رابطه آلما و اليزابت، گروه فيلمبرداري را مي‌بينيم كه دوربين را تا جايي كه از اليزابت كلوزآپ بگيرند نزديك مي‌شوند. ظاهراً سينما با تلقي هنري آن، پرسوناي ديگري از دانسته‌هاي آدمي است. زندگي سينمايي است بدون سناريو كه فالبداهه ساخته مي‌شود اما، پر از نقاب. اليزابت از استفاده از نقابها ناخرسند است. او از گفتمان آلما ناخرسند است و او از اينكه نطق باعث ايجاد دروغ مي‌شود ناخرسند است. در انتها بشر جدا افتاده از ماهيتش، دست به سوي مادر فلسفي خود دراز مي‌كند. زني در قاب، زير نقاب و محو. انسان سعي مي‌كند شفاف‌سازي كند، پرسونا را كنار بزند و به ماهيت برسد اما فيلم تمام است؛ شعله‌اي مي‌سوزاند و سپس خاموشي. سينما تمام مي‌شود و زندگي به همچنين و نقاب هنوز باقي است.  

درباره اينگمار برگمان

ارنست اينگمار برگمان در 14 جولاي 1918 در سوئد متولد شد. پدرش يك كشيش بلند مرتبه بود. فيلم تلويزيوني Goda viljan, Den (1992) درباره بيوگرافي او و ازدواج پدر و مادرش بود؛ همچنين در فيلم Söndagsbarn شرح حال سفر او با يك دوچرخه به همراه پدرش به تصوير كشيده شد. در فيلم تلويزيوني كوتاه Enskilda samtal در واقع سه‌گانه بيوگرافي او به اتمام رسيد اما هيچ‌يك از اين سه فيلم به واقع بيانگر شرح حال و زندگي برگمان نبودند. او كار نمايش را به همراه خواهر و دوستانش با خيمه‌شب‌بازي آغاز كرد و در اين دوره او كار مديريت گروه را انجام مي‌داد. او نوشتن را به شكل حرفه‌اي و جدي از سال 1941 آغاز كرد و يك نمايشنامه بنام Kaspers Death را به رشته تحرير در آورد كه در همان سال به روي صحنه رفت. همين نمايشنامه راه را براي ورود به حرفه سينما براي برگمان گشود و استينا برگمان (كه نسبتي با اينگمار نداشت و تنها تشابه اسمي داشتند) استعداد بالقوه او را كشف نمود و اينگمار جوان وارد شركت SF (Swedish Filmindustry) شد. بعد از اين، او با نوشته هاي قدرتمندش باعث اعتلاي هم‌كيشان خود در امر نگارش فيلمنامه و نمايشنامه در آن دوران شد و در همين اثنا به ياد رماني افتاد كه درباره آخرين سالهاي تحصيل خود نگاشته بود، رمان را بازبيني كرد و يك فيلمنامه از روي آن نوشت. با اين كار وقتي او به SF بازگشت به جاي يك فيلمنامه دو فيلمنامه ارائه كرد كه يكي از آنها به نام Hets (1944) توسط آلف سيوبرگ كارگرداني شد. همين فيلم راه را براي تجربه كارگرداني براي اينگمار باز كرد و به دليل مشغله فراوان سيوبرگ، سكانسهاي نهايي فيلم توسط خود برگمان كارگرداني شدند. اينجا بود كه نام برگمان در سينما به عنوان كارگردان ثبت گرديد. او داري دو فرزند است، دانيل كه كارگردان است و متس كه بازيگر است و عضو انجمن هنرهاي نمايشي سلطنتي سوئد مي‌باشد. او در سال 1975 در سوئد دچار بحران مالي شد و به ناچار وطن را به سرعت ترك كرد و به آلمان رفت، اما چند سال بعد به سوئد برگشت و شاهكار خود فاني و الكساندر را جلوي دوربين برد. او اكنون فيلمسازي را كنار گذاشته است و تنها براي انجمن سلطنتي و تلويزيون سوئد نويسندگي مي‌كند.